مسیر: برنامۀ آموزشی و پژوهشی من/ صفحۀ پژوهش/ شیوۀ نگارش ارجاع و مستند سازی...

 

چگونه در مقاله و پایان نامه ارجاع دهیم؟

توضیحی در بارۀ انواع مختلف ارجاع

و فرق هر یک با دیگری

دکتر فرهنگ مهروش

11/ 7/ 1392

 

خیلی از دانشجویان در بارۀ شیوۀ صحیح ارجاع سؤالات و ابهامات و اشکالاتی دارند. آنها خودشان گاهی فکر می‌کنند فقط سبک استاندارد نگارش ارجاعات را بلد نیستند و فرق ارجاع درون متنی با ارجاع پاورقی یا ارجاع پایان متن را نمی‌دانند. به نظر من، در بسیاری از مواقع، مشکل فراتر از این است و به ناآشنایی با مفهوم و هدف ارجاع بازمی‌گردد. کوشیده‌ام در این مکتوب قدری دانشجویان و کارآموزان را با این مفهوم و هم با شیوۀ صحیح ارجاع آشنا کنم. خواندن آن را متواضعانه به همۀ کسانی که می‌خواهند مقاله بنویسند و تا کنون کمتر تجربه آموخته‌اند، سفارش می‌کنم.

 

 1. مفاهیم و مبانی بنیادین ارجاع علمی

الف) کدام بحثهایمان را باید مستند کنیم؟

هر پژوهشگری با نگارش مقالۀ علمی و پایان نامه، می‌خواهد نگرشها و کشفهای خود را به تجربیات بشر بیفزاید و دانش فردی خود را با دیگران در میان گذارد. به‌طبع، برای آن که دیگران بتوانند با کشفیات و نظریات وی ارتباط برقرار کنند، لازم است هر چه می‌گوید برای دیگران هم پذیرفتنی باشد. بدین منظور، لازم است بحث خود را مستدل پیش برد و هر چه می‌گوید: الف) یا امری بدیهی و مقبول همگان (در آن حوزۀ علمی خاص) باشد، ب) یا امری باشد که پیش از این دیگران ثابت کرده‌اند و فرد اکنون می‌تواند با تکیه بر دستاورد مطالعات دیگران حرفش را مستغنی از اثبات بداند، پ) یا امری باشد که خودش مشاهده کرده است و قرار است مسئولیت گزارش آن را خود بر عهده گیرد و دیگران خواه ناخواه باید برای پذیرش آن به وی اعتماد کنند، ت) و سرآخر، یا امری باشد که خودش با تکیه بر مجموع گزاره‌های بدیهی و  دستاوردهای علمی دیگران و مشاهدات خود، اثباتش را قصد کرده است.

پس اگر کسی در مقالۀ خود به استدلالی تکیه کند که دیگری آن را ثابت کرده است، باید خواننده را برای دریافت توضیحات و بحثهای کامل‌تر، و هم برای رعایت امانت و حقوق معنوی محققان دیگر، به مقاله‌ای ارجاع دهد که آن بحث را به تفصیل پی گرفته است. اما اگر کسی حرفی را از خودش بزند، یا سخنی بدیهی و بی‌نیاز به اثبات را بیان کند، یا حاصل مصاحبه‌ها و مشاهده‌های خود را بیان کند، لازم نیست برایشان مستندی ذکر نماید. چند نمونه ارجاع اشتباه در زیر نمونه آورده شده است:

مثال اول: بحث در بارۀ اسباب و علل عقب ماندگی مسلمانان، بسیار مهم است (زیباکلام، صادق، ما چگونه ما شدیم؟، ص 20).

مثال دوم: محققان بسیاری در بارۀ علل و عوامل عقب ماندگی مسلمانان بحث کرده‌اند (زیباکلام، صادق، ما چگونه ما شدیم؟، ص 20).

در مثال نخست، همچنان که مشاهده می‌شود برای امری بدیهی به یک منبع ارجاع داده شده است. محقق می‌توانست این حرف را از قول خودش بگوید. در مثال دوم، نویسندۀ کتابی که محقق بدان ارجاع داده است، هیچ کوششی برای اثبات این مدعا نکرده، و با نگارش اثر خویش در صدد نبوده است نشان دهد که چه اندازه محققان در بارۀ عقب ماندگی مسلمانان بحث کرده‌اند. او خود نیز این سخن را به عنوان مسئله‌ای بدیهی ذکر کرده است. بنابراین، ارجاع بدان وجهی ندارد. حال فرض کنید برای همان مطلب مذکور در مثال دوم، این گونه ارجاع داده می‌شد:

مثال سوم: محققان بسیاری در بارۀ علل و عوامل عقب ماندگی مسلمانان بحث کرده‌اند (برای فهرستی از آثار در این باره، بنگرید به: اصغری نیا، شهرام، کتاب شناسی آثار در بارۀ توسعه و عقب ماندگی جهان اسلام، ص 20ـ40).

این گونه ارجاع، دیگر پذیرفتنی بود؛ چون خواننده را برای درک بهتر مطلب، سراغ منبعی فرستاده‌ایم که توضیحی مرتبط و درخور به وی ارائه می‌کند.

ب) کجاها از قول خودمان حرف بزنیم؟

همچنان که گفتم، هر جا مطلبی ذکر می‌کنیم که بدیهی است یا به هر شکل، مسئولیت صحت آن با ما و مبتنی بر مطالعۀ فعلی ماست که در این اثر بازنموده می‌شود، ارجاع لازم نیست بدهیم. به همین ترتیب، هر گاه مقدماتی مختلف را کنار هم نشاندیم و از آنها نتیجه گرفتیم، باز این ماییم که داریم نتیجه می‌گیریم و طبیعی است که نتیجه‌گیری ما در اثری دیگر نباشد و ارجاع دادن برای آن نتیجه هم به دیگر آثار، معنایی نداشته باشد. چند نمونه از گفتارهایی را که نیازمند ارجاع نیستند، به عنوان مثال ذکر کرده‌ام:

مثال چهارم: از جملۀ روشهای مفسران برای تحلیل و تفسیر یک آیه، توجه به اسباب نزول آن آیه است.

مثال پنجم: همچنان که فرزند آن شهید خودش در مصاحبۀ تلفنی به نگارنده توضیح داد، سال تولد مذکور برای وی در شناسنامه، دقیق نیست.

مثال ششم: تفسیر المیزان علامۀ طباطبایی، افزون بر محافل دانشگاهی و روشنفکری ایران، در میان جوانان کشور مصر هم اثری پرخواننده است.

در مثال چهارم، سبب آن که ارجاع داده نمی‌شود آن است که محقق، دارد مطلبی بدیهی را ذکر می‌کند. این مطلب را همۀ کسانی که در حوزۀ تفسیر مطالعه می‌کنند، می‌دانند و نیازی به اثبات ندارد. محقق در مثال پنجم، چیزی را بیان می‌کند که حاصل مشاهدات خود اوست و مسئولیت صحت آن هم با خود اوست. پس باز به ارجاع نیازی نیست و البته، ارجاعی جز خود محقق نیز برای آن وجود ندارد. به همین ترتیب، در ششمین مثال، محقق مطلبی را ذکر می‌کند که هر چند نیازمند اثبات است، چیزی فراتر از مشاهدات و شنیده‌ها و مصاحبه‌های خود برای اثبات آن در اختیار ندارد. شاید می‌شد این مطلب را به شکلی مستند کرد (مثلا با استناد به اثری که نشان دهد در سالهای اخیر، چه تعداد از نسخه‌های تفسیر المیزان توسط مصریان خریداری شده است، یا هر چه از این قبیل)؛ اما محقق راهی به‌جز مصاحبه با برخی خوانندگان اثر برای مستند سازی آن پیدا نکرده است.

آخرین و مهم‌ترین نکته در این باره، این است که یک محقق، اساسا مقاله را نوشته است که از قول خودش حرف بزند و درک و تجربۀ خود را با بشریت به اشتراک نهد. بنابراین، لازم نیست همۀ جملاتی که بیان می‌دارد، مستند باشد؛ بلکه لازم است همۀ جملاتی که ارجاع لازم دارند مستند شوند. بارها شده است که با دانشجویی در بارۀ موضوعی بحث کرده‌ایم و من متوجه شده‌ام در مراحل پژوهش خود، کشفهای جالبی کرده است؛ اما وقتی پایان نامه‌اش را می‌نویسد و می‌آورد، می‌بینم همۀ حرفهای تکراری را زده، اما آن مطالب را نیاورده است! مدتها طول کشید تا پی بردم سبب آن است که دانشجویان بعد از کشفهای عالی خود، فراوان به دنبال منبعی می‌گردند که همان حرف را زده باشد؛ و وقتی ناامید می‌شوند ـ که طبیعی هم هست؛ چون این حرفها، کشفیات خود آنهاست و دیگری بلد نیست که بگوید ـ از یادکرد آن در پایان نامۀ خود پشیمان می‌شوند. یک بار یکی از دانشجویان، در برابر حرفهای خودش پرانتز باز کرده، و نوشته بود: «بدون ارجاع». یک بار دیگر، یکی از دانشجویان در پایان هر یک از اظهار نظرهای خود، پرانتزی باز کرده، و نوشته بود: «این حرفها از خود من است»! گویی اساسا هدف از تألیف یک مقالۀ پژوهشی یا پایان نامه، چیزی غیر از بیان حرفها و استدلالات خود فرد است.

پ) به چه آثاری ارجاع دهیم؟

باید همیشه به منابع دست اول ارجاع داد. منبع دست اول، منبعی است که دربردارندۀ کهن‌ترین و اصیل‌ترین شواهد مرتبط با بحث است. برای نمونه، فرض کنیم قرار است نظریۀ افلاطون را در بارۀ مسئله‌ای بیان کنیم. شاید محمد علی فروغی هم در کتاب خود سیر حکمت در اروپا سخن افلاطون را نقل کرده باشد؛ اما میان افلاطون تا زمان تألیف اثر او، دو هزار و پانصد سال فاصله است. اگر این سخن را بتوان در کتاب جمهور افلاطون پیدا کرد و بدان ارجاع داد، ارجاع دادن به آثار ارسطو که همان گفته را از قول افلاطون بیان می‌دارند، خطا و خلاف منطق مستندسازی است.

حال اگر مطلب در کتاب افلاطون طوری بیان شده بود که خواننده با خواندن آن به نتیجۀ مورد نظر ما نمی‌رسید، البته دیگر لازم است به‌جز ارجاع به کتاب افلاطون، خواننده را برای درک بهتر مسئله به قدیم‌ترین اثری نیز که تفسیر مورد نظر ما را از قول افلاطون بیان می‌دارد، ارجاع دهیم.

دوباره تأکید می‌کنم همواره باید ارجاع به منابعی داده شود که اثبات کنندۀ یک مدعایند؛ نه مطرح کنندۀ آن. اگر سخنی را یک محقق در مقدمۀ مقالۀ خود گفته باشد، یعنی از دید وی آن سخن امری بدیهی بوده است. چنین مقاله‌ای برای اثبات آن سخن، منبع قابل اتکایی محسوب نمی‌شود. تنها می‌توان به منابعی ارجاع داد که به قصد اثبات آن سخن، مطالبی اصیل را برای نخستین بار تولید کرده باشند. ارجاع به حرف کسی که خودش از روی دست دیگران نوشته است، کار درستی نیست و بلافاصله، به محققانی که مقالۀ ما را می‌خوانند می‌نمایاند که ما در کار مطالعاتی خود روشی صحیح برای تفکیک میان منابع اصیل و دست دوم نداشته‌ایم و کار علمی ما، تلاشی جدی و روشمند و قابل اعتنا نیست.

فراموش نشود که ارجاع دادن به کسی، یعنی شخصیت خود را در گرو اعتماد به دیگری نهادن. ارجاع دادن به محققی که او را درست نمی شناسیم، از میزان دقت و کیفیت کارهایش خبر نداریم، آثار مختلفش را نخوانده ایم، یا خدای نکرده، از همه بدتر، همین کتاب یا مقاله اش را هم که داریم به آن ارجاع می دهیم درست نخوانده ایم، هیچ معنایی جز قرار دادن شخصیت علمی خویش در معرض مخاطرات بزرگ ندارد. محققان حقیقی با یک نگاه فرق کسی را که با زحمت، مطالب مناسب گردآوری کرده است، با آن که کوشش کرده است با ارجاعات بی مبنا به آثار بی ارزش مقاله و کتابش را صرفا تزیین کند، خوب متوجه می شوند. همان قدر که در مکالمات روزمرۀ خود حساسیم و از هر کسی نقل قول نمی کنیم، یا احیانا اگر بشنویم کسی از فردی فاقد صلاحیت و تخصصی لازم نقل قول می کند به وی می خندیم، در مقالات نیز باید ملتفت باشیم.

 

 2. شیوه‌های مختلف مستند سازی بحث

حدود بیست شیوۀ مختلف برای ارجاع دادن و مستند کردن بحثها وجود دارد که هر یک برای جایی خاص به کار می‌روند. اکنون بناست کاربرد این شیوه‌های مختلف را توضیح دهیم. مثالهای بیست گانۀ زیرین را بر اساس سبک ارجاع درون متنی نوشته‌ایم (برای آشنایی با این روش، بنگرید به فصل ت از بخش 3 همین نوشته). به هر حال، تا جایی که به بحث کنونی ما مربوط است هیچ فرقی نمی‌کند که از کدام شیوۀ ارجاع بهره بگیریم. این قواعد و شیوه‌ها را می‌‌توان در همۀ سبکهای ارجاع به کار بست.

یکم ـ الف ب است.

مثلا مؤلف بگوید الف ب است و بعد، ارجاعی برایش نیاورد. همچنان که گفته شد، این شیوه وقتی به کار می‌رود که مسئولیت صحت مطلب بر عهدۀ خود نویسنده باشد؛ یا مطلب آن قدر بدیهی باشد که نیازی به ارجاع نداشته باشد.

دوم ـ الف ب است (حسنی، 20).

این شیوۀ ارجاع که مؤلف مطلبی را نقل کند و بعد از نقل آن مطلب، داخل پرانتز ارجاع دهد وقتی روی می‌دهد که مؤلف خود نیز آن مطلب را قبول دارد و بدان معتقد است؛ اما پیش از آن که مؤلف آن را کشف کند، فردی دیگر بیانش داشته است. برای رعایت حقوق محقق پیشین، بعد از بیان آن سخن به شیوه‌ای که نشانگر پذیرش ما نیز هست، منبع اصلی کلام را هم ذکر می‌کنیم.

سوم ـ الف ب است (حسنی، 20؛ نیز نک‍: احمدی، 15).

«نک» یعنی نگاه کنید! این شیوه را وقتی به کار می‌بریم که اولا خودمان مطلبی را قبول داریم؛ ثانیا، همان حرف را محققی دیگر پیش از این هم سالها قبل برای نخستین بار زده است؛ ثالثا، گر چه آن محقق اصل مطلب را مدتها پیش گفته، اما بیان بهتر و شیواتر آن در منبعی دیگر صورت گرفته است. بدین سان، با بیان «الف ب است» از قول خودمان، نشان می‌دهیم این سخن را قبول داریم. بعد، با ارجاع به حسنی، نشان می‌دهیم که از پیشینۀ این دیدگاه باخبریم. بعد، با ارجاع به اثر احمدی، نشان می‌دهیم خواننده کجا می‌تواند بهترین و واضح‌ترین تبیین مسئله را بیابد.

چهارم ـ الف ب است (نک‍: حسنی، 20).

گاه مطلبی هست که ما آن را کشف کرده‌ایم، یا به هر شکل قبول داریم و می‌خواهیم بیان کنیم. بااینحال، خواننده اگر به اصل منبعی که ما بر اساسش به آن کشف رسیده‌ایم رجوع کند، ممکن است مطلب را درنیابد. در این حالت، با ذکر «نک» خواننده را متوجه می‌کنیم که مطلب ذکر شده، استنباط ما از آن منبع است؛ نه عین حرفی که در آن منبع نقل شده باشد.

مثلا فرض کنید که حسنی در صفحۀ 20 از اثر خود به‌صراحت گفته باشد آقای الف در سال 1390ش فوت کرد و ما نیز به نقل وی اعتماد کامل داشته باشیم. ما در این حالت می‌توانیم بگوییم: الف در سال 1390ش فوت کرد (حسنی، 20). اما فرض کنید حسنی این مطلب را به صراحت بیان نکرده باشد و مثلا در صفحۀ 20 از اثر خود که در سال 1390ش چاپ شده است، وی را با تعبیر «مرحوم» یاد کند؛ حال آن که بر پایۀ شواهدی محکم، یقین داریم آقای الف در سال 1389ش زنده بوده است. در این حالت، مثلا می‌نویسیم: آقای الف در سال 1390ش از دنیا رفت (نک‍: حسنی، 20 وصف «مرحوم» برای وی). توضیحی که بعد از یادکرد صفحه داده‌ایم، سبب می‌شود خواننده ساده‌تر سبب استنباط ما را دریابد.

پنجم ـ حسنی (ص 20) می‌گوید الف، ب است.

این شیوۀ ارجاع وقتی به کار می‌رود که ما خود، حرف آقای حسنی را قبول نداشته باشیم، یا به هر شکل، نسبت بدان مطمئن نباشیم و بخواهیم که مسئولیت این مدعا را بر گردن آقای حسنی بگذاریم. آقای حسنی هم کسی است که برای نخستین بار این دیدگاه را مطرح نموده است.

ششم ـ الف ب است (برای تفصیل بحث، نک‍: حسنی، 20).

این شیوۀ ارجاع وقتی به کار می‌رود که ما باور داریم الف ب است و آن را بدیهی و بی‌نیاز به اثبات می‌دانیم، یا خود نخستین فردی هستیم که آن نکته را کشف کرده‌ایم. اما در هر حال، معتقدیم که خواننده می‌تواند با مراجعه به اثر حسنی، توضیحی بیشتر در بارۀ آن بیابد. مثلا:

شاید کتاب فتح الابواب ابن طاووس، نخستین اثری است که در آن برای تبیین مشروعیت استخاره، به مشروعیت قرعه استناد می‌شود (برای بحثهای متأخرتر در این باره، نک‍: انصاری، 117ـ121).

در این مثال، مطلب نخست از بیان خود مؤلف تبیین شده است و آن گاه، برای تفاصیل بیشتر، ارجاع هم داده‌ایم.

هفتم ـ الف ب است (برای نمونه، نک‍: حسنی، 20).

این شیوۀ ارجاع وقتی به کار می‌رود که محقق با توجه به وجود شواهد بسیار، مطلبی را بی‌نیاز به اثبات بشناسد. آن گاه، برای آن که تنها یک نمونه از شواهد گستردۀ خود را ارائه دهد، به اثر حسنی ارجاع داده است.

هشتم ـ الف ب است (حسنی، 20، 150).

این شیوه را وقتی به کار می‌بریم که قبول داریم الف ب است و پیش از ما نیز، حسنی آن را در دو جای مختلف از اثر خود یعنی ص 20 و ص 150 توضیح داده است، یا شواهدی بر آن سخن در این دو صفحه از اثرش هست که مسئله را واضح و پذیرفتنی می‌کند.

نهم ـ الف ب است (حسنی، 20، 25، 101، جم‍‌).

این شیوه وقتی به کار می‌رود که شواهد حاکی از ب بودن الف، در صفحات بسیاری از اثر حسنی دیده شوند و به‌طبع، برای ما امکان نداشته باشد همه را ذکر کنیم (معمولا برای هر مدعایی، بیش از دو سه شاهد ذکر نمی‌شود). بدین سان، تنها دو سه نمونه از آن شواهد بسیار ذکر می‌شود و بعد با کاربرد تعبیر «جاهای مختلف» یا علامت اختصاری آن «جم‍‌»، به خواننده نشان می‌دهیم که به‌جز این چند صفحه، می‌تواند شواهد مورد نظر ما را در جاهای دیگر نیز بیابد.

دهم ـ الف ب است (حسنی، 20ـ40).

وقتی به این ترتیب ارجاع می‌دهیم که مستند و شاهد مورد نظر ما نه در یک صفحۀ خاص، بلکه در دو یا چند صفحۀ پیاپی ذکر شده باشد. ما در اینجا خلاف موارد پیشین با چندین شاهد سر و کار نداریم که هر یک در صفحه‌ای عرضه شده باشند؛ بلکه کلا برای اثبات حرف خود یک شاهد داریم و آن شاهد خودش نه در یک صفحه، که در مجموعی از صفحات عرضه شده است.

یازدهم ـ الف ب است (حسنی، سراسر اثر)/ الف ب است (حسنی، سراسر فصل دوم).

این شیوه را وقتی به کار می‌بریم که نه یک صفحه یا صفحاتی معدود، که سراسر یک فصل یا کل یک اثر به موضوع بحث ما اختصاص یافته باشد. به عبارت بهتر، داریم اثری را همچون مبنای قبول سخن خویش ذکر می‌کنیم که در سراسر آن اثر، بحث اصلی، اثبات همین مدعای ماست. برای نمونه:

دیدگاه اردبیلی مخالفتهای فراوانی را در دوره‌های بعد ازجانب عالمان شیعه برانگیخت؛ مخالفتهایی که حتی به نگارش آثاری در نفی این نگرش انجامید (صافی، سراسر اثر).

برخی عالمان مسلمان در دورۀ معاصر کوشیده‌اند مشخصات مذکور در روایات برای دجّال را با رژیم کنونی حاکم بر ایالات متحدۀ امریکا تطبیق دهند (سعید ایوب، سراسر فصل دوم).

دوازدهم ـ الف ب است (نک‍: حسنی، سراسر اثر).

این شیوه نیز وقتی به کار می‌رود که ما خود معتقدیم الف ب است و بااینحال، می‌خواهیم برای آشنایی خواننده با دلایل مفصل اثبات آن، به اثر حسنی ارجاع دهیم؛ اثری که هدف از تألیف آن، اثبات همین ب بودن الف است و سراسر مطالبش با همین قصد نوشته شده.

سیزدهم ـ الف ب است (حسنی، پاراگراف دهم).

این شیوه را وقتی به کار می‌بریم که قرار است به متنی فاقد صفحه بندی ارجاع دهیم. فرض کنید قرار باشد به نوشته‌ای از حسنی ارجاع دهیم که در وبلاگ وی آمده است. به‌طبع در این حالت شمارۀ صفحه‌ای وجود ندارد و ممکن است متن هم طولانی باشد و خواننده، نتواند آن را به‌سادگی بیابد. ارجاع به شمارۀ پاراگراف در این حال، شیوه‌ای معمول است.

چهاردهم ـ الف ب است (حسنی، بیست و هفت).

فرض کنید نسخه‌ای کتاب از مؤلفی در دست دارید که آن مؤلف، پیشگفتار خود را شماره گذاری کرده، و وقتی بحثهای مقدماتیش به پایان رسیده و اصل کتاب شروع شده است، از نو اصل کتاب را شماره‌گذاری کرده باشد. فرق نمی‌کند که برای شماره‌گذاری صفحات مقدماتی، آن مؤلف از چه روشی بهره جوید؛ خواه آنها را با عدد شماره گذاری کند، یا با حروف ابجدی، یا با حروف، یا اعداد رومی، یا هر شیوۀ دیگر. مهم این است که هر دو بخش اثر تألیف یک نفر است؛ اما در اثر از دو شیوۀ شماره‌گذاری بهره جسته‌اند. برای ارجاع به صفحات نخستین از چنین اثری، شمارۀ صفحه را با حروف می‌نویسند. «حسنی، بیست و هفت» یعنی در بیست و هفتمین صفحه از نخستین شماره‌گذاری اثر، این مطلب ذکر شده است.

پانزدهم ـ الف ب است (حسنی، ذیل واژه).

این شیوه را وقتی به کار می‌بریم که قرار است به یک لغت نامه یا دائرة المعارف ارجاع دهیم، یا منبعی که مطالب در آن به ترتیب الفبا یا به ترتیب ریشۀ کلمات مرتب شده‌اند و خواننده مطلب را در ذیل واژه، راحت‌تر پیدا می‌کند. معمولا برای ارجاع به فرهنگ لغتها شمارۀ صفحه یاد نمی‌کنند. سبب همین است. گاهی از همین شیوه نیز برای ارجاع به تفاسیر هم استفاده می‌شود؛ مثلا ارجاع می‌دهند: «طبرسی، ذیل تفسیر آیه». سبب آن است که جای هر آیه‌ای در تفسیر طبرسی مشخص است و وقتی ما در بارۀ آیه‌ای خاص بحث می‌کنیم، واضح است که در کجا می‌توان دیدگاه طبرسی را در بارۀ آن آیه بازشناخت.

شانزدهم ـ الف ب است (حسنی، گ 20 پ)/ (حسنی، گ 20 ر).

این شیوه را برای ارجاع به نسخه‌های خطی به کار می‌بریم. گ علامت اختصاری «برگه» است. «پ» یعنی پشت و «ر» یعنی رو. خیلی از نسخه‌های خطی، به‌درستی شماره‌گذاری نشده‌اند و معلوم نیست هر صفحه‌ای دقیقا چه شماره‌ای دارد. در این حالت، برگه‌ها را از اولین صفحۀ داخل جلد می‌شمریم و برای ارجاع، شمارۀ برگه را می‌نویسیم. آن گاه یاد می‌کنیم که مطلب روی برگه آمده است، یا پشت آن.

هفدهم ـ الف ب است (حسنی، 30 بب‍‌).

«بب‍‌» علامت اختصاری «به بعد» است. گاه یک مؤلف مطلبی را در صفحات متوالی از اثرش توضیح داده است و طول و تفصیل بحث در اثر او، بیش از پنج شش صفحه شده. در این حالت، معنا ندارد که مثلا گفته شود «حسنی، 30ـ200»؛ بلکه تنها شمارۀ صفحۀ آغاز بحث یاد می‌شود و با ذکر «به بعد» یا علامت اختصاری آن، به خواننده می‌گوییم که بحث در آن اثر ادامه‌دار شده است.

هجدهم ـ الف ب است (قس: حسنی، 20).

«قس» کلمه‌ای عربی است؛ یعنی مقایسه کنید. ارجاع به شکل فوق وقتی به کار می‌رود که مطلبی را خود بیان داشته‌ایم و در عین حال، منبعی را سراغ داریم که دیدگاهی خلاف نظر ما در آن مطرح شده است. مثلا، ما گفته‌ایم الف ب است و آقای حسنی در اثر خود، بر این تأکید کرده که الف، ب نیست؛ یا مثلا، الف جیم است. من با این شیوۀ ارجاع، به خواننده توضیح می‌دهم که در عین حال که دیدگاه آقای حسنی را قبول ندارم و نظری خلاف آن دارم، خود از آن دیدگاه باخبرم.

نوزدهم ـ حسنی (ص 15) می‌گوید الف ب است (قس: احمدی 20).

در این حالت، ما سخن حسنی را نقل می‌کنیم و بعد، نظر مخالف آن را که دیدگاه احمدی است، به خواننده یادآوری می‌نماییم؛ صرف نظر از این که خود به کدام یک از این دو دیدگاه متمایل‌تر هستیم.

بیستم ـ الف ب است (قس: حسنی، 15؛ احمدی 20).

در این حال، ما نظر خود را بیان داشته‌ایم که باور داریم الف ب است. بعد، برای آن که خواننده را از اختلاف نظرها در بارۀ مسئله آگاه کنیم، به اثر صاحبان دیدگاههای مختلف اعم از موافق یا مخالف با نظر خود هم ارجاع می‌دهیم.

بیست و یکم ـ الف ب است (نک‍: سطور پیشین/ پسین).

گاه محقق مجبور است به مطالبی استناد کند که در همین اثر قدری پیش‌تر گفته است؛ یا قرار است به زودی در ادامه در باره‌اش بحث کند. با استفاده از تعابیری همچون سطور پیشین، سطور پسین، دنبالۀ مقاله، ادامۀ مطلب، یا احیانا یادکرد شمارۀ بخش و فصل، یا حتی شمارۀ صفحه، به خواننده می‌گوید که توضیح بهتر مسئله را در کدام قسمت می‌‌تواند بیابد. البته، محقق بهتر است که در کاربرد این شیوه افراط نکند؛ زیرا که مقالۀ علمی باید آنچنان همه چیزی سر جای خود باشد که علی القاعده نیازی به این قبیل توضیحات نباشد؛ مگر موارد خاص.

بیست و دوم ـ حسنی در این باره دیدگاههای متفاوتی را بیان داشته است (قس: حسنی، 10، 105).

گاهی ممکن است آقای حسنی در دو جای مختلف از اثرش، دو دیدگاه مختلف بیان داشته باشد. برای آن که خواننده بهتر بتواند متوجه تناقض گوییهای او شود، یا به هر شکل دیگر، تمایز میان دو دیدگاه را دریابد، باید به خواننده بگوییم که میان این صفحات مختلف مقایسهای صورت بدهد. با این شیوۀ نوشتن، خواننده می‌فهمد که باید محتویات صفحۀ 10 و 105 را با همدیگر تطبیق دهد.

 

3. دیگر ملاحظات

الف) نحوۀ ارجاع به شواهد متعدد و بسیار

این که فردی بعد از بیان یک مدعا، چندین منبع برای مستند سازی آن ذکر کند، معمولا به اثبات بهتر مطلب کمکی نمی‌کند. برای نمونه، به این نوشته توجه کنید:

از سدۀ سوم هجری به‌تدریج برخی مفسران، خلقت بهینۀ انسان را ناظر به ویژگی‌های ظاهری وی دانستند (نک‍: معمربن مثنی، 2/ 303؛ سمرقندی، 3/ 571؛ ثعلبی، 10/240؛ زمخشری، 4/ 774؛ فخر رازی، 32/ 212؛ طوسی، 10/376؛ طبرسی، 27/ 168؛ گنابادی، 14/ 580؛ خسروی، 8 /578).

وقتی به دانشجویم اعتراض کردم که خواننده از این همه ارجاع و این همه عدد چیزی درنمی‌یابد، وی توضیح داد می‌خواسته است خواننده را متقاعد کند که این دیدگاه گرچه در سدۀ سوم هجری عرضه شد، همواره در سده‌های بعد نیز تا دوران معاصر طرفدارانی داشت. من برایش توضیح دادم که هیچ خواننده‌ای با دیدن این فهرست بلند و بالا، به تحلیلی که در ذهن شما بوده است نمی‌رسد. آن گاه خود همان مطلب را بازنویسی کردم:

دراوایل سدۀ سوم هجری نیز، ابوعبیده معمربن مثنی خلقت بهینۀ انسان را ناظر به ویژگی‌های ظاهری وی دانسته‌ است (معمربن مثنی، 2/ 303). این دیدگاه در سده‌های بعدی نیز از جانب عالمان عامی مذهب مورد توجه و پذیرا قرار گرفت (نک‍: سمرقندی، 3/ 571؛ ثعلبی، 10/ 240؛ زمخشری، 4/ 774؛ فخر رازی، 23/ 212). حتی عالمانی از شیعیان هم بهینگی خلقت انسان را در بعد جسمانی وی دانسته‌اند (برای تصریح این معنا نک: طوسی، 10/ 376؛ طبرسی، 27/ 168). این دیدگاه گرچه در دورانی نزدیک به معاصر در میان عامۀ مسلمانان از رواج افتاده، در میان شیعیان همچنان مورد توجه و اقبال است (در این زمینه نک: گنابادی، 14/ 580؛ خسروی، 8/ 578).

به عبارت بهتر، برای اثبات هیچ مدعایی ـ مگر موارد خاص ـ یادکرد بیش از دو سه شاهد معنا و ضرورتی ندارد. اما اگر قرار شد شواهدی بیشتر عرضه کنیم، حتما باید آنها را دسته‌بندی کنیم و همراه با تحلیل خود بیاوریم، نه این که شواهد را بار کمپرسی یا فرغون کنیم و بعد، همه را یک جا بدون هیچ نظمی کف مقالۀ خود بریزیم! تا زمانی که ما مطلبی را به واضح‌ترین شیوه نگوییم، خواننده هرگز آن را درنخواهد یافت.

ب) ضرورت برخورداری ارجاعات از منطق خاص

نکتۀ مهم دیگر آن است که همیشه در ارجاع دادن به چند منبع، باید حواسمان باشد که نحوۀ ذکر منابع، از منطقی خاص پیروی کند. مثلا، اگر قرار است اثبات کنیم که دیدگاهی تفسیری از نظر عموم مسلمانان تلقی به قبول شده است، باید ارجاعات مختلف ما این مسئله را نشان دهند. بنابراین، اگر تنها به مآخذ اهل سنت ارجاع دهیم، یا تنها مآخذ تفسیری شیعه را یاد کنیم، سخن ما اثبات نمی‌شود. به همین ترتیب، اگر مثلا قرار است ثابت کنیم فلان نظریۀ علمی در طول تاریخ فلسفۀ اسلامی رواج داشته است، نمی‌توانیم تنها به آثار یکی دو تن از فلاسفۀ مسلمان در دوران معاصر ارجاع دهیم و باید نمونه‌هایی از رواج این دیدگاه را در تاریخ فلسفۀ اسلامی بیاوریم. فراموش نشود که در این حال، باز باید آوردن شواهد با توضیحات خودمان همراه باشد؛ نه به صورت فله‌ای و با پشت سر هم فهرست کردن انبوهی از شواهد گیج کننده و اعداد و ارقام شمارۀ صفحه.

در اکثر مواقع، بهترین شیوه آن است که ارجاعات مختلف را به ترتیب تاریخی ذکر کنیم. این کار سبب می‌شود خواننده با دنبال کردن ارجاعات ما، سیر تحول دیدگاهها را نیز دریابد. گذشته از این، ما با این کار به خوانندگان دقت و روشمندی مطالعۀ خود را نیز نشان می‌دهیم؛ چرا که اصولا اگر محققی نداند میان مؤلفان مختلفی که به آثارشان ارجاع می‌دهد چه اختلاف و چه فاصلۀ زمانی هست، چیز زیادی در بارۀ دیدگاه آنها نخواهد دانست. این یک اصل مهم است که محقق، حتما باید مؤلف منبعی را که بدان ارجاع می‌دهد، خوب و دقیق بشناسد. وقتی منابع را به ترتیب تاریخی مرتب می‌کنیم، داریم به خواننده می‌گوییم که این معانی را می‌دانیم.

پ) مسئولیت ارجاعات

نخستین و مهم‌ترین قاعده در نگارش ارجاعات آن است که همیشه باید مطلب را به کسی منسوب کنیم که مسئولیت صدق آن مدعا با اوست. کسی که مدعایی را مطرح نموده، و ما قرار است به کار او ارجاع دهیم، ممکن است مدعای خود را در ضمن یک مقالۀ علمی در یک مجله، یا مثلا، ضمن مقاله‌ای در یک دائرة المعارف، یا کتابی تألیف خودش، یا ضمن یک سخنرانی، ضمن مصاحبه با فردی دیگر، در کتابی حاوی مجموعۀ مقالات از افراد مختلف، در یک وبلاگ یا سایت، یا هر جای دیگری از این دست مطرح می‌کند. اینها هیچ یک سبب نمی‌شود که ما مسئولیت وی را فراموش کنیم و به جای ارجاع به وی، به نام فرد مصاحبه‌گر، به نام گردآورندۀ مقالات، به نام کتاب یا دائرة المعارف یا مجلۀ حاوی مقاله، به نام سایت، یا هر چه از این قبیل ارجاع دهیم. همواره باید ضمن ارجاع نام کسی آورده شود که مسئولیت صحت آن مطلب بر اوست.

یکم ـ ذکر برخی مثالها

همین سخن به‌ظاهر ساده و بدیهی، در عمل توسط بسیاری از دانشجویان رعایت نمی‌شود. بگذارید برخی مثالها را مرور کنیم:

1) فرض کنید نامه‌ای از حسن بصری عالم سدۀ دوم هجری به عبدالملک بن مروان در اختیار ماست که از انتساب آن به حسن بصری تا حدود زیادی اطمینان داریم و نخستین بار در ضمن کتاب المغنی قاضی عبدالجبار معتزلی نقل گردیده است و اکنون ما می‌خواهیم به گفتار حسن بصری استناد کنیم. بسیاری از دانشجویان در این موارد، پس از استدلال به گفتار حسن بصری در نامه‌اش، به قاضی عبدالجبار معتزلی ارجاع می‌دهند. این کار خطاست. مسئولیت آن سخن با حسن بصری است؛ مگر آن که شک داشته باشیم و احتمال بدهیم قاضی عبدالجبار معتزلی مطلب را ـ مثلا ـ جعل کرده باشد. به هر حال، تا زمانی که مسئولیت با حسن بصری باشد، باید این طوری ارجاع دهیم: حسن بصری، نامه به عبدالملک بن مروان، ضمن المغنی قاضی عبدالجبار معتزلی، قاهره، مکتبة الحلبی، 1393ق، ج 10، ص 150 (فرق نمی‌کند از کدام سبک نگارش ارجاع بهره بجوییم. فعلا برای ما مهم تکیه روی این نکته است که نباید مثلا بگوییم «المغنی، ج 10، ص 150»، یا مثلا «قاضی عبدالجبار، ج 10، ص 150»؛ چرا که مسئولیت با حسن بصری است).

2) فرض کنیم آقای حسن انصاری در مقالۀ «احمد بن حنبل» در صفحۀ 150 تا 160 دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مطلبی را در باره زندگی این عالم سدۀ سوم هجری کشف کرده باشد و اکنون قرار است به صفحۀ 152 از این مقاله ارجاع دهیم. بسیاری از دانشجویان در این موارد چنین ارجاع می‌دهند: دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 152؛ یا مثلا: موسوی بجنوردی (نام سرویراستار مقالات مجموعه)، ج 8، ص 152. نحوۀ صحیح ارجاع، چنان که گفته شد، منتسب کردن مطلب به آن کسی است که مسئولیت صحت مطلب را بر عهده دارد؛ نه سرویراستار، یا دائرة المعارف ـ که اصلا شخصی حقیقی که بتواند پذیرای مسئولیت گردد نیست.

بد نیست همین جا یادآوری کنم که حتی اگر نام آقای انصاری هم به عنوان مؤلف ذکر شود، ارجاع به «انصاری، ج 8، ص 152» صحیح نیست؛ چرا که ذکر شمارۀ جلد به شکل یاد شده، بدان معناست که همۀ مجلدات اثر و از جمله جلد هشتم، تألیف این محقق است؛ حال آن که ایشان تنها مقالاتی معدود و از جمله، برخی مقالات جلد هشتم را تألیف نموده‌اند. پس در شیوۀ ارجاع درون متنی به این اثر باید گفت: «انصاری، 152». آن وقت، ضمن ارجاع مفصل در پایان، شمارۀ جلد را هم بعد از یادکرد اسم اثر حاوی مقاله (دائرة المعارف بزرگ اسلامی) ذکر کرد: انصاری، حسن، «احمد بن حنبلِ»، ضمن جلد هشتم از دائرة المعارف بزرگ اسلامی، به کوشش کاظم موسوی بجنوردی و دیگران، تهران، 1379ش.

3) فرض کنیم آقای حسن حسینی در یک مصاحبه با گزارشگری به نام احمد احمدی، حرفی زده، و این مصاحبه در یک مجله با نام پیام زندگی، در  ضمن تیتر «مشکلات بازار کار» نقل شده است و اکنون می‌‌خواهیم بدان استناد کنیم. برخی دانشجویان این طور ارجاع می‌دهند: پیام زندگی، شمارۀ 10، ص 150؛ یا مثلا: احمدی، 150؛ یا «مشکلات بازار کار»، 150؛ یا هر چه از این دست. همچنان که گفتم، مسئولیت صحت این گفتارها با حسن حسینی است. او آنها را تولید کرده است. پس باید چنین ارجاع داد: حسینی، حسن، «مشکلات بازار کار»، ضمن مجلۀ پیام زندگی، شمارۀ 10، ص 150.

4) فرض کنیم آقای حسن حسینی با برخی دیگر از محققان کتابی منتشر کرده‌اند که حاوی مجموعۀ مقالات است. فرض کنیم نام این مجموعۀ مقالات، حافظ پژوهی باشد. اکنون می‌خواهیم به صفحۀ 150 از جلد دوم این اثر ارجاع دهیم. برخی دانشجویان می‌نویسند: حافظ پژوهی، ج 2، ص 150؛ یا مثلا: جمعی از نویسندگان، ج 2، ص 150؛ یا هر چه از این قبیل. ارجاع صحیح آن است که مسئولیت بر عهدۀ نویسندۀ مقاله نهاده شود. اگر آن بخشی از اثر که قرار است بدان ارجاع دهیم تألیف آقای حسن حسینی است، باید این طور ارجاع دهیم: حسینی، حسن، «اسم مقالۀ وی»، ضمن حافظ پژوهی، به کوشش فلانی (سرویراستار مجموعۀ مقالات)، تهران، امیرکبیر، 1363ش.

توجه داشته باشید که اگر این مجموعۀ مقالات حاوی ده مقاله است و شما به هر ده منبعش استناد کرده‌اید، باید این ده منبع را در مآخذ خود به عنوان ده مأخذ مستقل یاد کنید. این که آنها همه در یک مجموعه چاپ شده‌اند، هرگز بدان معنا نیست که شما تنها یک مأخذ داشته‌اید. به تعداد افرادی که مسئولیت اثرشان را بر عهده می‌گیرند، شما مأخذ دارید و باید آنها را جداگانه در فهرست مآخذ پایانی یاد کنید.

5) فرض کنیم کتاب اسرار التوحید را که محمد بن منور از عالمان سدۀ پنجم هجری نوشته است، یکی از محققان معاصر همچون محمد رضا شفیعی کدکنی تصحیح کرده، و به همراه مقدمه‌ای با عنوان «شرح احوال ابوسعید» به چاپ رسانده باشد. اکنون می‌خواهیم برای توضیح نکته‌ای مبهم در بارۀ زندگی ابوسعید، به سخنان مصحح اثر (شفیعی کدکنی) در مقدمۀ اسرار التوحید استناد کنیم. بارها دیده‌ام که دانشجویان این گونه ارجاع می‌دهند: اسرار التوحید، ص 20؛ یا مثلا: محمد بن منور، ص 20. هر دوی این کارها خطاست. گر چه این محقق نتایج تحقیق خود را در ضمن تصحیح خویش از اسرار التوحید چاپ کرده‌اند، مسئولیت هیچ یک از تحقیقات و مطالعات ایشان با محمد بن منور که سده‌ها پیش از این می‌زیسته است، نیست! باید به خود محقق ارجاع دهیم: شفیعی کدکنی، محمد رضا، «شرح احوال ابوسعید»، ضمن اسرار التوحید محمد بن منور، به کوشش محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، امیرکبیر، 1360ش، ص 20. باز یادآور می‌شوم که اگر به‌جز این مقدمه به اثر خود محمد بن منور (اسرار التوحید) هم ارجاع داده بودیم، باید در مآخذ این دو را مستقل از هم ذکر کنیم.

دوم ـ آثاری با مؤلف ناشناخته

یک نکتۀ ناگفته و مهم دیگر هم هست که باید گفته شود. گاه با آثاری روبه‌روییم که مؤلف آن مشخص نیست؛ یا از نگاه محققانه، در بارۀ انتساب آن به مؤلفش مطالعات کافی صورت نگرفته است و انتسابش نمی‌تواند مسلم و قطعی تلقی گردد. در این حالت، چاره‌ای نیست جز آن که به جای ارجاع به مؤلف، نام کتاب یا مقاله را ذکر کنیم. دلیل امر هم واضح است؛ نمی‌توان مسئولیت این سخن را بر عهدۀ فردی مشخص نهاد و بر این پایه، استدلال خود را پیش برد! مثلا، از جملۀ آثار کهن فقه شیعی، اثری است با عنوان فقه الرضا که پیش از این گمان می‌شد علی بن حسین بن بابویه قمی (پدر مؤلف من لایحضر) تألیف نموده است. اکنون من به عنوان یک محقق در حالی می‌خواهم این اثر علمی را تألیف کنم که نسبت به این انتساب خوش‌بین نیستم. در این مورد چاره‌ای ندارم جز این که به جای ارجاع به «ابن بابویه، 20» به «فقه الرضا، 20» ارجاع دهم. در مآخذ هم نباید اثر را ضمن نام ابن بابویه معرفی کنم. بلکه باید آن را بر پایۀ ترتیب الفبایی مآخذ، در ضمن حرف «ف» جای دهم و ذیل «فقه الرضا» آن را چنین معرفی کنم: فقه الرضا، منسوب به علی بن بابویه، به کوشش حسن حسینی، تهران، امیرکبیر، 1360ش. حتی اگر نسبت به انتساب فقه الرضا به علی بن بابویه بدبینی من زیاد است و این احتمال را که در جامعۀ علمی پذیرفته شده است، مطلقا قابل قبول نمی‌دانم، می‌توانم عبارت «منسوب به ابن بابویه» را حذف کنم و بدین وسیله مبنای اجتهادی خود را هم ابراز دارم.

ضمنا، فرقی نمی‌کند که از نظر اکثریت جامعۀ علمی کشور یا در سطح بین المللی، نظر من در بارۀ انتساب کتاب به فلان مؤلف، یا منتسب نبودنش به بهمان مؤلف قابل قبول هست یا نه. مهم این است که من محقق، وظیفه دارم همیشه مسئولیت مدعا را بر گردن کسی بگذارم که از دید من، هم او مسئول است. بنابراین، اگر کتاب فقه الرضا را که همه فکر می‌کنند علی بن بابویه تألیف نموده است، از دید من حسن حسینی تألیف کرده باشد، باید به «حسینی، 20» ارجاع دهم. دلیلش هم همان منطق کلی ارجاع دادن است: نهادن مسئولیت مدعا بر عهدۀ کسی که واقعا مسئول است.

اکنون به عنوان یک مثال، فرض کنید قرار است با استناد به نامۀ بنیاد فرهنگی یونسکو به شهید مطهری مبنی بر تعلق گرفتن جایزۀ این بنیاد به کتاب داستان راستان در سال 1342ش، تحلیلی در بارۀ داستان راستان ارائه دهیم. این نامه را می‌توان در دو صفحۀ متوالی مشخص شده با حرف واو و ز (صفحۀ ششم و هفتم از شماره‌گذاری اولیۀ اثر بر اساس حروف ابجد) در چاپ قدیم کتاب داستان راستان بازدید. یک بار دیدم که یکی از دانشجویانم برای ارجاع به این نامه و استناد به محتوای آن، چنین ارجاع داده بود: «مطهری، داستان راستان، 6ـ7»! این که قطعا غلط است؛ چون شهید مطهری مسئول محتوای این نامه نیست و فقط آن را اول کتابش چاپ کرده است. پای نامه جز امضا، نام هیچ فرد خاصی نیست و مسئولیت مطلب معلوم نیست که با کیست. نیز، نامه هیچ اسم خاصی ندارد که بتوانیم به عنوان یک اثر مستقل از آن یاد کنیم. به‌طبع باید چنین ارجاع داد: «نامۀ بنیاد یونسکو...، سراسر اثر». بعد ضمن مآخذ هم باید بگوییم: نامۀ بنیاد یونسکو در مورخۀ 13/ 8/ 1342ش به مرتضی مطهری به شمارۀ 12568 مبنی بر تعلق جایزۀ بنیاد به اثر وی، ضمن جلد اول داستان راستان مرتضی مطهری، تهران، امیرکبیر، 1342ش، ص شش ـ هفت (شش و هفت را با حروف نوشته‌ایم که نشان دهیم به شماره‌گذاری اولیۀ اثر مربوط است؛ نه شماره‌گذاری اصلی متن).

سوم ـ آثاری بدون عنوان، یا با عنوانهایی ناشناخته

گاه نیز اثر مؤلف که اکنون می‌خواهیم بدان ارجاع دهیم، نام مشخصی ندارد. مثلا شما مطلبی را از آقای حسن حسینی در یک ستون از صفحۀ 20 مجله‌ای می‌خوانید و بالای ستون، جز نام کلی ستون که هر روز در بالای نوشته‌های آن ستون می‌آید، هیچ نامی ذکر نشده است. فرض کنیم نام آن ستون که هر روز می‌آید «ناگفته‌های علمی» باشد. باید این گونه ارجاع بدهیم: «حسینی، 20». بعد، ضمن مآخذ هم اثر وی را چنین معرفی کنیم: حسینی، حسن، مطلب درج شده ضمن ستون ناگفته‌های علمی، هفته نامۀ پیام زندگی، شمارۀ 20، سال پنجم، بهار 1392ش. به عبارت بهتر، تنها فرق این شیوۀ ارجاع با حالت عادی آن است که به جای ذکر نام مشخص کتاب یا مقاله، ما مجبور شده‌ایم نامی از خودمان برای آن کتاب یا مقاله بگذاریم. البته، معمولا برای این که نامهای اختراعی با نامهای اصیل اشتباه نشوند، همیشه توصیه می‌شود نام اصیل کتاب را با حروف کج بنویسند، و نام اصیل مقاله را در گیومه قرار دهند (مثل نام مجلۀ پیام زندگی در ارجاع فوق). بدین ترتیب، خواننده به محض آن که می‌بیند نام مقاله یا مصاحبه یا کتاب بدون این نشانۀ اصالت ذکر می‌شود، متوجه می‌گردد که نام را خود ما گذاشته‌ایم و نام واقعی مطلب نیست.

ت) سبک نگارش ارجاعات

افزون بر این که انتخاب مآخذ ما برای ارجاع باید از شیوه‌ای منطقی پیروی کند، نحوۀ گنجاندن ارجاع در مقاله یا پایان نامه نیز باید استاندارد باشد. این را دیگر دانشجویان می‌توانند خیلی راحت از مجلات یا معاونت پژوهشی دانشگاهشان سؤال کنند و بر اساس الگویی که به آنها داده می‌شود، ارجاعات خود را درون متن، یا در پاورقی، یا در پایان متن، یا به شیوه‌های ترکیبی مختلفی که معمول است ذکر کنند. فقط باید یادشان باشد که به شیوۀ استانداردی که از آنها خواسته شده است، کاملا پابند باشند؛ همان شیوه را به‌خوبی فراگیرند و دقیق به کار برند. فکر می‌کنم حالا با توضیحاتی که دادم، خیلی راحت بتوانند ارجاعات خود را بنویسند و مابقی نکته‌ها را از این طرف و آن طرف بیاموزند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توجه: در این نوشته نام کلیۀ آثار و مصححان و شمارۀ صفحات صرفا جنبۀ آموزشی و مثال دارد و هرگز به محتوای واقعی اثر، یا نام مصحح و مؤلف واقعی آثار اشاره نشده است.

 

راهنمای پایگاه آخرین صفحات به روز شده