مسیر: برنامۀ آموزشی و پژوهشی من/ صفحۀ پژوهش/ شیوۀ نگارش درآمد...

 

چگونه برای مقالۀ علمی خویش درآمد بنویسیم؟

چگونه برای پایان نامه درآمد بنویسیم؟

  

شیوۀ نگارش درآمد برای مقالات و آثار علمی

دکتر فرهنگ مهروش

 

 

 

از مشکلات فراگیر در میان دانشجویان دورۀ کارشناسی ارشد و دکتری، ناآگاهی از شیوۀ نگارش مقالات علمی است. فراوان به عنوان راهنمای پایان نامه، یا در مقام داوری مقاله برای مجلات از این قبیل موارد می‌بینم که مثلا، دانشجو یا حتی همکاری خلاصۀ مقالۀ خود را به جای چکیده ارائه کرده، یا در انتخاب واژه‌های کلیدی، به راهی نامناسب رفته، و گزینشی ناصواب نموده است.

یکی از بخشهای مهم مقالات علمی و پایان نامه‌ها که معمولا دچار آسیب می‌شود، همین درآمد و طرح مسئله، یعنی بخش مقدماتی و آغازین پایان نامه است. اگر کسی به هر دلیل نتواند به‌خوبی وارد بحث گردد و در ادامه نیز در انتقال دغدغه‌های علمی خویش به خواننده ضعفی داشته باشد، هرگز نمی‌تواند نوشته‌ای مؤثر و گیرا پدید آورد. هیچ کس بیکار نیست! با وجود این همه منابع برای خواندن، حتی آدمهایی که حاضر به وقت گذاشتن برای مطالعه هم هستند، به این سادگی مجاب نمی‌شوند هر مقاله‌ای را بخوانند. خوانندگان برای خواندن یک رساله، یا یک مقالۀ مفصل، زمانی حاضر می‌شوند وقت بگذارند که نویسنده، بتواند آنها را جذب، و متقاعد کند که این مقاله در مسیر مطالعاتی آنها نیز مفید است. نگارش یک درآمد و طرح مسئلۀ استاندارد، علمی، کارآ، و جذاب، از همین رو مهم است و همین مباحث ظاهرا مقدماتی ـ که معمولا بسیار بی‌اهمیت انگاشته می‌شوند ـ حداقل از این حیث مهمند که خواننده را به بحث ما پیوند می‌زنند. اگر نوشته را تا آخر بخوانید، متوجه خواهید شد نگارش درآمد از یک حیث دیگر، مهم‌ترین بخش مطالعۀ علمی ما، و اتفاقا بسیار مهم است.

باری، هم اکنون به عنوان راهنما، با دانشجویانی سر و کار دارم که باید برای رساله‌های خویش درآمد و طرح مسئله بنویسند. این امر در من انگیزه ایجاد کرد که تجربیات خویش را با این همکاران پژوهشی در میان گذارم. برای این که بدانیم بهترین شیوۀ نگارش درآمد و طرح مسئله چیست، من و همکارانم کوشیدیم نخست نمونه‌هایی از مقالات اثرگذار و ارزشمند و استاندارد رشتۀ خودمان را که استادان برجستۀ این رشته تألیف نموده بودند، بخوانیم و بعد، سعی کنیم ساختار کلی درآمدها و طرح مسئله‌های آنها را استخراج، و با یکدیگر مقایسه کنیم. برخی عناصر در همۀ این ساختارهای متفاوت جای داشتند. معلوم شد برای نگارش یک درآمد و طرح مسئلۀ خوب، آنها واقعا ضروریند. به همین ترتیب، مؤلفان بزرگی بودند که به هر دلیل، برخی از این مؤلفه‌ها را در نگارش درآمد و طرح مسئلۀ آثار خویش به کار نگرفته بودند. کوشیدیم ببینیم چه آسیبی به نوشتۀ آنها وارد شده است.

بدین سان، فهرستی از مؤلفه‌های ضروری که باید برای نگارش یک درآمد و طرح مسئلۀ خوب حتما در ساختار مقالات و پایان نامه‌ها جای گیرند، پدید آوردیم. در مرحلۀ بعد، وقتی دانشجویان کوشیدند همین تجربیات را اعمال کنند و در عمل، به مشکلاتی برخوردند، باز کوششهای آسیب‌شناسانه ادامه پیدا کرد. بخشی از نتایج این چند جلسه نشستهای مشترک و رایزنیهایمان، همین مطالبی است که اکنون می‌‌خواهم در بارۀ شیوۀ نگارش درآمد ارائه کنم. اگر فرصت کردم، بعدا در بارۀ نحوۀ نگارش یک طرح مسئلۀ مفید و گیرا نیز خواهم نوشت. باری، امیدوارم دانشجویان عزیز با مطالعۀ دقیق آنها بهره‌ای حاصل نمایند.

 

1.    مفهوم درآمد

درآمد، نخستین فصل از مقدمۀ یک اثر پژوهشی است که در آن، پیش از ورود جدی به بحث، کوشش می‌شود معلومات پیش نیاز در اختیار خواننده قرار گیرد؛ معلوماتی که اگر آگاهی خوانندۀ متخصص در باره هر یک از آنها کم باشد، با بحث ارتباط برقرار نخواهد کرد؛ مثل بیان هدف مطالعه، اصطلاحات بنیادینش، ضرورت انجام آن، و هر چه از این دست. درآمد، به همراه طرح مسئله، و احیانا روش تحقیق، سه جزء اصلی مقدمۀ یک مطالعۀ علمی هستند؛ خواه این مطالعۀ علمی یک پایان نامه یا طرح پژوهشی باشد، یا یک مقالۀ کوتاه.

به دلایل مختلف، نوشتن یک درآمد تأثیرگذار مهم است. همچنان که گفته شد ـ خواه نوشتۀ ما یک مقاله باشد یا یک پایان نامه، یا طرح پژوهشی، یا هر کاری از این قبیل ـ درآمد، اولین فصل از نوشته است که خواننده با آن مواجه می‌شود. اگر این فصل به هر دلیل خسته کننده باشد، یا نتواند خواننده را متقاعد کند به مطالعۀ مقالۀ ما نیازی دارد، بی‌تردید مقالۀ ما خوانده نخواهد شد و در همین گام نخست، خوانندگان خود را از کف داده‌ایم.

بد نوشتن درآمد می‌تواند به دو علت روی دهد. گاه مشکل آن است که نمی‌دانیم چه مطالبی را در این بخش بگنجانیم؛ و گاهی نیز مشکل بدان برمی‌گردد که اصلا تا کنون در بارۀ مطالبی که باید ضمن درآمد جای گیرند، مطالعه‌ای نکرده‌ایم و تنها سعی داشته‌ایم جواب سؤالات جزئی خودمان را پیدا کنیم. اگر مشکل ما این دومی باشد، بی‌تردید باید صادقانه بپذیریم که کار ما کلا ارزش علمی نخواهد داشت. علم، روشی برای به تجربه گذاشتن آگاهیهای فردی با همۀ بشریت است؛ حال آن که ما اکنون هرگز نمی‌دانیم بحثی که قرار است بدان بپردازیم، قرار است چه مشکلی را حل کند؛ و قرار است مخاطبان ما دانشوران کدامین رشته‌های علمی باشند. پس حتی اگر برای ما مهم نباشد که خوانندگان چه قدر از نوشتۀ ما بهره می‌برند، نگارش یک درآمد خوب، یا به عبارت بهتر، توجه به مسائلی که قرار است هنگام تدوین مقاله ضمن درآمد بحث جای گیرند، بسیار حیاتی و مهم است. هر گاه اطلاعات ما در بارۀ این مباحث اندک باشد، فرقی با آنها که بی‌خبر از چارچوب کلی علم، نکتۀ ساده‌ای را فهمیده‌اند و حتی نمی‌دانند با چه کسی باید کشفشان را در میان گذارند، نخواهیم داشت.

 

2. محتوای درآمد

یک درآمد، لازم است مطالب و موضوعات چندی را دربرداشته باشد. برخی از این مطالب و موضوعات را می‌توان با یک جمله واضح کرد و برخی دیگر نیز، شاید محتاج به توضیح و تفصیل باشند. به هر حال، هر چه محققی دقیق‌تر بتواند همۀ این مسائل را پوشش بدهد و عرصۀ بحث را برای خواننده واضح کند، می‌تواند انتظار برد که درآمدش خوانندگان بیشتری را جذب نماید. ضمنا، شاید محققی تشخیص دهد که یک یا چند مسئله از مسائل زیر، چنان بدیهی هستند که نیاز نیست هیچ توضیحی به خواننده در بارۀ آنها داده شود. این دیگر به تشخیص خود او بستگی دارد. مهم این است که با پایان گرفتن درآمد و ورود عملی به بحث، همۀ پیش نیازهای ورود به این بحث برای خواننده معلوم شده، و ابهامی باقی نمانده باشد.

الف) تبیین زمینۀ بحث

اول از همه، درآمد باید حتما به خواننده بگوید که با خواندن این اثر علمی، مطلبی از مطالب کدام علم بر وی کشف خواهد شد؛ یا به عبارت بهتر، قرار است با خواندن این اثر و رسیدن به پاسخ سؤالات مطرح در آن، کدام زیرشاخه از کدام شاخه از کدام طبقۀ کدام قفسۀ کتابخانۀ معارف بشری توسعه پیدا کند؛ یا به عبارت بهتر، جایگاه این بحث در طبقه‌بندی معارف بشری کجاست.

مسلما همه می‌دانند که اگر مقاله‌ای در مجله‌ای قرآنی چاپ شود، لابد موضوع آن بحثی از مباحث «علوم قرآن» بوده است و علوم قرآنی هم یکی از گرایشهای رشتۀ الاهیات از علوم انسانی است. این اما کافی نیست. علوم قرآن، دانشی وسیع با شاخه‌های گسترده است. خواننده باید بداند این مقاله قرار است مثلا مشکلی از مشکلات و غوامض علمی در بارۀ مبحث ناسخ و منسوخ را حل کند، یا مثلا پیدا شدن جواب مسئله، قضاوت ما را در بارۀ مبحث «اسباب النزول» عوض خواهد کرد؛ یا هر چه از این دست.

در برخی مقالات، موضوع مطالعه چنان است که پیدا شدن پاسخ سؤالاتش، می‌تواند به محققان چندین علم، یا محققان چند شاخۀ از یک علم در یافتن پاسخ پرسشهایشان یاری رساند. در این صورت، لازم است محقق در ضمن بیان درآمد بحث، توضیح دهد که فراتر از عرصۀ تخصص خود او، نتایج این مطالعه به چه دانشهای دیگری، و چگونه یاری خواهد رساند.

کسی می‌تواند ضمن درآمد خویش جغرافیای بحث را به‌خوبی تبیین کند که نخست، خودش اطلاع دقیقی از جغرافیای بحثش داشته باشد. این اطلاع دقیق البته نباید که در دقیقۀ نود و هنگام نوشتن درآمد حاصل شود؛ چرا که اگر کسی جغرافیای بحثش را از همان اول درست نداند، هنگام فیش برداری، مصاحبه، نمونه‌گیری، و دیگر کارهایی که به منظور گردآوری اطلاعات لازم صورت می‌گیرند، از دقت کافی برخوردار نخواهد بود. ممکن است بسیاری پدیده‌های شایان توجه و اطلاعات مهم را نادید انگارد و از کنارشان بگذرد؛ همچنان که ممکن است یادداشتها و نمونه‌های بسیاری از پدیده‌های تکراری و بی‌اهمیت فراهم کند.

باری، برای دست‌یابی به این اطلاع دقیق، اطلاعات تخصصی و عمومی هر دو بسیار ضروری است. اگر دانشجویی در دورۀ کارشناسی درسش را خوب خوانده باشد و ساختار کلی رشتۀ تحصیلی، و طبقه‌بندی دقیق مباحث آن، و سؤالات مطرح در ضمن هر بحث را بداند، اینجا کلی پیش می‌افتد. به عبارت بهتر، اطلاعات تخصصی در اینجا بسیار به درد می‌خورد. به همین ترتیب، اطلاعات عمومی هم لازم است. همچنان که گفتم، لازم است محقق به‌جز این که مشخص می‌کند جایگاه این بحث در میان مباحث رشتۀ تخصصی خودش چیست، به خوانندگان بگوید که جز رشتۀ تخصصی او، چه دانشهای دیگری با این بحث پیوند خورده‌اند و یافتن پاسخ سؤالات این بحث، چه کمکی به گسترش علوم دیگر خواهد کرد. این مهم وقتی حاصل خواهد شد که محقق، اطلاعات عمومی خوبی داشته باشد. کسانی که در دورۀ تحصیلشان فراتر از رشتۀ تخصصی خود مطالعه کرده‌اند، اینجا بسیار می‌درخشند و می‌توانند مقالات مهمی بنویسند و مخاطبان گسترده‌ای را جذب، و به رشد علم نیز کمک شایانی کنند.

به هر حال، هر چه قدر هم که فردی مطالعات عمومی داشته باشد، باز ممکن است زمینۀ برخی مباحث برایش آشکار نباشد. قبلا برای حل این مشکل فکر شده است! مقالات دائرة المعارفی را برای همین می‌نویسند. خواندن مقالات دائرة المعارفی در بارۀ موضوع مورد بحث، و سایر موضوعات مرتبط با آن از این حیث بسیار مهم است؛ البته، مقالات استاندارد و محققانه که مؤلفانشان حساسیت و معلومات کافی داشته باشند؛ نه هر مقاله‌ای که در هر دائرةالمعارفی چاپ کنند.

مثلا، خود من وقتی می‌خواستم مقالۀ «جایگاه نمادین کوه رَضویٰ در فرهنگ اسلامی» را بنویسم، اول مدتی طولانی به خواندن مقالات دائرة المعارفی مختلف در بارۀ جایگاه کوهها در ادیان مختلف پرداختم. مثلا، مقالۀ «کوه»، را در چندین دائرة المعارف دین شناسی خواندم. بعد، وقتی ضمن خواندن آن مقاله با موضوعات مرتبط دیگری مثل اورشلیم (شهری کوهستانی و مقدس)، یا مِرو (کوهی مقدس در آیین هندو) و... آشنا شدم، یکایک این موضوعات را نیز دنبال کردم و کوشیدم در بارۀ هر یک از آنها نیز مقالاتی بخوانم و اطلاعات بیشتری در نوشتارهای دائرة المعارفی مختلف بیابم. آن گاه، و بعد از طی همۀ این مراحل بود که سعی کردم ببینم کوه رضوی در دین اسلام، چه جایگاهی دارد. اگر آن مقالات دائرة المعارفی را نخوانده بودم، خیلی از گزارشهای ظریف در منابع مختلف در بارۀ کوه رضوی هرگز توجهم را جلب نمی‌کرد.

به همین ترتیب، زمانی که می‌خواستم مقالۀ «جایگاه زیارت در فرهنگ اسلامی» را بنویسم، چند ماه از وقتم صرف مطالعۀ مقالاتی به زبان انگلیسی در بارۀ فرهنگ زیارت در ادیان مسیحیت، یهود، بودایی، و... شد. نخست مقالۀ «زیارت» را در دائرة المعارف دین و اخلاق جیمز هستینگز و سپس مقالۀ مندرج در دائرة المعارف دین و اخلاق میرچا الیاده را خواندم و بعد، ارجاعات مختلف آن دو به موضوعات مختلف را دنبال کردم.

به همین ترتیب، مدتها قبل، وقتی می‌خواستم پایان نامۀ دکتریم را در بارۀ «گونه‌شناسی تألیفات دعایی عالمان مسلمان» بنویسم، حدود یک سال و نیم از وقت دو ساله و نیمه‌ام را مصروف مطالعۀ آثار مختلف در بارۀ دعا و جایگاه آثار دعایی و انواع آنها در ادیان مختلف نمودم. بدین منظور، مقالۀ «دعا» در دائرة المعارف دین و اخلاق الیاده، بریتانیکا، اینکارتا، و بسیاری آثار دائرة المعارفی و هم البته کتب تخصصی دیگر در عرصۀ الاهیات مسیحی، جامعه‌شناسی دین، روان‌شناسی دین، و... را خواندم.

ب) تبیین ضرورت مطالعه در آن زمینه

دومین کاری که درآمد باید انجام دهد، مشخص کردن ضرورت مطالعه در بارۀ زمینۀ یاد شده است. حال که خواننده دریافت زمینۀ بحث ما چیست، باید به خواننده بگوییم اصلا چرا ضرورت دارد که در بارۀ این زمینه، مطالعه‌ای صورت گیرد. به عبارتی دیگر، تا کنون به خواننده گفته‌ایم که مطالعات مشابه مطالعۀ ما کدامها هستند و همه با هم، به کدام زمینۀ علمی مربوط می‌شوند. اکنون باید به خواننده توضیح دهیم هر گاه این مطالعۀ کنونی ما به همراه مثلا یکصد مطالعۀ دیگر که همۀ آنها به همین زمینه مربوطند همگی به انجام رسیدند، چه مشکلی از مشکلات نظری در زمینه/ زمینه‌های یاد شده حل خواهد شد. به عبارت بهتر، قرار است هدف علمی خودمان را از انجام این مطالعه، به خواننده بگوییم.

بسته به نیاز، ممکن است این بخش از درآمد، کوتاه یا بلند باشد. گاه ممکن است محقق تنها با آوردن یک جمله، خواننده را از این آگاه کند که بحث وی، از مباحث مطرح در کدام عرصه از دانشهاست و چرا این عرصه از دانش مهم و شایان توجه است. حتی اگر ضرورت بحث در بارۀ آن زمینۀ مطالعاتی برای خوانندگان مقالۀ تخصصی کاملا بدیهی باشد، باز لازم است حداقل به خواننده یادآوری کنیم که خارج از حیطۀ تخصص آنها و در عرصۀ سایر دانشها این مطالعه می‌تواند به چه دستاوردهای نظری منجر شود.

یک نکتۀ بسیار مهم اینجا هست که معمولا سوء تفاهمات بسیاری در باره‌اش روی می‌دهد. همچنان که گفتم، در قسمت درآمد بحث، باید ضرورت «نظری» مطالعه تبیین شود؛ نه ضرورتهای عملی آن. قرار نیست اینجا به خواننده توضیح دهیم که اگر پاسخ این سؤال  ما پیدا شد، مثلا ارباب رجوع فلان اداره چه قدر کاهش پیدا می‌کنند، چه قدر از تورم کاسته می‌شود، چه قدر خود ما یا دیگران با این مطالعه می‌توانیم به رشد معنوی برسیم....، یا هر چه از این قبیل. باید برای خواننده توضیح دهیم که یافتن پاسخ پرسشهایی که در این مطالعه مطرح شده است، چه کمکی به یافتن پاسخ پرسشهایی خواهد کرد که در دانشهای مختلف مطرحند. مطالعۀ شما، یک تحقیق نظری است. پس باید ضرورت نظری بحث را تبیین کنید.

پ) ضرورت بحث از این موضوع

اگر کارمان را به همین منوال پی گرفته باشیم، اکنون تا اینجای کار، خواننده می‌داند اولا انجام این مطالعه و کوشش برای پاسخ گفتن به پرسشهای بحث ما، به عرصۀ کدام دانشها مربوط است؛ ثانیا، مطالعات مشابه آن کدامهایند؛ و ثالثا، اگر این مطالعه به همراه سایر مطالعات مشابه در همین زمینۀ علمی انجام شوند، چه مشکلات نظری در دانشهای یاد شده حل خواهند شد. اکنون وقت آن است به خواننده بگوییم که چرا از میان سایر مطالعات مشابه در همین زمینه ـ که می‌توانستیم هر یکی را برای پژوهش برگزینیم ـ این موضوع را انتخاب کردیم و بدان پرداختیم. به عبارت بهتر، ضرورت بحث در خصوص همین موضوع از میان موضوعات مشابه دیگر چیست. چرا از میان این مسائل مختلف که خودمان داریم می‌گوییم همۀ آنها  مهم هستند، به این یکی توجه کرده‌ایم.

ممکن است بدین منظور برای خواننده توضیح دهیم که از میان این مسائل مختلف، مثلا امکانات و منابعی که در دسترس ماست، برای انجام این پژوهش مساعدتر است؛ یا مثلا، سؤالات این پژوهش به نسبت موارد مشابه، می‌توانند به حل مشکلات بیشتری منجر شوند؛ یا مثلا، پاسخ سؤالات برخوردار از اولویت را دیگران در مطالعات قبلیشان داده‌اند و اکنون لازم است برای ادامه یافتن مطالعات در این زمینه، به این موضوع بپردازیم؛ یا مثلا، مطالعات صورت گرفته در بارۀ جوانب مختلف موضوع مورد بحث ما بیشتر، و زمینه برای بحث در این باره مساعدتر است؛ یا به عکس، کمبود مطالعات در این زمینه اقتضا می‌کند به این بحث توجه بیشتر نشان داده شود...؛ یا هر چه دیگر از این دست. مهم این است که خواننده متقاعد شود انجام این پژوهش، منطقی‌ترین کاری است که جا دارد برای پاسخ گفتن به ابهامات زمینۀ مورد بحث، پی گرفته شود.

ت) تبیین مفاهیم بنیادین

آخرین موضوعی که ممکن است لازم باشد ضمن درآمد یک بحث بدان پرداخت، شرح مفاهیم بنیادین بحث است. گاه بحثی که موضوع مطالعۀ ما واقع شده، دربردارندۀ اصطلاحات و مفاهیمی است خوانندگان متخصص هم نسبت به آنها آگاهی کافی ندارند؛ یا گاه برخی اصطلاحات علمی مشترک لفظی میان چند معناست و لازم است به خواننده بگوییم از آن چند معنا، کدام یک مد نظر ماست. لازم است قبل از آن که سؤالی را مطرح کنیم که ذهنمان را درگیر خود کرده، اول این اصطلاحات را شرح دهیم. اگر نه، خواننده اصلا حرفهای ما را نمی‌فهمد و متوجه طرح سؤال ما نمی‌شود. با توجه به این که قرار است سؤالات بحث، در قسمت طرح مسئله ـ یعنی یک مرحله بعد از درآمد ـ مطرح شوند، جایی غیر از خود درآمد برای توضیح این مفاهیم بنیادین باقی نمی‌ماند.

مثلا، من یک بار مقاله‌ای در بارۀ تاریخ «حرز» در فرهنگ اسلامی نوشتم. شاید بسیاری از هم‌رشته‌های من، آگاهی دقیقی از تعریفات فراوان حرز، اختلاف نظرها بر سر آن، و این که من قرار است مطالعۀ خودم را بر اساس کدام تعریف پیش ببرم نداشتند. بدین سان، مجبور شدم بخش قابل توجهی از درآمد بحث خود را به توضیح این مسائل اختصاص دهم. حرز، مفهوم بنیادین بحث من بود و اگر همان اول نمی‌گفتم چیست، کسی در مرحلۀ بعدی ـ طرح مسئله ـ با سؤالات بحث من تفاهم برقرار نمی‌کرد.

 

3. سایر ملاحظات

اکنون لازم است برخی نکته‌های مهم دیگر نیز یادآوری شوند. مراعات همۀ این نکته‌ها ضروری است و باید با دقت و تمرین و کارآموزی و نقد شنوی فراوان، به‌تدریج انجام درست آنها را فراگرفت.

الف) حجم درآمد

در مطالعات علمی، همواره حجمها مهم هستند. اگر کسی مقاله یا کتابی را قرار است به سفارش مؤسسه‌ای پدید آورد، هر یک صفحۀ اضافه، مخارجی اضافه به سازمان تحمیل خواهد کرد. گذشته از آن، حتی اگر فرد بخواهد برای خودش نیز مطالعه کند، لازم است همواره حواسش به حجم بخشهای مختلف مطالعه باشد؛ اگر نه تناسب میان بخشهای مختلف از بین می‌رود. مثلا، برای نگارش مطلبی ده صفحه‌ای، سی صفحه مقدمه می‌نویسد! بی‌دقتی در مراعات استانداردهای حجم، همیشه ناشی از پابند نبودن به استانداردهای مهم‌تری است و این بی‌قیدی، به شدت اثر مخرب خود را روی کل مطالعه می‌گذارد و معمولا سبب می‌شود مطالعه مطلقا قابل اتـّصاف به وصف علمی نباشد. من همیشه به دانشجویانم آموزش می‌دهم که هر وقت متوجه شدند حجمهای نوشته تناسبی ندارند و هر کار می‌کنی قابل اصلاح نیستند، مطمئن باشند که به درستی انتخاب موضوع نکرده‌اند؛ و باید برگردند و با مطالعۀ بیشتر، سؤالات و فرضیات و ساختار بحث خود را از نو یک بار دیگر بنویسند! می‌خواهم بگویم این قدر مراعات حجمها مهم، و مراعات نشدن آنها، بیش از هر چیز، حاکی از کمبود آگاهیها در بارۀ موضوع مورد بحث است.

کاری نداریم اثری که قرار است پدید آوریم، کتاب است، یا مقاله. هر چه باشد، همیشه یک مقدمه دارد، یک بدنه، و یک نتیجه. مقدمه و نتیجه با هم، حجمی در حدود یک چهارم کل اثر را تشکیل می‌دهند و بدنه، سه چهارم دیگر آن را. از آن سو، مقدمه معمولا متشکل است از یک درآمد، یک طرح مسئله، و یک بحث در بارۀ روش تحقیق. بدنه هم خود معمولا متشکل است از سه، یا چهار بخش مجزا. پس می‌توان کل محتوای یک اثر پژوهشی را بدین ترتیب نمایش داد:

 

1) مقدمه

 

1ـ1) درآمد

1ـ2) طرح مسئله

1ـ3) روش تحقیق

 

 

 

2) بدنه

 

 

 

2ـ1) بخش اول (حاوی سه یا چهار فصل)

2ـ2) بخش دوم (حاوی سه یا چهار فصل)

2ـ3) بخش سوم (حاوی سه یا چهار فصل)

 

3) نتیجه

 

همچنان که گفته شد، مقدمه و نتیجه با هم حجمی در حدود یک چهارم کل اثر را تشکیل می‌دهند. به عبارت بهتر، یک چهارم کل حجم اثر باید میان چهار مبحث درآمد، طرح مسئله، روش تحقیق، و نتیجه‌گیری تقسیم شود. فرض کنیم قرار است مقاله‌ای با حجم 10 هزار کلمه (منهای منابع و مآخذ آخری) تهیه کنیم. از این 10 هزار کلمه، 7500 کلمه به بدنه اختصاص خواهد یافت و بدین سان، به هر یک از بخشهای اصلی مقالۀ ما، حجمی در حدود 2500 کلمه خواهد رسید که باید میان فصلهای مختلف آنها، به شکلی حد الامکان مساوی تقسیم شود. به همین ترتیب، 2500 کلمه نیز به مقدمه و نتیجۀ مقاله خواهد رسید. از این 2500 کلمه، حدود 400 کلمه برای نتیجه‌گیری کافی است. از 2100 کلمۀ باقی مانده، باید حدود 700 کلمه را به درآمد، و همین حجم را به طرح مسئله و روش تحقیق اختصاص داد.

این البته وحی منزل نیست که هر یک از بخشها، دقیقا به اندازۀ حجم پیش بینی‌شده تهیه شوند؛ اما نباید نتیجۀ نهایی تفاوت فاحشی با این پیش بینی داشته باشند. اگر درآمدی که نوشتیم تا حدود 10 درصد از این حجم کمتر یا بیشتر بود، اشکالی ندارد؛ اما اگر دیدیم نمی‌توانیم حجم مطالب گسترده‌ای را که داریم در این درآمد بگنجانیم، به احتمال قوی خودمان هم درست نمی‌دانیم قرار است چه کنیم! یعنی کار ما از یک ضعف بنیادی رنج می برد که باید اکنون دید چیست. این از همان مواردی است که مرا مجبور می‌کند با دانشجویانم به بحث مفصل بنشینم تا متقاعد شوند هنوز تحدید موضوع بحث ـ یعنی تعریف و محدود کردنش ـ را به درستی صورت نداده‌اند؛ یا پرسشهای اصلی بحث، و فرضیاتشان بزرگتر از آن است که بشود ضمن یک مقاله/ پایان نامه بدان پرداخت، یا خلاصه، مشکل بزرگ دیگری از این دست هست که باید کشفش کرد. گاهی نیز ممکن است مسئله این قدر حاد نباشد، و مسئله، به اشتباه دانشجو در ساختار بندی بحث بازگردد. مثلا، بخش مهمی از آنچه وی تصمیم گرفته است ضمن درآمد بیاورد، خودش موضوع یک فصل از فصول بخش اول مقاله است و به اشتباه در اینجا تعبیه شده. به هر حال، مشکل هر چه باشد با بررسی و مشورت با دوستان، و مهم‌تر از همه راه رفتن و هی روی تخته چیزی نوشتن و خط زدن و تمرکز کردن، یا گاهی پارک رفتن و قدری هوا خوردن و بازاندیشی کردن بعد از آن قابل حل است.

نکتۀ مهم دیگری که بد نیست همینجا اشاره شود، این است که همچنان که حجم مباحث مختلف در یک مقالۀ علمی باید سهمیه بندی شود، لازم است محقق کل زمانی را که برای انجام تحقیق در اختیار دارد، به همین ترتیب میان بخشهای مختلف زمان‌بندی کند. هر چه تجربۀ محقق بیشتر شود، به‌تدریج بهتر می‌تواند به این زمان‌بندی پابند باشد. بگذریم؛ زمان‌بندی دقیق مطالعه، بحث مفصلی دارد که اینجا جای طرحش نیست.

یک نکتۀ مهم دیگر در بارۀ حجم درآمد هست که باید اینجا بگویم. گاه ممکن است هر یک از مباحثی که می توانند ضمن درآمد جا گیرند، به هر دلیل، خود بحثی مفصل را اقتضا کنند. اگر واقعا این مبحث آن قدر مفصل است که باید حجمی در حدود یک مقاله بدان اختصاص داد، لازم است کلا کار خودمان را تعطیل کنیم! باید اول برویم در بارۀ آن مسئله مقاله بنویسیم و وقتی آن حرف را ثابت کردیم، به خود اجازه دهیم در بارۀ موضوعی تحقیق کنیم که صحتش وابسته به تحقیقات پیش گفته است. اما اگر این بحث در عین آن که مفصل است، حجمی در این حدود ندارد و با این وجود، ضمن حجم درآمد نمی توانش گنجاند، بهتر است آن را مستقل از درآمد، همچون یکی از بخشهای اصلی اثر خود جای دهیم و درآمد را مستقل از آن بنویسیم.

ب) ضرورت رعایت سیر منطقی مطالب

در یک مقالۀ علمی قرار نیست هیچ مطلبی دو بار توضیح داده شود؛ همچنان که قرار نیست هیچ مطلبی را نصفه و نیمه بگویند: یا باید اصلا هیچ نگفت؛ یا اگر تصمیم بر مطرح کردن بحثی شد، باید آن بحث را کامل و بی‌نقص و با توضیح همۀ جوانبش مطرح کرد؛ چنان که خواننده مقدماتش را دریابد و با نتایجش قانع شود. هرگز در نوشتارهای علمی مدرن، پذیرفته نیست کسی به سبک قدما بگوید «مخفی نماناد که...» و بعد، به اشاره از بحث بگذرد.

این امر اقتضا می‌کند نویسنده قبل از نگارش هر بخش، حتما برای آن پلانی تهیه کند. من قبلا در این باره مطلبی مفصل با عنوان «چگونه یک پاراگراف بنویسیم؟» نوشته‌ام. باید با مباحثه با دوستان، مرور بسیار مطالب در ذهن و روی کاغذ یا تخته، و با مشورت استادان، پلان را چنان تغییر داد و اصلاح کرد که مطالب، منطقی‌ترین سیر ممکن را پیدا کنند.

یک نکتۀ بسیار ساده این وسط هست که خیلی می‌تواند مفید واقع شود؛ همان سخن مشهور ملا هادی سبزواری در منظومۀ منطق، که: الفکر حرکة الی المبادی/ و من مبادی الی المراد (تفکر، حرکت به سوی مبادی و مبانی مورد قبول، و در مرحلۀ بعد، حرکت از آن مبانی به سوی اموری است که قرار است ثابت شوند). آری، اساسا مسیر منطقی نگارش مطالب، همیشه باید چنان باشد که نخست، مطالبی بیان شوند که هیچ کس هیچ ابهامی در بارۀ آنها ندارد و همگان (حتی به غلط) نسبت به آنها متفق القولند. بعد، به‌تدریج و همگام با خواننده باید به سمت مسائلی رفت که نظر شخصی ماست و قرار است ثابتشان کنیم.

هیچ ضرورتی نیست که وقتی کشف کرده‌ایم نظری که همگان قبولش دارند غلط است، همان اول و در اولین جملۀ مقاله طوری بگوییم که همه را برق بگیرد! باید اول توضیح داد که از نظر عموم، فلان مطلب چنین و چنان است و همگان بر این باورند که مسئله چنین است و.... بعد، می‌توان به‌تدریج در قسمت طرح مسئله، ابهامهای موجود و ضرورت بازنگری مسئله را بیان کرد و بعد، پله پله تا اثبات خطا بودن آن دیدگاه رفت.

در یک مقالۀ علمی، هرگز نباید خواننده ناگهان سورپریز شود! باید از نقطۀ شروع، چنان سیر بحث منطقی و دقیق باشد که هر کسی غیر از ما هم که بحث مکتوب را دنبال کرد، به‌تدریج برای شنیدن نتایج ما آماده گردد. نوشتۀ علمی، هرگز مثل نگارش یک داستان تخیلی، یا افسانه‌ای، یا هر چه از این دست نیست که گاه خواننده را منتظر بگذارند و بحثی را نیمه مطرح کنند و ذهن او را به چالش بکشند؛ یا گاه نتایج را چنان زود به او بگویند که بهت زده شود؛ یا گاهی از یک بحث به بحثی دیگر گریز بزنند.

بسیاری از دانشجویان، به دلیل بی‌توجهی به همین نکتۀ ساده با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می‌کنند. پس همیشه از مسائل متفق علیه شروع کنید؛ حتی اگر آن تعاریف و نتایج مقبول عموم، از نظر شما ضعفی هم دارند و لازم است بازنگری شوند. درآمد نویسی، جای اظهار نظر و بیان دیدگاههای شخصی و کشفیات جدید نیست.

پ) مجلاتی که در ساختار مقالاتشان «درآمد» ندارند

هیچ مقالۀ علمی نیست که با درآمد آغاز نشود. بااینحال، برخی مجلات هستند که در مراحل ویرایش و تیتربندی مطالب مقالات علمی، برای درآمد، طرح مسئله، و روش تحقیق جداگانه تیترهای فرعی نمی‌زنند و هر سه را ذیل عنوان کلی «مقدمه» جای می‌دهند. این البته هیچ اشکالی ایجاد نمی‌کند. مطالب همه در سیر منطقی خویش جا می‌گیرند و به همان ترتیب پیش گفته بیان می‌شوند. فقط این وسط عنوان مبحث حذف شده است. نباید گمان کرد حال که از ما نگارش درآمد خواسته نشده است، پس لازم نیست مقالۀ ما حاوی این بحث باشد.

ت) زبان نگارش

باید حواسمان باشد که هم در نگارش درآمد، و هم البته در نگارش کل اجزای مقاله، باید شیوۀ نگارش چنان باشد که یک دانشجوی دورۀ کارشناسی در هر یک از گرایشهای علوم انسانی، بتواند به‌راحتی با بحث ارتباط برقرار کند. فراموش نشود که علم، زبانی مشترک برای پیوند زدن کشفیات خود به معلومات همۀ بشریت است. پس اگر مطالبی هست که بتوان ساده‌تر بیان کرد، حتما باید ساده‌گویی نمود. اگر جایی برای فهم یک بحث تخصصی، پیش‌نیازهایی هست، حتما باید به خواننده برای کسب اطلاعات دقیق‌تر و بهتر در بارۀ مسئله، ارجاع داد. هرگز نباید مطالب را طوری نوشت که فقط کسانی که اندازۀ ما مطالعه دارند، آن را بفهمند. همچنان که گفتم، باید چنان بنویسیم که دانشجویان هر یک از رشته های علوم انسانی با آگاهیهایی در حد یک دانشجوی مقطع کارشناسی، بتوانند راحت با نوشتۀ ما ارتباط برقرار کنند.

 

4. نقد تمرینی یک چند نمونه

بیایید با هم درآمدهایی را که برخی دانشجویان برای مقالات خویش نوشته‌اند، با یکدیگر مرور کنیم.

الف) مقالۀ «وصف قرآن از بهشت»

در قرآن با نامهای «الجنه» و «الفردوس» وگاه با تعبیرهای وصفی «نعیم» و «حسنی» از بهشت سخن رفته است. در زبان فارسی، از واژۀ فارسی بهشت به عنوان معادل کلمۀ قرآنی جنت استفاده می‌شود که به معنای جایگاه والاتر است. در دو دهۀ نخستین اسلامی، کاربرد بهشت به عنوان واژه‌ای جایگزین برای جنّت قرآنی، بارنگ باختن واژه همراه بوده وعملاً بهشت را از معنای «گوشه‌ای از هستی» به گونه‌ای «جایگاه» سوق داده و بدون حمایت ریشه‌شناسی واژه، معنای پیرامونی باغ را بدان ملحق ساخته است (ارجاع به مآخذ).

اشکال این درآمد آن است که اولا، خواننده متوجه نمی‌شود اصلا چرا باید به بحث «توصیف بهشت از منظر قرآن» توجه کرد و اگر این تحقیق انجام شود، چه مشکلی از مشکلات بشریت حل خواهد شد. ثانیا، خواننده متوجه نمی‌شود مطالعات هم‌ردیف و نظیر این مطالعه، کدامهایند و اگر همۀ آن مطالعات با هم انجام شوند، چه مشکلی برطرف می‌گردد. به عبارت بهتر، نویسنده هرگز اشاره‌ای به زمینۀ بحث، ضرورت مطالعه در آن زمینه، جایگاه این بحث خاص در میان سایر مباحث آن زمینه، و ضرورت این بحث خاص نکرده است.

ب) مقالۀ «علل گرایش ایرانیان به تشیع»

برای هر ایرانی مسلمان، شناخت هویت فرهنگی کشورش ضروری است. ایران یکی از کشورهای اسلامی است که اکثریت جمعیت آن را شیعیان تشکیل داده‌اند. بی‌شک مردم ایران از اول که مسلمان شدند، شیعه نبودند و اگر هم بودند، مذهب جعفری نداشتند. بنابراین، از آنجا که در دورۀ اسلامی هویت ملی ایرانیان با فرهنگ و ارزشهای شیعی به هم آمیخته شده است، دانستن علل گرایش ایرانیان به اسلام و تشیع، امری مهم است.

همچنان که ملاحظه می‌شود، خواننده هیچ درنمی‌یابد نویسندۀ این مقاله، آیا قرار است بحثی جامعه‌شناسانه را پی گیرد، یا بحثی مثلا مردم شناسانه، یا مورخانه، یا هر چه دیگر از این دست را. به عبارت بهتر، زمینۀ بحث تبیین نشده است و نمی‌توان دریافت مطالعات مشابه این مطالعه، کدامها هستند و اگر همه با هم به انجام رسند، چه مشکلی حل می‌شود. نویسنده احساس کرده است باید ضرورت بحث خود را توضیح دهد؛ اما به جای آن که به ضرورت نظری بحث بپردازد و بگوید با صورت گرفتن این مطالعه، چه تغییری در کدام باور علمی پدید می‌آید، به تبیین فواید عملی آن برای ایرانیان مسلمان پرداخته است. یک ضعف بزرگ دیگر این درآمد آن است که هم اصطلاح «تشیع» می‌تواند معانی گسترده‌ای داشته باشد و هم، اصطلاح «گرایش». معلوم نیست اگر ایرانیان دقیقا چه رفتار یا تفکراتی از خود بروز بدهند، از دید مؤلف یک جور گرایش تلقی خواهد شد. نیز، معلوم نیست که مؤلف چه طرز فکرهایی را اندیشۀ مکتب تشیع می‌داند و قرار است گرایش ایرانیان به آنها را در طول تاریخ بکاود و دلایلش را بررسی کند.

به عبارت بهتر، در این درآمد نه زمینۀ بحث تبیین شده است و نه ضرورت بحث در بارۀ آن زمینه، نه ضرورت بحث در بارۀ این موضوع از میان موضوعات مختلف دیگر در آن زمینه، و نه مفاهیم بنیادینی که اساس بحث بر آنها استوار است.

پ) مقالۀ «محمد شیبانی، محدثی از مکتب ری»

مقاله در مجلۀ حدیث پژوهی به چاپ رسیده است. لازم به ذکر است که در نقل کنونی، ارجاعات همه حذف شده‌اند.

گذاری بر آثار متعدد ابن بابویه، محدث مشور شیعی آشکار می‌سازد که 22 روایت (بدون مکررات) به نقل از «محمد بن احمد شیبانی» آورده است. موضوع برخی مسایل عبادی ـ اخلاقی، و برخی دیگر نیز عقیدتی، و گاه بیان مطالبی در قالب تفسیر آیات قرآن است. از این میان، می‌توان به روایت مناظرۀ اعتقادی امام کاظم با ابوحنیفه، تقسیم عابدان خداوند به بیمناکان و تاجران و آزادگان، داستان سد ابواب مسجد پیامبر (ص) بر همگان جز علی (ع)، و خطبه‌ای طولانی در بارۀ مناقب علی (ع) به بیان خود وی اشاره کرد.

بجز این قبیل روایات ابن بابویه، منابع حدیثی و رجالی موجود، اطلاعاتی در بارۀ او عرضه نمی‌کنند. حیات، وثاقت، محل زندگی، زندگینامه، و دیگر آثار وی همه در پرده‌ای از ابهامند. ابن بابویه خود نیز در «مشیخۀ فقیه» نام وی را در شمار استادان یاد نمی‌کند. رجالیان در بارۀ او لب فرومی‌بندند و سکوتی هزارساله پیشه می‌کنند؛ تا آن که بهبهانی (د 1205ق) دوباره جویایش می‌شود. وی در تعلیقه‌اش بر منهج المقال استرآبادی، همراه با یادکرد نام شیبانی، بی وانمودن هیچ شاهدی و قرینه‌ای ـ تنها با وانهادن امر به فراست خواننده، با تعبیر «فتأمل» ـ مخاطب را به واکاوی احتمال اینهمانیش با «محمد بن احمد سنانی» فرامی‌خواند.

نام محمد بن احمد سنانی نیز تنها در آثار ابن بابویه آمده؛ با این تفاوت که به‌ظاهر میزان گزارشها در بارۀ حیات او تا حدودی بیشتر است. ضد و نقیض بودن همین گزارشها، باز نشان از این دارد که سنانی نیز چهره‌ای ناشناس است.

ظاهرا مؤلف این مقاله، چنین فرض کرده است که خوانندگان مقاله همه با دیدن عنوان آن، می‌فهمند که موضوعش به علم رجال مربوط است. بدین سان، هیچ توضیحی در بارۀ زمینۀ بحث و مطالعات مشابهی که اگر به انجام رسند، همراه با این مطالعه مشکلی را حل خواهند کرد، نداده است. گویی در ذهن مؤلف این بدیهی بوده که شناساندن یک محدث ناشناخته و معرفی وی، ضروری است.

عمدۀ توجه مؤلف این درآمد، صرف مسئلۀ «ضرورت خاص این مطالعه ازمیان مطالعات مشابه و قابل اجرای دیگر» شده است. وی اول از همه توضیح می‌دهد که محدث مورد بحث، روایات فراوانی دارد که ضمن اثر محدثی برجسته مثل ابن بابویه قابل بازیابی‌اند. یعنی می‌خواهد بگوید از آنجا که شناخت و تحلیل روایات ابن بابویه مهم است، شناخت روایات این محدث نیز مهم است. بعد، برای جلب اعتماد بیشتر خواننده، چند نمونه از روایات مهم و شناختۀ وی را مثال می‌آورد.

در پاراگراف بعد، مؤلف از شدت ابهامها در بارۀ این فرد می‌گوید. یعنی می‌خواهد نشان دهد که چه قدر این فرد مهم، ناشناخته مانده است. بدین سان، می‌خواهد باز هم به شکلی دیگر، بر ضرورت انجام شدن این مطالعه تأکید کند. این تأکیدها در پاراگراف بعدی، با بیان احتمال خلط این فرد با دیگری، و انجام نشدن هیچ مطالعه‌ای که این احتمال را بررسی کند، ادامه می‌یابد.

بسیاری از مواردی که گفته شد می‌توانند ضمن درآمد مقاله جای گیرند، اینجا هرگز مطرح نشده، و البته عذر مؤلف کاملا موجه است. وی بهتر دیده است حجم اختصاص یافته به درآمد را صرف مهم‌ترین مسئله‌ای کند که نیاز به توضیح دارد. بدین سان، توضیحات بدیهی و مسائل قابل درک را از آن حذف کرده است. می‌توان این درآمد را تا حدود زیادی موفق ارزیابی کرد.

ت) مقالۀ «مشیخۀ ابان بن تغلب در طبقۀ صحابه و تابعین»

این مقاله در مجلۀ حدیث پژوهی به چاپ رسیده است. در نقل کنونی، ارجاعات حذف شده‌اند.

شناخت اصحاب ائمه (ع) و جایگاه آنها در شکل‌گیری معارف اسلامی، و هم نقش آنها در انتقال آموزه‌های اهل بیت (ع) به نسلهای بعد، ضرورتی غیر قابل انکار به نظر می‌رسد. ابان بن تغلب، یکی از مشهورترین اصحاب صادقــَین (ع) است. وی افزون بر شهرتش نزد شیعیان، به عنوان یکی از افراد نسل آخر تابعین، و هم به عنوان فردی صاحب‌نظر در حوزه‌های مختلف ـ همچون فقه، قرائت قرآن، تفسیر، و ادب ـ در میان عامۀ مسلمانان هم نامدار است. گزارشهای متعددی در بارۀ حیات و اندیشۀ وی در دست است؛ گزارشهایی که گاهی حتی متناقض، و گاه از ارایۀ تصویری کامل و مقبول از ابعاد مختلف شخصیت وی ناتوانند. کوشش برای بازشناسی شخصیت ابان با نظر در برخی از این داده‌ها و نادیده گرفتن برخی دیگر، شیوه‌ای نتیجه‌بخش به نظر نمی‌رسد. ضروری است بازخوانی و کنار هم نهادنشان با مطالعه‌ای روشمند پی گرفته شود.

پیش از این، مهروش کوشیده است نخست با تکمیل مطالعات مبتنی بر داده‌های رجالی، و کنار هم نهادن گزارشهای مشهور با نمونه‌های دیگر، تصویری از حیات علمی و اجتماعی ابان حاصل کند. همچنان که وی خود اذعان داشته است، چنین تصویری از جهات مختلف تناقض آلود، قابل نقد، نارسا، و مبهم است.

در جملۀ اول، مؤلف زمینۀ بحث خود را مشخص کرده است. خوانندۀ مقاله با دیدن این جمله به‌راحتی متوجه می‌شود که بحث، قرار است هم ربطی به علم رجال پیدا کند، و هم به تاریخ معارف و علوم اسلامی. نیز، در عین آن که مؤلف معتقد است ضرورت بحث در این زمینه بدیهی است، باز ترجیح می‌دهد این بداهت را به خواننده یادآوری کند و اجازه دهد مطالب در ذهن خواننده، ترتیبی منطقی پیدا کنند. دومین جمله از همین پاراگراف، بیان ضرورت خاص این مطالعه است. یعنی بعد از آن که مؤلف گفت انجام این مطالعه و موارد مشابه چه مشکلی را حل می‌کنند، اکنون روی این تمرکز می‌کند که خود این مطالعه از جهات مختلف چه اولویت و ارزشی دارد. جملات بعدی پاراگراف، همگی به تبیین همین معنا یاری می‌رسانند. مؤلف باز در ادامۀ همین تبیین ضرورت بحث، به مطالعات پیشینی که در همین زمینه انجام شده است و نواقص آنها نیز اشاره می‌کند.

به نظر می‌رسد نویسندۀ این درآمد، همۀ آنچه را که انتظار می‌رفت ضمن یک درآمد به خواننده ارائه شود، کنار هم چیده است. یگانه بحثی که در این درآمد جایی نیافته، تبیین اصطلاحات بحث است و البته، دلیل اختصاص نیافتن حجمی بدان هم کاملا واضح است: هیچ اصطلاح مبهم و چند پهلویی در عنوان و زمینۀ مقاله نیست که اگر همین الآن توضیح داده نشود، مؤلف از بحث ما سر در نیاورد و با آن ارتباط برقرار نکند. آری، تعریف دقیق اصطلاحات مشیخه، صحابه، و تابعین شاید برای برخی خوانندگان مبهم باشد؛ اما چینش مطالب در مقاله چنان است که اگر این اصطلاحات را همین الآن توضیح ندهیم، هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. آن مفاهیم را به‌تدریج در قسمت طرح مسئله توضیح خواهیم داد.

نتیجه

امیدوارم این مکتوب، سبب شود که دانشجویان بدانند چه اندازه نگارش یک درآمد خوب، مهم است. مایلم همچنان تأکید کنم که تنها فایدۀ درآمد، آگاهی رساندن به خواننده نیست؛ بلکه مطالب مندرج در آن، قبل از همه باید برای خود ما به‌درستی معلوم شوند. غیر از این اگر باشد، هرگز کار ما ارزش علمی نخواهد داشت. دیدیم برای نگارش یک درآمد خوب، می‌توان توضیح داد زمینۀ بحث چیست و موضوع کدام علم یا علوم است؛ مطالعات مشابهی که می‌توانند به انجام رسند کدامند؛ انجام همۀ این مطالعات با هم چه مشکلی را حل می‌کند؛ انجام مطالعۀ کنونی به طور خاص این میان چه ارزش و جایگاهی دارد؛ و احیانا، مفاهیم و اصطلاحات بنیادین بحث کدام است. امیدوارم خوانندگان حوصله کرده، و هر آنچه غیر از این در بارۀ نحوۀ نگارش درآمد، زبان آن، چینش مطالب در آن، سبک آن و... گفتیم، خوانده باشند.

 

تاریخ تألیف: 24/ 12/ 1391ش.

 

راهنمای پایگاه آخرین صفحات به روز شده