با محرمان خلوت انس                                                          

کوشش برای فهم بهتر یک بیت

با تکیه بر تاریخ استخاره در فرهنگ اسلامی

20/ 7/ 1391

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن می رسد، چه چاره کنم

سخن چگونه بگویم؛ نمی توانم دید

که می خورند حریفان و من نظاره کنم

بحث من در این مقام، بر نخستین بیت متمرکز خواهد بود. معنای بیت نخست، کمابیش واضح است. حافظ می گوید که شک داشتم توبه کنم یا نه، و برای اتخاذ تصمیم صحیح، خواستم استخاره کنم؛ استخاره از آن سو خود را با مشکلی رو به رو می بینم. داستان از این قرار است که دارد بهار می گذرد و اگر توبه کنم، دیگر فیض شادنوشی را از کف خواهم داد. بدین سان، دچار حیرت و تردیدم که بالاخره توبه کنم یا نه؛ و از آنجا که فردی متشرع هستم و دل در گرو واعظان شهر دارم، به رسم ایشان در این مقام دل به استخاره می سپرم.

بااینحال، به نظر می رسد هرگاه بیت فوق بدین ترتیب تفسیر گردد، همۀ گنجینۀ معنایی آن رو نشده است. یک نکتۀ دیگر هم در کاربرد تعبیر «استخاره» نزد حافظ دیده می شود که من، آن گاه که مطالعۀ زمان بر خویش در بارۀ تاریخ استخاره را پی گرفتم، بدان راه جستم. اکنون بنا دارم همین درک خود را به اشتراک بگذارم.

استخاره مثل هر پدیدۀ تاریخی دیگر در طول تاریخ خود، بارها دچار تحول و تغییر معنا و مدلول و استلزامات و تداعیها و ابزارها شده است. همچنان که در مقاله ای با عنوان «گونه های مختلف استخاره در فرهنگ اسلامی» توضیح داده ام، استخاره در اعصار متقدم کاری جز دعا کردن، و طلب خیر از خدا به دعا در امر پیش رو نبوده است. کسانی که خود را با مشکلی روبه رو می دیده اند، نخست می کوشیده اند با مشورت و رایزنی و تفکر و تعمق، راهی برای حل مشکل بیابند. آن گاه، وقتی با کمک خرد فردی و جمعی بهترین راه را برگزیدند، با علم به این که همۀ امور در اختیار آنها نیست و بسا هنوز مسائلی باشد که از فکر ایشان مغفول مانده است، به دعا دست برمی داشته اند و همزمان با جزم کردن عزم برای آغاز به کار، از خدا طلب خیر می نموده، و بر وی توکل می کرده اند. بدین معنا، تعبیر «استخاره کردن» در فرهنگ اسلامی، مترادف با «به خدا توکل کردن و دست به کار شدن» بوده است.

بااینحال، به مرور در دوره های مختلف تاریخ فرهنگ اسلامی، شیوه های دیگری نیز برای طلب خیر از خدا (استخاره) پیدا می شود. بسیاری از این شیوه های متأخرتر، استخاره را نه همچون روشی پس از عزم به کار، بلکه به عنوان شیوه ای برای مشورت با خدا در مقام حیرت، و پیش از تصمیم گیری می شناسانند. حتی برخی مروجان چنین استخاره هایی، همراه با توصیه به استخاره، عموم را از مشورت با دیگران و نظرخواهی از هر که جز خدا نهی کرده اند. استخاره به این معنای متأخر، نه دعایی هنگام عزم به کار و پس از تصمیم گیری قطعی، که منسکی برای تصمیم گیری پیش از هر اقدام، و نوعی مشورت با خدا در مقام حیرت است.

اکنون بنا نداریم تاریخ استخاره، و شیوه های مختلف آن در هر دورۀ زمانی را بکاویم. باری، چنان که در مقالۀ پیش گفته نیز به تفصیل آورده ام، به یقین در عصر حافظ این هر دو شیوۀ استخاره رواج داشته است: استخاره ای که بعد از تصمیم گیری و هنگام جزم کردن عزم به انجام کاری صورت می گیرد، و استخاره ای که در هنگام حیرت و قبل از هر اقدامی به جای آورده می شود.

حافظ در این بیت، با کاربردی تعبیری لطیف و دو پهلو، به این هر دو معنای استخاره اشارت می کند: از یک سو، عزم خویش برای توبه را یادآور می شود، و استخاره ای که همزمان با این عزم ـ به نشانۀ تصمیم قطعی و قصد انجام کار ـ نموده است؛ و از دیگر سو، حیرت و تردید خویش را بیان می دارد؛ حیرت از این که آیا واقعا توبه کند یا از انجام آن سر وازند.

توضیح این که «به عزم توبه، گفتم استخاره کنم»، از یک سو یعنی دل به دریا زدم و بعد از آن که تصمیم به اقدام گرفتم و عزم خود را جزم کردم، در مقام توکل به خداوند، از وی طلب خیر نمودم. یعنی قطعا برای توبه پا پیش نهادم. از دیگر سو، «گفتم استخاره کنم» به همراه بهانۀ پس گفته «بهار توبه شکن می رسد...»، حکایت از حیرت شاعر، و واماندگی آن است که بالاخره توبه کند یا نه.

به عبارت بهتر، حافظ در این بیت نیز ایهامی لطیف جای داده، و به هر دو معنای استخاره اشاره کرده، و باز دست خواننده را در انتخاب معنایی که با احوال و ذوقش تناسب بیشتری داشته باشد، باز نهاده است.

متواضعانه به علاقه مندان پیشنهاد می کنم برای آگاهی بیشتر در این باره، مقالات سه گانۀ مرا در بارۀ مفهوم، جایگاه، و تاریخ استخاره بخواننند: 1) مقالۀ «استخاره» (برای درج در ذیل دائرة المعارف بزرگ اسلامی)؛ 2) مقالۀ «شیوه‌های مختلف استخاره در فرهنگ اسلامی»؛ 3) مقالۀ «نظریه پردازان فرهنگ استخاره».

این هر سه مقاله در دست انتشار است.

 

 

مفهوم خرابات مغان در شعر حافظ

20/ 3/ 1391

درآمد

بی تردید یکی از مفاهیم کلیدی دیوان حافظ، «خرابات مغان» است. حافظ دمادم از تمایل خویش برای پیوستن به خراباتیان سخن می‌گوید و در بیشتر اوقات، این خرابات، خراباتی است که در آن می‌مغانه می‌نوشانند، یا پیرانی صاحب نفس در آن حضور دارند که مرشد حافظند و «پیر مغان» خوانده می‌شوند، و... خلاصه، تعابیری از این قبیل را فراوان می‌توان در دیوان حافظ نشان داد.

دیدگاهها در بارۀ این مفهوم

درک مفهوم خرابات با نظر به متون ادب فارسی، کار مشکلی نیست. معمولا خرابات را به مکانی برای عیش و نوش تفسیر کرده‌اند. از این منظر، کسانی که به هر دلیل تمایل به عیش و نوش داشتند، برای خزیدن به کنجی خلوت، از این خرابه‌ها سراغ می‌گرفتند که از دید مردمان در امان بمانند. توضیح این که قدیم زمین ارزان بود و مردم نیز تحت تأثیر باورهای صوفیانۀ خویش تمایل و رغبتی نیز به آبادانی دنیا نداشتند. وقتی خانه‌ای به هر دلیل خراب می‌شد، کسی تمایل به بازسازی آن نداشت و حتی چنین کاری را مصداق بارز دنیادوستی، و مذموم و ناپسند می‌دانستند. ایرانیان مثل مردم امریکا و انگلیس، خانه‌های لوکسی با قدمت چند صد سال نداشتند و کسی به فکر نبود که مثلا خانۀ پدری خود را حفظ و نوسازی کند. بدین سان، در بافت شهرهای قدیم، خرابه امری ناگزیر و مشهود بود. خرابه، نه مکانی نایاب، که بخشی از بافت شهری محسوب می‌شد. این را بسیاری از مسافران اروپایی در شهرهای ایران دیده، و بدان توجه نشان داده‌اند. کسانی که به هر دلیل می‌خواستند به دور از چشم دیگران عشرتی کنند، می‌توانستند از این قبیل مکانها برای خود به سادگی دست و پا کنند.

باری، خراباتی که حافظ در شعر خویش از آن می‌گوید، هرگز تنها مکان شادنوشی نیست و در آن از جملۀ فسوق سخن می‌رود. همچنان که محققانی از معاصران هم اشاره کرده‌اند، پیش از حافظ نیز خرابات و خرابه در ادب پارسی برای اشاره به مکان فسق و فحشا و باده خواری کاربردی گسترده داشته است.

بر پایۀ مجموع این شواهد، نمی توان احتمالی را که گاه برخی محققان مطرح کرده‌اند و خرابه را مشتق از خور، و به معنای مکان عبادت خورشید گرفته‌اند، جدی تلقی کرد.

باری، مشکل اصلی، درک صحیح مفهوم «مغان»، «خرابات مغان»، «پیر مغان» و تعابیری از این قبیل است. خرمشاهی محتمل می‌داند که چون شرب خمر در آیین اسلام تحریم شده است، از قدیم الایام زرتشتیان هر شهر فروشندگان مشروبات الکلی بوده‌اند و مشتریان مسلمان هم باید از همانها شراب خویش را تهیه می‌نموده‌اند و از این رو، تعبیر «مغان» مجازا برای اشاره به عموم زرتشتیان به کار بسته شده است. بر این پایه، خرابات مغان، مخفی گاهی است که زرتشتیان در آن شادنوشی می‌کرده‌اند، و احیانا کارهایی دیگر، که در شریعت اسلام فسق محسوب می‌شود.

مغان: اسماعیلیه و فرق غلات شیعه

همچنان که با نظر در شواهد مختلف شعر فارسی می‌توان دریافت، از دیرباز و مدتها پیش از حافظ و در بومهای مختلف ایران، خرابات مکانی برای اباحی گری، و در آن همه گونه فسقی رایج بوده است. این که زرتشتیان با آن احکام سنگین فقهی خویش بدین شکل گسترده خراباتی شوند و تن به هر گونه فسقی بدهند، نامحتمل است. آری، زرتشتیان شراب می‌نوشند، اما این دلیل نمی شود سایر رفتارهایی را که در اشعار و متون فارسی به خراباتیان منتسب کرده‌اند، بدانها منتسب کنیم.

از آن سو، در میان خود مسلمانان، فرقه‌های مختلفی بوده‌اند که اندیشه‌هایشان ترکیبی از تفکرات رایج در مذاهب کهن ایران باستان، و هم برخی باورهای اسلامی و احیانا باورهایی برگرفته از دیگر بومها و فرهنگها بوده، و البته صبغۀ اندیشههای باستانی در آنها پررنگ بوده است. برای نمونه، در متون تاریخ فرق اسلامی از فرقۀ «بشیریه» یاد شده است که در عین اعتقاد به برخی اصول اسلام، ازدواج با محارم را نیز تجویز، و برای اثبات آن به آیاتی از قرآن استدلال می‌کردند. به همین ترتیب، دین فرق مختلف غلات، همگی ترکیبی از باورهایی کهن و باستانی در مناطق مختلف ایران، به همراه برخی اندیشه‌های اسلامی، یا منتسب به اسلام است. یکی دیگر از همین گروهها، اسماعیلیه هستند. شیعیان اسماعیلی که باطنی نیز خوانده می‌شده‌اند، جز در مقام تقیه احکام فقهی را به جای نمی آورده، و از دید عموم مسلمانان اهل اباحه محسوب می‌شده‌اند.

همچنان که تعبیر «زندیق» یا همان «زندیک» (به معنای مفسر کتاب مقدس زرتشتیان) به مرور در فرهنگ اسلامی به همۀ اقسام ملحدان و خداناباوران اطلاق گردیده است، به نظر می‌رسد که تعبیر «مغ» نیز عملا چنین سرنوشتی پیدا کرده، و بسیاری از مسلمانان پیرو آیینهای التقاطی ـ از نگاه عموم ـ با چنین تعبیری فروکوفته شده‌اند. در بارۀ برخی از اینان می‌دانیم که افزون بر آن که به اباحی‌گری معتقد بوده‌اند، اجتماعاتی نیز داشته‌اند و در آن هنگام گردهم آییهاشان، همه کار نیز می‌کرده‌اند.

اگر همۀ این فرضیات صحیح باشد، می‌توان گفت «پیر مغان» هرگز ناظر به یک عالم زرتشتی نیست و «خرابات مغان» هم ربطی به زرتشتیان ندارد؛ بلکه مراد از خرابات مغان، همان گردهم آییهای باطنیان و غلات شیعه و گروههایی از این قبیل است که در آن آسوده فسق و فجور می‌کرده‌اند. حافظ تعبیر استعاری خرابات مغان را از این قبیل اجتماعات گرفته است. بر این پایه، خرابات مغان، یعنی محفلی برای شادنوشی که مغان، یعنی پیروان فرق ضاله ـ به‌ویژه اسماعیلیان ـ به راه انداخته‌اند و افراد هر چه بخواهند آزادانه در آن می‌کنند.

  

 

آفات دینداری از نگاه حافظ

1/ 1/ 1390

درآمد

دین، یکی از مهم‌ترین عرصه‌های حیات بشر است و باور دینی، از آرامش‌بخش‌ترین مسکنها برای آلام روحی وی. حتی ناباوران، این کارکرد مهم دین را نتوانند انکار نمود. بااینحال، هم از نگاهی متدینانه، و هم از نگاهی اخلاق محور، می‌توان ظهور دین در زندگی انسانها را نیز ملازم با آفاتی دانست؛ آفاتی که باید شناسایی شوند که بتوان در مسیر تدین، از آنها دور ماند. حرکت در صراط مستقیم، کاری مشکل است. همچنان که عده‌ای بی‌دین از راه دور مانده‌اند، عده‌ای نیز به‌ظاهر دیندارند؛ ولی خطا می‌روند.

از موضوعات جالب توجه در شناخت اندیشۀ حافظ، مطالعۀ نوع نگاه او به دینداری مردمان عصر خویش است. بنا داریم در این مطالعه تصویری از آسیب‌شناسی دین از نگاه وی ارایه کنیم و ببینیم در اشعار او چه اشاراتی را می‌توان به آفات دینداری سراغ گرفت.

معیار سنجش معنویت

بزرگترین کمال در نگاه حافظ، «عشق و رندی» است. او همه چیز را با همین معیار می‌سنجد. از دید او همۀ جلوه‌های زندگی انسان زمانی ارزشمند هستند که به این دو کمال بینجامند. دین‌داری نیز یکی از جلوه‌گاههای رفتار انسانی است و زمانی مقبول طبع حافظ است که خود، به عشق و رندی راه برد. بدین سان، وی هیچ بعید نمی‌داند که افرادی در عین تظاهر به دین‌داری، از کمال حقیقی بس دور مانده، و هیچ بویی از آن نبرده باشند.

درک محدود و تنگ‌نظرانه از خدا، هستی و خود

اولین آفت دین‌داری، تنگ‌نظری است؛ همین که کسی گمان برد با تن دادن به برخی رفتارهای ظاهری، کمال انسانی خود را ـ با همۀ پیچیدگیهایش ـ تضمین خواهد کرد و خود را آسوده و در آرامش حس کند. بدتر از آن، وقتی است که فرد گمان برد اساس هستی بر همین تنگ‌نظریها استوار است و خداوند همچون شحنه‌ای بی‌کار، تنها در پی آن است که فردی لاابالی را گرفتار، و مؤاخذه کند.

سلطان در دیوان حافظ، همه جا مظهر بزرگی، بلند نظری، عطابخشی و خطاپوشی است:

ـ در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش...

ـ ای پادشاه حسن ....

حتا مواردی هم که حافظ بر شاهان خرده می‌گیرد، به دلیل انجام اعمالی نامتناسب با این رویه است:

گر از سلطان طمع کردم خطا بود

ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

او معتقد است که تصور برخی متدینان از خداوند، تصوری کوته‌نظرانه است. آنها خدا را به عنوان یک سلطان بزرگ، عالی جاه، بخشنده و خطاپوش نشناخته‌اند. خدا از دید آنان، پاسبان و شحنه‌ای است تنگ نظر که به کوچکترین خطایا، زیردستان را اخذ خواهد کرد. وی چنین درکی از خداوند را  متناسب شان خدایی خدا نمی‌داند. این گونۀ دین‌داری از دید وی، «خداشناسی» نیست، شحنه‌شناسی است؛ حال آن که دین‌داری، باید به «سلطان‌شناسی» بینجامد:

واعظ «شحنه شناس» این عظمت گو مفروش

گو که منزلگه «سلطان» دل مسکین من است

حافظ از مهمترین ویژگیهای خود را این می‌شمارد که نگاهش به هستی نگاهی آمیخته با لطافت است. همه به جهان نظر می‌کنند، یکی اما همیشه ظلمها، بی‌عدالتیها، فسادها و ... را می‌بیند و دیگری از دنیا به زیباییها نظر دوخته است.

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند؛ لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم

همه مظهر و جلوه خدا هستیم، اما در این میانه برخی پسندیده‌اند مظهر لطف او باشند و دیگران به جلوۀ قهری میل کرده‌اند. حافظ خود را مظهر لطف خدا می‌داند و زیبایی و لطافت کلام خود را هم به دلیل آن می‌بیند که خدا با لطفش بر او جلوه کرده است:

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زین سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

به همین دلیل است که بر تصورات دیگران از خدا ایراد می‌گیرد. می‌گوید اگر قرار است مظهر و جلوۀ خدا باشیم، چرا مظهر لطف بودن را رها کنیم و مظهر قهر شویم؟ اگر قرار است انسانی محدود باشیم و نتوانیم خدا را آن سان که واقعا هست بشناسیم، و به یک جلوۀ او محدود شویم، چرا شحنه‌شناسی کنیم و سلطان‌شناس نباشیم؟ آیا این بی سلیقگی نیست؟

عبوسی و خشونت

برخی متدینان، به دلیل سختگیریهایی که بر خود روا داشته‌اند و به همه چیز نگاهی خشک و قانون مدارانه دارند، عبوس می‌شوند. عبوسی، یعنی در بند و گرفتار بودن روح و از قضا، عشق ویژگی انسانهایی است که روحی کاملا آزاد از هر قید و بندی داشته باشند. انسانهایی که در بند و گرفته هستند، عاشق نخواهند شد. عشق در روح انسانهایی لا ابالی و خارج از قید و بندها، انواع و اقسام کلاس کارها، دیسیپلینها و... نفوذ خواهد کرد. چقدر زیبا حافظ بر ارتباط میان عشق و آزادی تاکید کرده است:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بندۀ عشقم و از هردو جهان آزادم.

در جای دیگری به قوتی هر چه تمامتر بر ارتباط میان انبساط روح و عشق تاکید کرده است:

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

آری، غم عشق تنها در دل کسانی راه می‌یابد که خاطری شاد، آزاد و رها از غمهای مادی و تندخوییها داشته باشند:

پشمینه پوش تندخو، از عشق نشنیده است بو

از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

حتا اگر دینداری هم انسان را تندخو کند سبب دور شدن از کمالات است. حافظ فراوان از این می‌نالد که بسیاری متدینان، از دین تنها دچار غرور و خودبینی شده‌اند و گمان می‌برند هر کس همان اعمال و مناسکی را که ایشان می‌کنند نکرد، هرگز به کمال نخواهد رسید. حافظ، مشکل عبوسی فقیهان را چنین بیان می‌کند:

عبوس زهد، به وجه خمار ننشیند

مرید فرقه ی دردی کشان خوشخویم.

به عبارت بهتر، از دید حافظ، چه ایرادی مهم‌تر از این به روش متدینانۀ اینان، که هرگز جام نخواهند گرفت و هرگز با نوشیدن می، بی‌خودی را تجربه نخواهند کرد. آنها تا ابد، خودخواسته گرفتار خودبینی و خودخواهی و خودبسندگی هستند و به قول قرآن، «یَحسبون انهم یُحسِنون» [خیال می‌کنند که بر نهج صوابی ره می‌پویند]. این متدینان، چون به دلیل زهد ورزیدن همواره خود را به سختی انداخته‌اند و از دنیا همیشه به زشتیها و نه زیباییها   نظر دوخته‌اند، عبوس شده‌اند و چون به دلیل این عبوسی نمی‌توانند عاشق بشوند، از بزرگترین کمالات وامانده‌اند:

نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم

بی‌سلیقگی

حافظ اشعری مسلک است. او معتقد به اختیار بندگان نیست. معتقد است خداوند انسانها را مختار نیافریده است و در نهایت کار، ما همگی مجبوریم بسیاری چیزها را که نمی‌پسندیم تحمل کنیم و راهی برای تغییر آنها نداشته باشیم. البته معتقد است خداوند ظلمی هم در حق ما روا نداشته و اصلا معیارهای عدل و ظلم دست ما بندگان نیست که بخواهیم برای او تکلیف معلوم کنیم. با این مقدمه، حافظ معتقد است ما انسانها به دنیا آمده ایم تا گناه کنیم و از این گریزی نداریم:

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب کوش و گو: گناه من است

[اگر چه گناهکاری تو خواست خداست و نه انتخاب خودت، مؤدبانه آن را به خود منتسب کن و گناه را کار خدا ندان]. ما همه گناهکار هستیم و از این راه فراری نیست. انتخابی اگر باشد، در این است که چه گناهی بکنیم. در این میان او معتقد است که حالا این ماییم که یا باید خوش سلیقه باشیم و گناهان خوب را برگزینیم یا بدسلیقگی کنیم و گناهانی بی‌لذت مرتکب شویم.

این میان، متدینانی را نشان می‌دهد که در انتخاب میان ریا و جام شراب، نخستین را برگزیده‌اند. او می‌گوید اگر می‌خواهی گناهی را انتخاب کنی، آن یکی را برگزین که لذتی داشته باشد. این جماعت، «شوق گناه» دارند، اما «ذوق گناه» ندارند:

ریا حلال شمارند و جام باده حرام

زهی طریقت و مسلک، زهی شریعت و کیش

این بی‌سلیقگی، از دید حافظ خود بزرگترین مانع دست‌یابی به کمالات است.

از دید حافظ، اساسا آدم بی‌سلیقه‌ای که حس زیباشناسی قوی نداشته باشد، به درک درستی از کمال هم نخواهد رسید. این خودبینان، اگر زیبایی دنیا را برایشان وصف کنی، از حور و قصور بهشت می‌گویند و خود را به تنعمات بهشتی دلخوش می‌دارند. گذشته از آن که دلخوشی به این تنعمات از دید حافظ خود قابل نقد است، بزرگ‌ترین ایرادی که وی بدین سیره می‌گیرد، نقد زیبایی‌شناسی پشت پردۀ این نگرش است:

ز میوه‌های بهشتی، چه ذوق دریابد

کسی که سیب زنخدان شاهدی نگزید؟

[آن کس که هرگز در دنیا سیب چانۀ معشوقی را نبوسیده است، چه درکی می‌تواند از این داشته باشد که برایش سیب بهشتی را وصف کنی؟!].

وی همه چیز را با معیار و محکّ عشق می‌سنجد. اساسی‌ترین لازمۀ عشق، روح زیبابین و فطرت زیباپسند است. حافظ در کار برخی متدینان نگریسته، و شیوۀ زندگی خشک و قانون‌مدارانۀ ایشان را منافی فطرت آدمی، و مخل روح عاشقی شناخته است:

شرابِ لعلِ کــَش و روی مه جبینان بین

خلاف مذهب آنان جمال اینان بین

تظاهر

از دیگر آفات دینداری از دید حافظ، برخی رفتارهای زشت است که عملا در میان متظاهران به تدین دیده می‌شود. به همان دلیل که از دید عموم انسانها دین متاعی گرانبهاست، سوء استفاده‌ها از آن هم فراوان است. برخی متدینان، خود به خلوت می‌روند و هزار کار می‌کنند و در ظاهر برای منافع دنیوی، به تدین ریا می‌نمایند:

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می‌کنند

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

وی حتی این شیوه را نیز که فرد کار و بار دنیا را تعطیل کند و به رسم رایج آن عهد، زندگی و امور خود را از نذرها و اوقاف مدارس بگذراند، منتهی به کمال نمی‌دانسته است. وی طنزآلوده بیان می‌کند:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

که می‌حرام، ولی به ز مال اوقاف است!

به همین ترتیب، گاه جزءنگرانه، مفاسدی دیگر هم در کار و بار این چهره‌های به ظاهر معنوی، سراغ می‌گیرد:

این تقوی‌ام بس است که با شاهدان شهر

ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم!

...................................

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی‌عمل است.

بیهمتی

‌‌‌‌‌در مقام سبب‌شناسی، وی اصلی‌ترین مشکل را در «بی‌همتی» این قبیل متدینان می‌بیند. وی خود با مشاهدۀ همین کوتاهی همت و تنگ‌نظریها و بسته‌بینیهاست که از عالمان علوم ظواهر فراری گشته، و به دامن پیری خیالی پناه برده است:

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن

پیر ما گفت که در صومعه همت نبود.

از دید حافظ یک دلیل عمدۀ گرفتاری اینان به آن همه درد و مصیبت، کوتاه همتی ایشان است. آنها در جایی که باید به فکر دنیا باشند، کوتاهی می‌کنند و در عوالمی دیگرند، و آنجا که باید خداطلبی کنند، عقده‌های حاصل از کاستی رفتار خود را می‌جویند، نه خدا را.

صحبت حور نخواهم؛ که بود عین قصور

با خیال تو اگر با دگری پردازم

به قول شهید سید اسماعیل بلخی:

ما و کوی می‌فروشان، گو به هر قیمت که هست

زاهد مفلس به جنت جنس ارزان دید و رفت

و به قول خود حافظ:

ذره را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمۀ خورشید در افشان نشود.

گهگاه، رندانه و با لحنی طنز آلوده که از ویژگیهای خاص شعر خود اوست می‌گوید:

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا، دیر مغان ما را بس!

از در خویش ـ خدا را! ـ به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

اگر اینان حتی همان کمالات محدود خود را با همت والاتری می‌جستند، بالاخره روزی مسیر صحیح  را پیدا می‌کردند.

خودبینی

یک اشکال مهم این قبیل متدینان از دید حافظ، خودبینی و خودمحوری است؛ که عارفان مسلمان از آن چونان بزرگترین آفات توحید یاد کرده‌اند. گاه فردی که سعی می‌کند با کاهش وابستگیهای مذموم به خلق، خود را به خدا نزدیک سازد، هر چه بیشتر سر در جیب مراقبت فرو می‌برد، به جای خداجوتر شدن، بیشتر در خود غرقه می‌شود. این افراد خوراک بت نفس هستند و خودبینیهایشان بدانجا می‌کشد که به نام خدا و غرقه در خویش، هیچ کس دیگری را بر سبیل و صراط حق نمی‌پندارند. آنها حتیٰ گاه چشم دیدن هم‌سلکان خویش را هم ندارند. آنها «دیدۀ بدبین» دارند و از کریمی و عیب‌پوشی به‌دورند. آنها خودبینند. زهد برایشان عبوسی و درهم‌کشیدگی همراه آورده است. آنها از دنیا تنها به زشتیها نظر می‌کنند. سرآخر، همچنان که زاهدیشان به دوری از خلق بدون اتصال به خدا انجامیده، خودبینی را نیز موجب شده است:

یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید

دود آهیش در آیینۀ ادراک انداز

 

 

فهرستی از نصیحتهای حافظ

 

1/ 1/ 1390

یادش به خیر! حدود سال 1374، یعنی وقتی تازه پا به دانشگاه نهادم، کلاسی تابستانی در مسجد موسی بن جعفر (ع) تربت جام راه انداختم و به بیست ـ سی تا بچۀ قد و نیم قد، شعر حافظ درس می‌دادم. به این کار ایمان داشتم و آن را برای رشد بچه‌ها ضروری می‌دانستم.

همان زمان تصمیم گرفتم فهرستی از نصیحتهای سادۀ حافظ تهیه کنم. هدفم به دست آوردن نصیحتهایی بود که داشتن فهمی از آنها، نیازمند آشنایی عمیق با ادبیات نباشد. بنا داشتم کتابی برای کودکان در شرح همین ابیات بنویسم و همانند کتابهای آقای سید محمد تقی حکیم که کلمات قصار اهل بیت (ع) را در آثار مختلفی مختصر شرح کرده‌اند، اثری کودکانه برای توضیح نصایح حافظ فراهم آورم. با این اندیشه، فهرست زیر از اشعار سادۀ حافظ تهیه شد.

گرچه شاید هرگز فرصت نکنم فکر پیشین خود را تحقق بخشم، هنوز بدان ایمان دارم. هم الگوی کار آقای حکیم در کتابهایی مثل «الهام از گفتار علی (ع)»، یا «سخنان موسی بن جعفر (ع)» را خیلی می‌پسندم ـ چون خودم در کودکی از آنها بهرۀ بسیار برده‌ام ـ و هم فکر می‌کنم فراهم کردن چنین اثری برای آموزش ادبیات به کودکان، ضروری است. همیشه افراد حفظ شعرشان را از تک بیتها شروع می‌کنند، و این که چه قدر بتوانند با آن ابیات رابطه برقرار کنند، بی‌تردید نقش مهمی در استحکام رابطۀ آنها با شعر دارد.

به هر روی، اکنون این بیتها را در معرض نظر عموم نهاده‌ام. امیدوارم این فهرست با یادآوری نیک اندیشان، بهینه شود. معیار گزینش اشعار، آن است که: اولا، حد الامکان ساده باشند و کلماتی سنگین و غیر قابل درک برای یک دانش آموز دورۀ راهنمایی در آنها یافت نشود؛ و ثانیا، مهم‌ترین دیدگاههای حافظ را عرضه بدارند.

پیشنهاد من این است که کودکان به حفظ این بیتها تشویق شوند. شاید مفهوم همۀ آنها مورد تأیید من یا شما نباشد، باری، این حافظۀ تاریخی ملت ماست. هم اول باید آن را شناخت و سپس نقد کرد. چه خوب است که کودکان کلاس خط بروند و این ابیات را از استاد خط خود سرمشق بگیرند. بدان سان، تا ابد مضمون آن بر پود تار جانشان خواهد نشست.

ممنون می شوم اگر دیدگاه خود را برایم ارسال کنید.

توجه: گاه در پایان بیت، علامت «سه نقطه» نهاده ام، بدان معنا که کل غزل از دید من پند است و ابیات پندآموز آن، منحصر در تک بیت یاد شده نیست.

الف) ضرورت پند شنوی

ـ        نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست تر دارند

جوانان سعادتمند، پند پیر دانا را

ـ        چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست

سخن‌شناس نئی ـ جان من! ـ خطا اینجاست

ـ        شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد

که چند سال به جان، خدمت شعیب کند

ـ        جوانا سر متاب از رای پیران

که رای پیر، از بخت جوان به

ـ        امروز قدر پند عزیزان شناختم

یا رب! روان ناصح ما از تو شاد باد

ـ        به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

ب) مصاحبت نیکان

ـ        نخست موعظۀ پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس، احتراز کنید

ـ        دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت، رفیق بود، رفیق

ـ        دمی با نیکخواهان متفق باش

غنیمت دان امور اتفاقی

ـ        یار مردان خدا باش، که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

ـ        نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد

بهتر آن است که با مردم بد ننشینی

ـ        قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است؛ بترس از خطر گمراهی

ـ        گذرت بر ظلمات است؛ بجو خضر رهی

که دراین مرحله بسیار بود گمراهی

ـ        کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست

صفای همت پاکان و پاک بینان بین

ـ        پیر پیمانه‌کش ما که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

پ) پاک نهادی

ـ بر دلم گرد ستمهاست، خدایا مپسند

که مکدر شود آیینۀ مهر آیینم

ـ چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

ـ گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ور نه هر سنگ و گلی، لؤلؤ و مرجان نشود

ـ منم که شهرۀ شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

ـ جمال یار ندارد نقاب و پرده، ولی

غبار ره بنشان تا سفر توانی کرد

ـ به صدق کوش که خورشید زاید از نفست

که از دروغ سیه‌روی گشت صبح نخست

ـ حافظ! نهاد نیک تو کامت برآورد

جانها فدای مردم نیکو نهاد باد

 ت) همت

ـ ذره را تا نبود همت عالی، حافظ

طالب چشمۀ خورشید درخشان نشود

ـ نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی، شیوۀ رندان بلاکش باشد

ـ گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی، بکوش

ـ چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

ـ در طریق عشق‌بازی، امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

ـ اهل کام و ناز را در کوی رندان راه نیست

رهروی باید «جهان‌سوزی»، نه «خامی، بیغمی»

ـ دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

کای نور چشم من، بجز از کشته ندروی

ـ دوام عیش و تنعم، نه شیوۀ عشق است

اگر معاشر مایی، بنوش نیش غمی

ـ با ضعف و ناتوانی، همچون نسیم خوش باش

بیماری اندر این ره، بهتر ز تندرستی

ـ ندارم دستت از دامن، بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی، بگیرد دامنت گردم

ث) صبر

ـ از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور

در سر کوی تو از پای طلب ننشستم

ـ این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبری است که در کلبۀ احزان کردم

ـ گر به دیوان غزل صدر نشینم، چه عجب

سالها بندگی صاحب دیوان کردم

ـ گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان

بلا بگردد و کام هزارساله برآید

ج) دعا، امید، و توکل

ـ یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان، غم مخور

کلبۀ احزان شود روزی گلستان، غم مخور...

ـ لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکتۀ سر بسته چه دانی؟ خموش!

ـ دور فلکی یکسره بر منهج عدل است

خوش باش، که ظالم نبرد راه به منزل

ـ گر چه راهی است پر از بیم، ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

ـ کار خود گر به کرم باز گذاری، حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداد کنی

ـ گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر، که اینها خدا کند

ـ فکر خود و رای خود، در عالم رندی نیست

کفرست در این مذهب، خودبینی و خودرایی

ـ سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو، به الطاف خداوندی...

ـ فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست

آب خضر نصیبۀ اسکندر آمدی

ـ مرو به خواب که حافظ، به بارگاه قبول

ز ورد نیم‌شب و درس صبحگاه رسید

ـ صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم، همه از دولت قرآن کردم

ـ هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

ـ می صبوح و شکرخواب صبحدم، تا چند؟

به عذر نیم‌شبی کوش و گریۀ سحری

ـ حافظ وصال می‌طلبد از ره دعا

یا رب! دعای خسته‌دلان، مستجاب کن

چ) گذران بودن دنیا، و ضرورت قدرشناسی اوقات

ـ نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس

ـ تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا!

حیف است ز خوبی، که شود عاشق زشتی

ـ زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند

مجو ز سفله مروت، که شیئه لا شی

ـ سفله طبع است جهان، بر کرمش تکیه مکن

ای جهان‌دیده! ثبات قدم از سفله مجوی

ـ چون سر آمد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز، هم

ـ نصیحتی کنمت، یادگیر و در عمل

که این حدیث، ز پیر طریقتم یاد است

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوزه «عروس هزار داماد» است.

ـ اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز، هم

ـ گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش

دور خوبی گذران است، نصیحت بشنو

ـ یار مفروش به دنیا، که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

ـ چو بر روی زمین باشی، توانایی غنیمت دان

که دوران ناتوانیها، بسی زیر زمین دارد

ـ شب صحبت غنیمت دان، که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون، بسی لیل و نهار آرد

ـ حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

ـ غنیمت دان و می خور در گلستان

که گل تا هفتۀ دیگر نباشد

ـ اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

ـ بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

ـ دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل، مگر آن دم که درمانی

ـ شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

گر تشنه لب از چشمۀ حیوان به در آیی

ـ قراری کرده‌ام با می‌فروشان

که روز غم، بجز ساغر نگیرم

ـ چند روزی که در این مرحله فرصت داری

خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست

ـ وقت را غنیمت دان، آن قدر که بتوانی

حاصل  از حیات ای دل، این دم است، تا! دانی!

کام بخشی گردون، عمر در عوض دارد

جهد کن که از دولت، داد عیش بستانی

ـ فرصت شمار صحبت، کز این دو راهه منزل

چون بگذریم، دیگر، نتوان به هم رسیدن

ـ گوهر معرفت آموز که با خود ببری

که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

ح) عشق ـ بهترین بهره ای که می توان از عمر برد ـ و ادب آن

ـ به عزم مرحلۀ عشق پیش نه قدمی

که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

ـ هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم، ز اهل رحمتم

ـ مایۀ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

ـ من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست

صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

ـ هر آن دلی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

ـ صحبت حور نخواهم، که بود عین قصور

با خیال تو اگر با دگری پردازم

ـ کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

ـ ناصحم گفت که «جز غم، چه هنر دارد عشق؟»

برو ای خواجۀ عاقل، هنری بهتر از این؟

ـ به شمشیرم زد و با کس نگفتم

که راز دوست، از دشمن نهان به

ـ در بحر مایی و منی افتاده‌ام، بیار

می، تا خلاص بخشدم از مایی و منی

ـ در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

ـ چنان پر شد فضای سینه از دوست

که فکر خویش، گم شد از ضمیرم

ـ از جان طمع بریدن، آسان بود؛ ولیکن

از دوستان جانی، مشکل توان بریدن

ـ چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی بسزا برنیامد از دستم

ـ آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

ـ میان عاشق و معشوق، هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز

خ) توصیه هایی برای زندگی روزمره، و رفتار با عموم

ـ گنج زر گر نبود، کنج قناعت باقی است

آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد

ـ شکوه و تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان، دو صد من زر نمی‌ارزد

ـ نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنیای دون، مکن درویش!

ـ بعد از این، ما و گدایی؛ که به سرمنزل عشق

رهروان را نبود چاره بجز مسکینی

ـ هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

ـ حافظ! غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی

کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

ـ ای صاحب کرامت، شکرانۀ سلامت

روزی تفقدی کن، درویش بینوا را

ـ آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

ـ حافظ! از باد خزان در چمن دهر، مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

ـ مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن

که در شریعت ما، غیر از این گناهی نیست

ـ تو پنداری که بدگو رفت و جان برد

حسابش با کرام الکاتبین است

ـ غلام همت آن نازنینم

که کار خیر، بی روی و ریا کرد

ـ شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

ـ هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

ـ درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن، که رنج بی‌شمار آرد

ـ گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم

گر به آب چشمۀ خورشید، دامن تر کنم

ـ مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی

چرا ملامت رند شرابخواره کنم؟

ـ حافظ ار خصم خطا گفت، نگیریم بدو

ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنیم

ـ نظر کردن به درویشان، منافیّ بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش

ـ اگر رفیق شفیقی، درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

ـ حافظ! آب رخ خود، بر در هر سفله مریز

حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

ـ ز پیر میکده جستم که «چیست راه نجات؟»

بخواست جام می و گفت: عیب پوشیدن

ـ وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن

ـ عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی‌عملان، واجب است نشنیدن

ـ مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهد فروشان، خطاست بوسیدن

ـ بر آستانۀ میخانه گر سری بینی

مزن به پای، که معلوم نیست نیت او

ـ تشنۀ بادیه را هم به زلالی دریاب

به امیدی که در این ره به خدا می‌داری

ـ با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

 

 

 

تاریخگذاری اشعار حافظ

 

20/ 3/ 1386

اگر بشود راهی جست و بر مبنای آن، به فرضیاتی برای تاریخگذاری غزلیات حافظ دست یافت، برای فهم بسیاری نکته ها در باب اندیشۀ وی مفید فایده است. به عبارت بهتر، اگر بشود به طریقی ترتیب سرایش اشعار او را کشف کرد، با کنار هم نهادن اشعار مختلف در بردارندۀ یک مضمون و توجه پردازشهای مختلف آن اندیشه در هر یکی، موفق خواهیم شد که به ذهن حافظ راهی جوییم. آنچه هم اکنون قصد کرده ام، بیان طرحی قدیمی برای انجام چنین مطالعه است؛ امری که تا کنون بدان توفیق نیافته ام.

صد البته این معیارها نقصهای فراوانی خواهد داشت، ولی به نظر من می توان با کنار هم نهادن چند معیار و دست یافتن به شواهد و قراین بیشتر، گامهای بعدی را مؤثرتر برداشت. مطمئنا هیچ یک از این معیارها به تنهایی قطعیتی همراه نخواهد آورد، مخصوصا آن که عمدۀ این معیارها، ناظر به اشارات حافظ در شعر خود اوست؛ اشاراتی که گاه ممکن است با انواع و اقسام محدودیتها و هنرنماییهای شاعرانه، کمرنگ تر، یا پررنگ تر از هست، ظاهر شده باشد.

نقطۀ ضعف دیگر طرح، امکان دستکاریهای فراوان خود حافظ در هر شعر در خلال زمان، و تغییر آن است. به این ترتیب، نمی توان مطمئن شد که محتوای شعر، با گذشت زمان تحول نپذیرفته باشد و یک شعر، در آن واحد محصول دوره هایی دو سه از حیات شاعر نباشد.

با همۀ اینها من معتقدم این راه، ارزش آزمودن دارد و نباید بیش از حد، به حاصل آن بدبین بود. چه بسا پس از استخراج یک قرینه، شاهد بودیم که قراین دیگری نیز دال بر همان معنا در شعر مورد بحث ما هست که مدعا را تقویت می کند. آن گاه خواهیم توانست خود را کامرواتر ببینیم.

برخی راهکارهای محتمل برای کشف ترتیب نزول اشعار، بدین قرار است:

١. توجه به اشاراتی که خود او به سالهای عمرش دارد، مثلا: «چل سال بیش رفت که من لاف می زنم...».

٢. توجه به اشاراتی که به شاهان معاصر خویش دارد: «توران شه خجسته که در من یزید فضل...».

٣. اشاراتی که به سفرهایش دارد، یا اشاراتی که نشان از مهیا شدن وی برای یک سفر است، یا اشارات حاکی از انشاد شعر در بازگشت...، مثل:

ـ چرا نه در پی عزم دیار خود باشم...

ـ ...بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

٤. اشاراتی که به وقایع زمان خویش دارد، وقایعی مثل حضورش در مسجد، خانقاه، مدرسه، میخانه، و برون شدنش از هریک، مثل: «در میخانه ببستند، خدایا مپسند...».

٥. نشانه های صریح حاکی از پیری، جوانی، میانسالی، و...: «گر چه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم گیر...».

٦. اشاراتی که ناشی از روح آدمی تازه به میدان درآمده اند و نشان از جوانی حافظ، شور و شوق و سادگی بی پیرایگی او در بیان عقاید، خامی، بساطت اندیشه ها و ذوق یک جوان دارند؛ اموری همچون دعوا با رقیبان، تعصبها در برابر مخالفان، کاربردهای نارسا و تنقیح نشدۀ اصطلاحات خودساختۀ او، اشارات پرشور به تغییر افکار که معمولا در جوانی و دوران تحول و رشد شخصیتی فرد روی می دهند....

٧. نگاههای پیرانه و از افق بالاتر به هستی، زندگی، و گذشته.زیاد به گذشته اندیشیدن، و چندان به آینده چشم نداشتن....

٨. پی گرفتن چند مفهوم خاص و کلیدی در اشعار مختلف، و توجه به سیر تحول آن مفهوم در اشعار مختلف حافظ، آن گاه، تلاش در جهت کشف رابطۀ تحول هر مفهوم، با تحول دیگر مفاهیم و در نهایت، لایه شناسی دیوان حافظ.

 

 

 

 

15/ 2/ 1386

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

یعنی چه در مسجد باشم و چه در میخانه، هر گاه خیال تو در ذهنم نشیمن کند، با او در خواهم آویخت. اگر در مسجد باشم، از ابروی تو محراب می سازم و چون در میخانه باشم، کمانچه ای از ابروی تو خواهم ساخت.

حسن یار یکی بیش نیست و جلوه های آن صدهاست. هر گاه یار در مسجد جلوه کند، از حسن او محرابی می کنند و چون میخانه را به وجود خویش بیاراید، از حسن او کمانچه می سازند. محراب، نماد معنویتی متدینانه، و کمانچه، نماد معنویتی فارغ از قالبهای معهود دینی است و در این میان، حافظ هر دو را به رسمیت شناخته، و هر دو را جلوه هایی متفاوت از یک اصل واحد شمرده است.

حافظ گاه از این هم فراتر رفته است و مردمان مختلف را نیز با همۀ تفاوتهاشان در کردار و رفتار، باز جلوه گاههای مختلف یک حقیقت شناخت

ه است؛ آنجا که می گوید:

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زین سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

سخن هر کس، تفسیر او از هستی است؛ آری، هر کسی در سخنانش، نگرش خود را نسبت به هستی و زشت و زیبای آن به خوبی بروز می دهد. برخی در دنیا همواره نابسامانیها و رنجها و ننگها را می بینند و برخی دایم به زیباییها نظر می دوزند. برخی به رنجهای مردمان دنیا که اندک هم نیست نظر دارند و همیشه نیمۀ خالی لیوان را می بینند و برخی دیگر، همیشه به زیباییها و لذتها و کامیابیهای دنیا می نگرند.

در این میان، حافظ که به حق سخن خود را سراسر لطف و خوبی می خواند، بنا دارد سبب این تفسیر لطیف از هستی را باز گوید.  او معتقد است خداوند صد ها جلوه دارد و بر هر کس به نحوی جلوه می کند. در این میان، خدا بر او با لطف خویش تجلی کرده است و روی خوبش آیتی از لطف را بر حافظ مکشوف گردانیده است و از همین روست که سخن حافظ همه لطف و خوبی است.

همۀ ما مظهر خداییم و در اصل این که مظهر خدا باشیم یا نه، هیچ انتخاب و اختیاری نداریم؛ اختیاری اگر باشد ـ از دید حافظ در آن است که مظهر چه چیز خدا باشیم؛ لطف یا قهر. او مظهر لطف بودن را پسندیده است و از همین رو سخنش سراسر لطف است.

 

 

 

 

۹/ ۱/ ۱۳۸۶

اولین آشنایی جدی من با حافظ به سال اول راهنمایی برمی گردد، زمانی که به تشویق دبیر ادبیاتمان، چندین غزل از حافظ را از بر کردم. آن زمان هنوز تنها آهنگ دلنشین این غزلیات برایم جاذبه داشت. خیلی به معانی غزلها راه نبرده بودم. شاید زمانی به عمق و ارزش محفوظات خود پی بردم که برای اولین بار تلخکامی عشق را در حدود سالهای اول دبیرستان تجربه کردم. به هر روی، قدیم ترین ابیاتی را که در خاطرم نشست، هنوز می پسندم و گاه زمزمه می کنم. توضیحاتی که دبیر ادبیات فرزانۀ ما جناب آقای نیک پرست به این بیت ضمیمه کردند، از بزرگترین درسها زندگی من شدند. آن چند بیت، به غزل مشهور «سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی...» تعلق دارند:

همایی چون تو عالی قدر، حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایۀ همت که بر نااهل افکندی

هما پرنده ای افسانه است. معتقد بوده اند: «سایه اش بر سر هر که اوفتد، به تخت شاهی خواهد نشست. این پرنده جز استخوان هیچ نمی خورده است». حافظ در این بیت، انسان را «همایی عالیقدر» می شناساند که سایۀ همتش بر بام هر سر که نشیند، سعادت آورد؛ و در عین حال، هنوز بی آن که التفاتی جوید، استخوان خوار و نگران این روزی حقیر خویش است. می خواهد بگوید که حیف از تو ای انسان که با آن همه ارزش و مقام، هنوز در حرص استخوان (روزیهای بی ارزش دنیوی) هستی! آری، دریغ آن سایۀ همت که بر نااهل افکندی! معنای ظاهری مصراع این است که «حیف از آن که نااهل را به پادشاهی رساندی»؛ و بواقع، می خواهد بگوید «حیف از تو ای انسان، ای جانشین خدا و ای والامقام که سایۀ همت خود را بر نااهل افکندی و به جای التفات به امور مهم، خود را به بی هوده مشغول داشتی».

در این بازار اگر سودی است، با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

این دو بیت بازتابانندۀ اندیشۀ کهنی است که از دورانهای دور و حتی پیش تر از عصر ظهور بودا رواج داشته است. بر پایۀ این طرز فکر، انسان به حکم انسان بودن، آماج فتنه ها و بلاهاست و نمی تواند برای تأمین سعادت و خوشی، همۀ موانع را از میان راه بردارد. عموم این موانع، دستاورد تمایلات و خواسته های انسان است. پس اگر انسان خواسته های خود را بکاهد، احساس خوشی و سعادتمندی خواهد کرد. بدین سان، پیروان این مکتب توصیه می کرده اند که: «نداشته باش و نخواسته باش»؛ یعنی: نه مال و منالی برای خود فراهم کن و نه حتی آرزوی رسیدن به آن را در سر بپرور. این بیت حافظ دقیقا همین اندیشه را منعکس می کند. او از خدا می طلبد که با درویشی و فقر از یک سو، و از دیگر سو با خرسند و راضی نگه داشتن حافظ بدین فقر، وی را اکرام کند و اِنعام دهد. در جای دیگر می گوید:

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

یا حتی معتقد است که بالاترین ایده آل بهشت گونۀ زندگی دنیوی، تنها با نشیمن در خلوت درویشان و فراغت آنها حاصل است:

روضۀ خلد برین خلوت درویشان است

مایۀ محتشمی خدمت درویشان است.

در کنار تأکید حافظ بر «عشق» و «رندی» همچون دو بعد از کمال انسانی، تأکید وی بر فقر نیز در خور تأمل است؛ آن سان که شاید بتوان فقر ورزی را نیز همانند دو دیگر، از مشخصه های مکتب حافظ دانست.

به هر روی، بودا در این میان توصیه ای دیگر دارد. در برابر شعار «نداشته باش و نخواسته باش» که در عصر وی رواج داشت، مکتب وی بر این آموزه تأکید کرد که «داشته باش، ولی وابسته نباش». شاید حافظ حداقل در دوره ای از عمر خویش بدین شعار نیز پابند بوده، که سروده است:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

یا مثلا در جای دیگر:

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

 

 

20/ ١٢/ ١٣٨٥

تأکید حافظ بر «دَرد» در جایجای اشعارش ـ به عنوان لازمۀ عشق ـ در خور تأمل است. از نگاه حافظ، عاشقی با درد پیوندی دیرینه دارد، «شیوۀ رندان بلاکش» است و از همین روی نازپروردان را بدان راه نیست:

نازپرورد تنعم نبـــَرَد راه به دوست

عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد

نوع دردی نیز که مد نظر اوست با دردهای ما متفاوت است. مثلا می گوید:

در این صوفی وشان دردی ندیدم

که صافی باد عیش دُرد نوشان

دُرد، به ته ماندۀ غلیظ جام شراب می گویند که علی القاعده به اقتضای غلظت، بیش از شراب عادی سکرآور است و خوردنش هم تنها کار شرابخواران حرفه ای است. می فرد را از خود بیخود می کند و دردنوشان به اقتضای می نوشی باید بی درد باشند. بااینحال حافظ معتقد است می نوشان از صوفی وشان دردمندترند.

دلیل امر یک چیز بیش نیست و آن این که دردی که مد نظر حافظ است ـ غم و درد عشق ـ ، جایگاهی جز دلهای شاد ندارد. انسانهایی به غم عشق راه می برند که آزاد و رها از هر قید و بندی باشند. همان که خود به زیبایی گفته است:

فاش می گویم و از گفتۀ خود دلشادم

بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم

کسی بندۀ عشق تواند بود که از هر دو جهان آزاد باشد. غم عشق را به دلهای گرفتگان راه نیست:

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امّید غمت، خاطر شادی طلبیم

از همین روست که التزام حافظ به عشق، همچون تنها ره سعادت، سبب می شود ما را به شادی و آرامش و گره از جبین گشادن بخواند و از فروبسته بودن و عبوسی پرهیز دهد:

چو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهان

تو همچو باد بهاری، گره گشا می باش

 

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد سرّ می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

حتی از همین روست که با برخی زاهدان خودبین درمی افتد. از دید او برخی زاهدان به جای آن که با زهد از تعلقات وارهند، خودبین شده اند و همین خودبینی آنها را به عبوسی و گرفتگی کشانده است. عبوسان زهد گرفته اند و عاشق نمی شوند و از کمال به دورند:

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند

مرید فرقۀ دردی کشان خوشخویم

و از همین روست که حافظ دایما توصیه می کند که افراد لحظه ای به خود آیند و «غریق بحر خدا» شوند  تشویش و اضطرابهای بی دلیل و بی حاصل را رها کنند:

یک دم غریق بحر خدا شو، گمان مبر

کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

کسی که دایم درگیر این اضطرابهاست، هرگز نخواهد توانست ره کمال بپوید و پا در وادی عشق نهد. عاشقی کار کسانی است که از خود رها باشند و هر چه حاصل تعلقات فرد به خود اوست، مانع عشق است. آن که برای کلاس کار خویش بیش از حد ارزش قایل است از عشق دور است؛ آن که به لباس و غذای خویش وابسته است از راه به دور مانده است و هکذا.

خاطرت کی رقم فیض پذیرد، هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

هر گونه تشویش و درد، حاصل امری جز تعلق خاطر به نقوش پراکنده نیست و برای عاشقی لوح دلی ساده و خالی از «نقش پراکنده» لازم است. آدمهایی که نقش پراکنده دارند، دایما به این در و آن در می زنند و لحظه ای فرصت نکرده اند به خود بیندیشند، همواره از خود فراری بوده، و همواره در اضطراب زیسته اند. رقم فیض بدانها نخواهد رسید. اول باید ورق ساده کنند؛ ساده باشند و خالی از غل و غش. بودها و نمودهایشان یکی باشد و کار جهان را بر خود سخت نگیرند.

 

 

 

٢/ ١٢/ ١٣٨٥

در این بخش برخی دست نوشته های ادبی قدیم خود را خواهم آورد؛ مکتوباتی که در خلال روزهای دانش آموزی و دانشجویی و به هنگام دلمشغولی با آثار بزرگ ادبی حاصل شده است. به دنبال ارایۀ نتایج تحقیقاتی دامنه دار و مفصل نیستم. تنها خلوتی برای خویش دست و پا کرده ام، خلوتی در محضر بزرگان ادب.

به این بهانه دست نوشته هایی را که به مرور ایام لا به لای دیوان کهنۀ حافظم جمع کرده ام، سامان می دهم. همان دیوان حافظ کهنه و قدیمی، یادگار مرحوم پدرم، که چین و شکنج کاغذهای فرسوده اش، گواه دلدادگیها و سرسپردگیها من در دوره ای نسبتا طولانی از عمری نسبتا کوتاه است. بسیاری از این قبیل نوشتارها شاید برای جز خودم ارزشمند نباشند. بسیاری از این تأملات، پیش از این در سخن دیگران هم آمده است. باز می خواهم بنویسم. اصلا این بخش از پایگاه را خلوتکده ای برای خود می بینم. برای خودم و برای دلم خواهم نوشت، خواه دیگری را نیز خوش آید یا نه. به همین ترتیب، از دیگران هم خواهم گفت و خواهم نوشت، از سعدی، عبید زاکانی، رهی معیری، اسماعیل بلخی... .

نمی پندارم چنین تلاشی با آرمانهای آموزشی پایگاه ناهمخوان باشد. این بخش لبالب خواهد شد از تأملات تاریخی و تجربه های آموزندۀ اخلاقی. کمینه حاصل خوانندۀ ناآشنا، دست یافتن به بهانه ای و محملی برای راهیابی به حریم ادب فارسی است؛ سراپرده ای که «تا نگردی آشنا» از آن رمزی نخواهی شنید.  

آشنایی با سخن بزرگانی چون حافظ، مولوی، سعدی، خیام، عبید زاکانی، شهریار، ملک الشعرای بهار،  اسماعیل بلخی، رهی معیری، و بسیاری دیگر، اگر با همراهی کسی نباشد که خود بدانها خو گرفته است، به احتمال قوی زدگی خواهد آورد. فراوان دیده ام افرادی را که چون سر خود سراغ ادب فارسی رفته اند، دست خالی و سرخورده باز گشته اند. شاید بتوانم برای همکلاسیهایم در دانشگاه، و دیگر دوستانم در این زمینه کاری بکنم. شاید آنها سلیقه ام را در انتخاب اشعار و توضیحاتی مختصر بپسندند و از این راه، آنها هم دست به دامان ادب فارسی گیرند؛ و در نگاه کلان تر، با فرهنگ کهن این مرز و بوم آشناتر شوند. بزرگی می گفت: «حافظ، حافظۀ تاریخی ماست» و چه زیبا می گفت. بر همین قیاس، آشنایی با بزرگان ادب پارسی، دست یافتن به آیینه ای تمام نما از فرهنگ کهن این سرزمین را به همراه خواهد آورد. هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف ما در این آیینه تابیده است و اگر بخواهیم گامی به جلو برداریم، راهی جز شناخت خویش نداریم. به همان دلایلی که باید با تاریخ آشنا شویم، لازم است ادبیات را هم جدی بگیریم.

راهنمای پایگاه آخرین صفحات به روز شده