|
آثار
دانشجویی
بازگشت به صفحۀ آثار دانشجویی
تفسیر سورۀ حمد
برگرفته از جامع البیان محمد بن جریر طبری
ترجمۀ وحید بای و خانمها و آقایان:
جهان تیغ، سجادی، شیخ، صفری
قاسمی راد، قره
خانی، قزل سفلو، میرانی، و یعقوبی
دانشجویان دورۀ کارشناسی رشتۀ فقه و مبانی
حقوق اسلامی
دانشگاه آزاد اسلامی ـ واحد آزادشهر
ارایه شده برای کار گروهی درس تفسیر١
نیمسال اول ١٣٨٦ـ١٣٨٧
سوره فاتحه مكي، و تعداد آيات آن هفت است.
بسم الله الرحمن الرحيم
سخن در تاويل بسم
ابوجعفر مي گويد:
خداوند متعال ياد كرد و تقديس كرد اسمايش را.
تاديب كرد به پيامبرش حضرت محمد (ص) به تعليم كردن آن و مقدم داشت
اسامي حسنايش را در جلو كليه افعالش و مقدم داشت آن را در وصف خودش
قبل از تمامي مماتش و قرار داد آنچه آموخته مي شود بوسيله آن از
طريق آن براي تمامي خلقش كه به آن سنت جويند و راهي كه آن را
بپيمايند در آغاز سخنانشان و بر صدر رسائلشان و نوشته
هايشان و حاجاتشان تا اينكه بي ساز شود از
دلالت آنچه ظاهر است از قول گوينده بسم الله. بر آنچه كه نهان است
از مراد و آن محزوف است و آن البا را از بسم الله كه فعل در آن
مرغوم است و فعل با آن ظاهر نسبت پس بي نياز مي كند شنونده،
گوينده بسم الله، معرفت، شناخت به نسبت گوينده را از اظهار آن
هنگامي كه تمام گويندگان ابتدا به آن كنند به هنگام شروع امر. چه
بهمراه آن و چه بلافاصله قبل از آن. آنچه بي نياز مي كند شنونده آن
را از دلالت شاهد كه بخاطر آن افتتاح مي شود هر گفته اي به آن پس
ادامه مي يابد نياز شنونده آن به آن از اظهار آنچه كه از آن حذف
گرديده است. نظير استتعناء او هنگامي كه مي شود گوينده اي به او مي
گويد: امروز چه خوردي؟ پس مي گويد: طعام. آنچه كه از اين سخن ظاهر
است از دلالت بر آنچه كه لفساي آن را با تقدم داشتن درخواست مسائل
بيان مي كند و به چيزي از آن چه كه خورده است پس معقول است هنگامي
سخن گوينده هرگاه بگويد: « بسم الله الرحمن الرحيم» سپس آغاز كند
ادامه سوره را كه در ادامه «بسم الله الرحمن الرحيم» تلاوت سوره
قرار مي گيرد. روشن مي شود از معني سخن خداوند: «بسم الله الرحمن
الرحيم» و مفهوم آن كه مراد مي شود با آن بخوان « بسم الله الرحمن
الرحيم» را و به سنگريه است سخن او: بسم الله به هنگام برخاستن
قيام نماز يا هنگام نشستن او و ساير كارهايش.
روشن مي گردد از معني مراد او به قول بسم الله و
اينكه او اراده دارد به گفتن بسم الله: بر مي خيزم بسم الله و مي
نشينيم بسم الله.
و آنچه كه در تاويل ان گفته آمد همان معناي سخن
ابن عباس است كه: حديث كرد ما را به آن ابوكريب گفت حديث كرد ما را
عثمان بن سعيد گفت حديث كرد رابشربن عماره گفت حديث كرد را ابوروق
از ضحاك از عبدالله ابن عباس گفت: همانا اول چيزي كه جبرئيل بر
محمد فرو فرستاد گفت: اي محمد بگو پناه مي برم به خداوند سميع و
عليم از شر شيطان رانده شده سپس گفت: بگو « بسم الله الرحمن
الرحيم» پس گفت جبرئيل به او گفت: بگو: « بسم الله» اي محمد مي
گويد: بخوان بياد خداوند پروردگارت و برخيز و بنشين بياد او.
ابوجعفر مي گويد: چنانچه گوينده به ما بگويد:
چنانچه تاويل كلمه «بسم الله» آنچه كه وصف شده باشد و حرف باء در
بسم الله عضاي آنچه كه آورده شده باشد پس چگونه گفته مي شود «بسم
الله» عيني بخوان «بسم الله» را. يا مي نشينيم و برمي خيزيم «بسم
الله» ؟ در حاليكه دانسته مي شود تمامي قرائت كنندگان كتاب خدا به
ياري و كمك خداوند موفق به اين كار مي شوند. و اينكه تمامي
ايستادگان، نشسته گان يا انجام دهنده هر كاري با كمك خداوند موفق
به اين كار مي شوند و حال كه چنين است گفته شود: «بالله الرحمن
الرحيم» و گفته نشود ((بسم الله)) پس اين است سخن گوينده: برمي
خيزم و مي نشينم «بالله الرحمن الرحيم» يا مي خوانم «بالله» واضح
مي شود معنا براي شنونده آن از گويش «بسم الله» هنگاميكه مي گويد
برمي خيزم و مي نشينم «بسم الله» گمان پر و شنونده آن كه قيامش و
نشستنش عيني غير خداست به او گفته مي شود چنانچه مقصود اركان براي
او اين باشد غير از آن چيزي است كه با خود گمان كرده است. و همانا
معناي سخن «بسم الله» يعني ابتدا مي كنم به شيعه خدا و ياد او قبل
از هر چيزي يا مي خوانم به نام خدا يا مي نشينم و برمي خيزم به ياد
خدا و به نام او نه غير او يعني گفتن «بسم الله» برمي خيزم «بالله»
يا مي خوانم «بالله» پس گفته گوينده چنين است: مي خوانم «بالله» و
يا بر مي خيزم و مي نشينم «بالله» اولي به وجه صواب در اينجا گفتن
«بسم الله» مي باشد. پس هرگاه بگويد: اگر موضوع در اينجا چنين باشد
كه وصف شد پس چگونه گفته مي شود «بسم الله» در حالي كه دانسته مي
شود كه اسم اسم است و تسميه مصدر از سخن تر ناميده مي شود؟ گفته مي
شود: عرب اخراج مي كند مصادر مبهم را بر اسامي مختلف كه از گفته
هاي آنان است « اكرمت فلاه كرامه» و مي سازد ساخت مصدر «امتلت»
هنگامي كه خارج مي شود بر فعل آن (افعال) و از گفته هاي آنان است:
« اهنت فلاناهوانا» و «حكمته كلاما» و مي سازد مصدر (فعل الستعيل)
و از آن نمونه سخن شاعر است: « اكفر بعدرو الموت عني و بعدعطائك
المائه التراعا» كه مراد مي شود آن عطاي تو را و از آن نمونه سخن
ديگري است: «وان كان هذاالنمل منك بسحيه لقر كنت في طولي رجاء ك
اشعبا» كه مراد مي شود به آن در اطالت خودم به تو اميد دارم. در آن
نمونه است سخن ديگر: «اظلوم ان مصابكم رجلا اهري السلام تحيه ظلم»
كه در آن مراد مي شود اصابت شما را.
و شواهد در اين معنا بسيار است و در آنچه ذكر شد
كفايت است براي كسي كه توفيق فهم آن را داشته باشد. پس چنانچه مطلب
ها بگونه باشد كه وصف كرديم از استخراج عرب از مصادر افعال بر غير
ساخت افعالشان بطور زياد و قرار گيري مصادرشان بجز از مخارج اسامي
بدينوسيله روشن مي شود درستي آنچه كه گفتيم در تفسير سخن گوينده
بسم الله كه لفاي آن در ابتداي فعل يا قول يعني ابتدا مي كنم به
اسم خداوند قبل از عملم يا قبل از سخنم و چنين است لفاي سخن گوينده
بهنگام شروع به تلاوت قرآن: «بسم الله الرحمن الرحيم» كه لقا آن
اين است: مي خوانم در ابتدا به نام خدا يا آغاز مي كنم خواندنم را
به تسميه خدا پس قرار مي دهد هر اسم را در جاي تسميه همانطور كه
كلام در جاي تحكيم قرار مي گيرد و العطاء در جاي «الاعطاء» و
همانند آنچه كه مذكور شد خبري از ابن عباس روايت شده است.
حديث كرده را ابوكريب گفت: حديث كرد را عثمان بن
سعيد گفت حديث كرد را بشربن عماره گفت حديث كرد را ابوروق از ضحاك
از عبدالله ابن عباس كه گفت: اولين چيزي كه جبرئيل بر پيامبر اكرم
فرو فرستاد و گفت يا محمد بگو پناه مي برم به خداوند سميع و عليم
از شيطان رانده شده پس گفت بگو «بسم الله الرحمن الرحيم» ابن عباس
مي گويد: «بسم الله» جبرئيل به او مي گويد: اي محمد بخوان بياد
پروردگارت و برخيزو بنشين با ياد او و چنين تفسيري از ابن عباس
روشن مي كند درستي آنچه را كه بيان داشتيم اينكه مراد از سخن
گوينده در آغاز قرائتش «بسم الله الرحمن الرحيم» يعني مي خوانم به
اسم خدا و ياد او و آغاز مي كنم خواندن را به تسميه خدا با اسامي
حسنايش و صفات عليايش و بطلان سخن كسي كه گمان برده است معناي آن
از گفتن اين كلمه «بالله الرحمن الرحيم» به هر چيزي است چرا كه
بندگان امر گرديدند كه ابتدا نمايند بهنگام شروع كارهاشان به تسميه
خداوند به جز از عظمت او و صفات او همانطور كه امر گرديد به بردن
نام خدا بهنگام صيد و ذبح حيوانات و بهنگام خوردن، پوشيدن و ساير
كارهايشان و به اين نحو امر گرديد به بردن امر خدا بهنگام شروع
تلاوت كتاب خدا و بر سينه و مسائل و نوشته هايشان و اختلافي نيست
بين تمامي علما و امت كه گفته شود بهنگام كشتن بعضي از حيوانات
«بالله» و گفته نمي شود «بسم الله» كه آن مخالف است؟ ترك ان كه
گفته مي شود «بسم الله» بهنگام كشتن حيوانات و دانسته مي شود كه با
آن مراد به گفتن «بسم الله» بالله نمي باشد آنطور كه گمان برند مي
گويند كه اسم خدا در سخن خدا «بسم الله الرحمن الرحيم»
دليل روشن بر بطلان آنچه كه ادعا شده است در
تفسير سخن گويند «بسم الله» كه مراد همان «بالله» است اين كه اسم
بالله همان الله است. و نسبت چنين جايگاهي در نزد اكثر اسامي
مترادف با اسم آيه آن سمي است يا غير از آن آيا آن صفت براي اداست؟
پس ادامه مي دهيم نوشته را با آن ذانيه موضعي از مواضعي است از اسم
مضاف براي الله از آن اسم يا مصدر معني تسميه است؟ پس اگر گوينده
بگويد: پس تو چه قائلي در بيت لبيدبن ربيه كه گفته است:
« الي الحول ثم اسم السلام عليكما ومن ييك حولا
كاملا فقد اعتزر» كه مراد به «اسم السلام عليكما» در اينجا همان
«السلام عليكما» مي باشد. و «اسم السلام» همان (السلام) مي باشد به
او گفته مي شود: اگر چنين چيزي مجاز باشد و تفسير او درست باشد به
آنچه كه تاويل كرده است پس مجاز است كه گفته شود اسم را يدرا ديدم.
و اسم غذا را خوردم و اسم شراب را نوشيدم.
و در اجماع جميع عرب بداحاله آن است انچه كه روشن
مي نمايد بطلان تاويل سخن بسير ر: (تم اسم السلام عليكما) كه مراد
آن همان (تم السلام عليكما) مي باشد و ادعاي او نسبي بر ادخال اسم
در اينجا و اضافه شدن آن بر (السلام) هرگاه اسم سمي باشد آن سمي
بعين است و درخواست مي كنند گويندگان سخن حكايت سخن او پس گفته
خواهد شد به آنها آيا اجازه داده مي شود در زبان عربه كه بگويند:
اسم عسل را خوردم يعني به آن وسيله عسل خوردم همانطور كه اجازه
داده مي شود در نزد شما (اسم السلام عليك) و شما اراده مي كنيد
(السلام عليك) پس چنانچه بگويند بلي چنين چيزي در سان عرب خارج مي
شود و اجازه داده مي شود در لغت آن اگر بگوييد فرقي بين آن دو نمي
باشد و گفته نمي شود در يكي از آن دو اگر آنكه در ديگري نيز اعزام
شده است.
پس اگر گوينده بگويد: پس كمي شما به نظر شما چيست؟
گفته مي شود: دو صورت دارد كه غير از آن چيزي است كه گفتيم يكي از
آن دو اين است كه (السلام) اسمي از اسامي خداوند است پس جائز است
به گفتن آن در شرش توسط لبيد: (ثم اسم السلام عليكما) سپس اعزام مي
نمايد اسم خدا و ياد او را بعد از آن و درخواست مي كند ذكر ابكارا
بر وجه (الاغراء) پس امر را بلند مي كند و هنگامي كه حرف ديگر مي
آيد عضاي (الاغراء) است. و عرب آن را انجام مي دهد هنگاميكه به
اخير مي اندد (الاغراء) را و مقدم مي دارد (المحنري به) را و
چنانچه به آن منصوب شود وز قرار مي گيرد و از اين نمونه سخن شاعر
است: « ز ايها الحائح دلوي دو نكا اني رايت الناس حميدو نكا ماعري
با درنت» و آن موخر است الفاي آن اين است (دونك دلوي) پس همين گونه
است شوليپر: (الي الحول ثم اسم السلام عليكما) يعني بر شما باد اسم
(السلام).
پس اين يكي از دو صورت است و وجه ديگر اينكه: سپس
سمي كردم خدا را برشما همانطور كه مي گويد گوينده براي چيزي كه آن
را ديدم و تعجب كردم اسم خدا برتر باد پس با آن پناه ببر از بدي و
مانند آن گفته مي شود اسم خداوند بر شما باد از بدي كه وجه اول
شبيه تر به معناي شعر ليپر است و گفته مي شود به كسي كه و به شعر
ليپر را در اين معناي واشد: پس (السلام) بر شما باد و يك از اين دو
وجه جايز است يكي از آنها يا چيز غير از آنچه كه در آن گفته شد پس
اگر بگويد: مقدار آن از علم در تصاريف ابعاد كلام عرب نيست و بي
نياز مي كند مخالفش را از مناظره كردن با آن و اگر بگويد: بلي. به
او گفته مي شود پس بيت دليل شما بر درستي آنچه كه ادعا مي كنيد به
درستي تفسيرتان و اما خبري است كه حديث كرد را اسماعيل بن الفضل
گفت حديث كرد را ابراهيم بن العلاد بن الضحاك گفت حديث كرد را
اسماعيل بن عياش از اسماعيل بن يحيي از ابن ابي مليكه كسي كه حديث
كرد از ابن مسعود رسربن كرام از عطيه از ابن سعيد كه گفت: پيامبر
خدا فرمود عيسي بن مريم را مادرش به مدرسه فرستاد تا درس بخواند پس
معلم به وي گفت بنويس (بسم) پس عيسي به او گفت (بسم) چيست؟ معلم
جواب داد نمي دانم عيسي گفت باء= بهاءالله است داسين به سناي او و
الحيم مملكت اوست پس تيرسم كه از گوينده نملوا صادر شده باشد دارا
مي شده باشد: ب س م بر روشي كه جوان نوآموز نمي داند چيزي از كتاب
حرف ابي حاد را پس از آن غلط افتاده باشد پس گفت: (بسم) چنين
تفسيري ندارد و هنگاميكه تلاوت مي شود (بسم الله الرحمن الرحيم) بر
آنچه كه قاري در كتاب خدا مي خواند براي استحاله معناي آن از مفهوم
به آن در نزد جميع عرب و اهل ربانهاست هرگاه حمل بر تفسير آن بدين
نحو گردد.
سخن در تاويل قول خداوند (الله)
ابوجعفر مي گويد: و اما تفسير كلمه الله پس آن است
به معناي آنچه كه عبدالله ابن عباس روايت كرده است: او است خدا هر
چيزي و عبادت مي كند او را كل مخلوقات و آن است از اباكريب: حديث
كرد را و گفت حديث كرد را عثمان بن سعيد گفت حديث كرد را بشربن
عماره گفت حديث كرد را ابوروق از ضحاك از عبدالله ابن عباس كه گفت:
(الله) دارنده الورهت است و معبود تمامي خلائق است پس اگر گوينده
بگويد: پس آيا براي آن در فعل و سفيل اصلا بناي ساخت چنين اسمي
وجود دارد ؟ گفته مي شود در سماع عرب چرا و اما استدلالات پس اگر
بگويد: و چه چيزي دلالت مي كند بر اينكه آن الهي است براي اوست
عبادت و خدائيست كه معبود است و اينكه براي اصلي است در فعل و
يفعل؟ گفته مي شود مانع نسبت در عرب در حكم براي سخن گوينده كه
شخصي را بعيادتش سازد و طلب كنند از آنچه كه نزد خداست از اين مورد
سخن روبه المجاج است: (لله در الغانيات المده سجن و استرجعن من
تالهي) يعني عبادت مي كنم و مي جويم خدا را با عمل و شكي نيست
خدايي كه بر آن سخن مي گويد الله است و هنگاميكه از (اله) سخن مي
گويد منظور همان عبدالله مي باشد.
سفيان ابن وكيع به ما آموخت كه گفت پدرم از نافع
بن عمر از عمرابن دينار از ابن عباس آموخت كه او قرائت كرد: معرفي
مي كند تو را و پروردگارت را و مي گويد: به درستي كه او عبادت ميشد
ولي عبادت نمي كرد و سفيان را آموخت گفت: آموختيم ابن عيسيه را،
از عمر بن دينار، از محمد بن عمروبن الحسن، از ابن عباس: معرفي
مي كند تو و او پروردگارت را گفت: او فرعون است كه عبادت ميشد ولي
عبادت نمي كرد و همچنين بنده خدا بود كه آنرا مي خواند و مجاهدت مي
كرد و قاسم ما را آموخت گفت: حسين بن داود گفت: حجاج از اين جريج و
از بحاهر او را گفت: (معرفي كند تو را و پروردگارت را) گفت و عبادت
كند تو را و شكي نيست كه الهه بر آنچه كه تفسير كرده و آنرا ابن
عباس و مجاهد مصدر قول گوينده كه اله الله (الهه خداوند) فلان الهه
است همانطور كه مي گويد: بنده خداوند فلان بنده است(عبادت كرد
خداوند فلان عبادت را) و اين عبارت رويا را تعبير كرده است پس از
اين سخنان ابن عباس و مجاهد اين فهميده مي شود كه (اله): عبد است و
اينكه الا الهه مصدرش است پس اگر گفت: (ان كان) جايز است كه گفته
شود به كسي كه بنده خداست: الهه بنابر تاويل و توجيه قول ابن عباس
و مجاهد چگونه در اين مورد واجب است كه گفته شود زمانيكه اراده كرد
مخبر خبري را از دوست داشتن خداوند آن بنده را؟ گفته مي شود كه
روايتي نزد شيعه نيست ولي آنچه كه واجب است اين است خبري كه از
رسول خدا آورده شده مقايسه شود كه آن را از ابن مسعود و مسعر بن
كرام يا از عطيه العوفي يا از ابي سعيد از كداميك از آنها آموخته
اند؟ گفت: رسول خدا (ص) گفت: همانا ما در عيسي به كتابي كه او را
آموخته اسلام آورده پس معلم به او گفت: بنويس الله پس عيسي او را
گفت: آيا آنچه خداوند مي بيند را مي بيني ؟ گفته شده كه خداوند
عزووجل اله عبد است و عبداله او و اينكه قاتل مي گويد: الله كلمه
اي عربي است كه اصل آن الاله بوده پس اگر گفت چگونه جايز است اينكه
اين چنين باشد با وجود آنكه اختلاف در تلفظ آنها (الله و الاله)
اختلاف وجود دارد گفته مي شود همچنان كه قبلا جايز بود(در حال حاضر
نيز جايز است)مي باشد قولش: لكن او خداوند پروردگار من است اصلش:
لكن انا آن خداوند پروردگار من است همچنانكه او شاعر است پرتاب
ساده مرا به طرفي يعني گناهكار و تقليل داده ام لكن به تنهايي نه
كمترين چيزي كه اراده كرد: لكن انا اياك پس حذف شده همزه انا و
برخورد كرد نون انا و نون لكن در حاليكه نون آن ساكن است پس ادغام
شد در نون انا پس گرديدند هر دو نون مشدد پس همچنين است الله اصل
آن الاله بوده. و همزه آن ساقط شده كه آن فاء الفعل اسم است پس
مخلوط شده لام كه آن عين الفعل اسم است و لام زائدي كه داخل شده با
الف زائده و زائده ساكن است پس ادغام شده در ديگري كه آن عين الفعل
اسم است پس اين دو گرويدند در لفظ لام الفعل. اما رحمن بر وزن
فعلان است از رحم و رحيم بر وزن فعل است از رحم و عرب بيشتر چيزي
كه مبني كرده اسماء را از فعل يفعل بر وزن فعلان مثل عطشان پس
همچنين است قولشان كه رحمن از رحم است بخاطر اينكه فعل از آن رحم
يرحم است. و قيل گفته رحيم است اگر چه عين الفعل آن مكسور است
بخاطر اينكه از افعال مدح است و از شان عرب اين است كه حمل كنند
بناء اسمها را زمانيكه در اسماء مدح باشد يا ذم باشد بر وزن فعل
اگر چه عين الفعل آنها مكسور يا مفتوح است هم چنانكه گفتند از علم، عالم و عليم و از قدر قادر و قدير است. و نيست آن از اسماء مبني
بر افعال بخاطر اينكه بناء از فعل يفعل و فاعل است پس اگر رحمن و
رحيم خارجي باشند بنابر مبني بودن افعالشان هر آينه مي باشد صورت
آن ها راحم است پس اگر گوينده بگويد: رحمن و رحيم دو اسم مشتق
هستند از رحمه پس چيست دليل تكرار آن كه يكي از آنها تائيد كننده
معني ديگر باشد ؟ قبل گفته نيست: امر در آن بنابر آنچه گمان كردم
بلكه براي هر يك از كلمات معني است كه نمي رساند آن معني را و ديگر
از آنها پس اگر بگويد چيست معني كه مفرد اختصاص دارد(تنها است براي
هر يك از آنها پس گرديده يكي از آنها غير مودي يعني ديگر؟ قيلي
گفته: از دست عرتيپ پس ما معني نيست بين اهل معرفه به لغات عرب
اينكه بگويد گوينده رحمن از اسمهاي مبني است بر وزن فعل يفعل كه
محكمترين عدول است از قولش رحيم و اختلافي نيست با اين وجود بين
آنها اينكه هر اسمي مي باشد براي آن اصلي در فعل و يفعل سپس اصل آن
از فعل يفعل است كه سخت ترين عدول است كه موصوف (توصيف شده به آن)
مطلوب است.
موصوف اسم مبني است از ريشه فعل، يفعل و زماني كه
نامگذاري مي شود به مدح يا ذم پس اين چيزي است در قول گوينده كه
رحمن از زيادي در معنا است بنابر قول رحيم در لغت اما از جهت اثر و
خبر پس در اين مورد بين اهل تاويل و تفسير اختلاف است پس حديث كرد
مرا سري بن يحيي التميمي گفت: عثمان بن زفربر حديث كرد گفت: از عرز
مي شنيد كه مي گويد: الرحمن الرحيم گفت: رحمن صفتي براي همه
مخلوقات است و رحيم صفتي براي مومنين و اسماعيل بن فضل حديث كرد را
گفت: ابراهيم بن علاء حديث كرد ما را كه گفت: اسماعيل ابن عیاش از
اسماعيل ابن يحيي از ابن ابي مليكه از عمن حدثه از كسي كه آن سخن
را به او آموخت حديث كرد از ابن مسعود و مسعربن كدام از عطيه
العوفي از ابي سعيد حذري گفت: كه رسول خدا (ص) فرمود: همانا عيسي
ابن مريم گفت: رحمان صفت خدا در دنيا و آخرت است و رحيم بخشندگي
آخرت است پس رحمان و رحيم دو خبر است كه اختلاف در معني بين دو
كلمه است اگر چه در معني آن دو تفاوت قائل شده اند كه يكي (رحمان)
بر دنيا دلالت دارد و ديگري (رحيم) بر آنكه در آخرت است پس اگر
بگويد كداميك از اين دو تاويل بهتر است نزد تو از لحاظ صحت؟ گفت:
براي هر دو در صحت مخرج صحت وجود دارد پس دليلي وجود ندارد براي
اين سخن گوينده كه گفته: (كداميك صحت بيشتري دارد؟) از معنايي كه
در ناميدن خداوند به رحمن بدون آنچه كه در ناميدن رحيم است آن
اينكه نامگذاري رحمن موصوف عموم رحمت است بر تمامي مخلوقاتش و
اينكه نامگذاري رحيم موصوف خصوص رحمت است براي بعضي از مخلوقاتش يا
در همه حالات و يا در بعضي از حالات پس شكي نيست كه زماني كه اين
چنين باشد كه آنچه كه مخصوص صفت رحيم است از معنايش محال نيست
اينكه اين رحيميت در دنيا باشد يا در آخرت يا در هر دو جمع باشد.
پس زماني كه آنچه از اين نوازد ما گفتيم: صحيح باشد خداوند عزووجل
اختصاص داده بندگان مومنش را تعجيل دنيا به آنچه كه به آنها در بحث
توفيق او آنها را لطف كرده اطاعت كردن خداوند را و ايمان به خدا و
به پيامبرانش و پيروي امرش و اجتناب كردن از آنچه كه خداوند آن را
شرك ورزيدن به او و كافر شدن (كفر) به او مي شمارد و سرپيچي از
اوامر او و مرتكب معاصي شدنش مي داند و با اين وجود خداوند عزوجل
آنچه را كه در آخرت در بهشت نعيم مقيم و حساب آورده و رستگاري
آشكار براي كسي كه ايمان به خداوند آورده و رسولان او را تصديق
كرده و به طاعت او بطور خالصانه و بدون اين كه شرك ورزد عمل كرده
در اين بين مي باشد.
همانا خداوند اختصاص داده مومنين رحمتش را در دنيا
و آخرت با اين وجود آنچه را كه عموميت داده به مومنين در دنيا و
آخرت و كفار فقط در دنيا كه بيان باشد از فضيلت بخشيدن و احسان
كردن به هر دو گروه است در گسترش روزي و سفر كردن ابرها را بوسيله
باران و خارج كردن گياهان را از زمين و صحت اجسام و عقول را به
انسان و ساير نعمت هايي كه قابل شمارش نيست كه مشترك مي باشد در آن
(نعمتها) مومنون و كافران پس پروردگار جليل القدر ما بخشنده تمام
مخلوقاتش است در دنيا و آخرت و بخشنده مومنين تنها است در دنيا و
آخرت پس اما كسي كه عموميت داده به همگي آنها نعمت را در دنيا از
رحمتش پس بود رحمان و بخشنده براي همه آنها پس آنچه ذكر كرديم ما
با نظائري كه راهي نيست براي شمارش كردن آن براي هيچكس از مخلوقاتش
همچنان كه خداوند عزووجل فرموده: (نعمت خداوند قابل شمارش نيست)
اما در آخرت پس كسي كه عموميت داده تمام نعمتهايش را در دنيا از
رحمتش. پس بوده براي ايشان بخشنده مساوي مي باشد بين همگي آنها ذكر
خداوند عز و جل در عدالت و قضاوتش پس ظلم نمي كند به احدي از آنها
به اندازه ذره اي اگر چه باشد حسنه اي مضاعف مي كند آن را و مي
بخشد از نزد خودش اجر عظيمي را و مي دهد به هر انسان آنچه را كه
كسب كرده پس اين معناي عمومي آن است در آخرت به واسطه رحمت كه بوده
به واسطه آن رحمان و بخشنده در آخرت و اما آنچه كه اختصاص داده به
مومنين در آينده دنيا از رحمتش بوده بخشنده براي هر دو گروه در
آخرت هم چنانكه خداوند عزووجل ذكر كرده آنرا و مومنين رحيم بودند
پس آنچه توصيف كرديم از لطف پروردگار بوده براي آنها در دينشان. پس
اختصاص داده به آنها بدون اينكه دخالت داده باشد كفار را و اما
آنچه كه اختصاص داده از نعمتها را در آخرت پس گويي رحيم بوده براي
مومنين بودن كفار پس آنچه كه توصيف كرديم ما نفي كرده آنچه را كه
شمرده براي آنها بدون ديگران از نعمتها و بخششهايي كه اكتفا كرده
از آنها به امانت و اما قول ديگر در تاويل و ترحيم آن اين است كه
آنچه حديث كرديم ما از ابو كريب. گفت: حديث كرديم ما عثمان بن سعيد
كه گفت: حديث كرديم ما از بشربن عماره كه گفت: حديث كرديم ما از
ابوروق از ضحاك، از عبدالله بن عباس كه گفت: رحمن بر وزن فعلان
است از رحمت و آن سخن عرب است گفت: رحمن الرحيم رقيق رقيق است براي
كسي كه دوست دارد كه مورد رحمت واقع شود و بعيدترين چيزي است بركسي
كه دوست دارد كه بي حرمتي شود بر او و هم چنين است اسماء همگي آنها
اين تفسير ابن عباس دلالت مي كند بر اينكه كسي به واسطه او
پروردگار ما رحمن توصيف مي شود و او كسي است كه به واسطه او رحيم
است اگر چه براي قولش رحمن ارز معني نيست براي قولش رحيم است به
واسطه كسي كه رفاقت كرده با او و سخن كسي كه روايت كرديم ما آنرا
در تاويل آن از پيامبر (ص) و ذكر كرديم نام آن از عرزمي.
از اين قولي كه روايت كرديم از ابن عباس اگر چه
اين قول معنايش با معناي آنچه گفتيم موافقت دارد در اينكه براي
رحمن معنايي است كه براي رحيم نيست و اينكه براي رحيم تاويل و
توجيحي است غير از تاويل و توجيه رحمن و قول سوم در تاويل و توجيه
آن اينكه آنچه را كه حديث كرده به من از عمران بن بكار الكلاعي
گفت: حديث كرد ما را يحيي بن صالح گفت: حديث كرد ما را ابوالازهر
نصربن عمرو اللمخي از اهل فلسطين گفت: شنيدم عطا به خراساني را كه
مي گفت: بود رحمن پس چگونه معرفي شد رحمن از نامگذاري رحمن و رحيم
و كسي كه اراده كرده اگر بخواهد خداوند عطا مي كند او را به قولش
اينكه رحمن از اسماء خداوند است كه نام گذاري نكرده به اين نام هيچ
يك از مخلوقاتش پس چون كه ناميده آن را مسيلمه كذاب آن چيزي است كه
معرفي كرده او را يعني به اسمائش زيرا نامگذاري نشده احدي رحمن و
رحيم پس جمع مي شود براي او اين دو اسم غيره آنچه كه ذكر كرده آنرا
خداوند عزووجل پس همانا نامگذاري كرده بعضي از مخلوقاتش را يا رحيم
يا رحمن اما رحمن رحيم پس جمع نمي شوند براي يكي از آنها به تنهايي
و جمع نمي شوند براي احدي غير او پس گويي معني قول عطاء اين است كه
خداوند عزووجل همانا تفضيل داده به تكرار رحيم بر رحمن بين اسم او
و غير مخلوقاتش مختلف است معناي هر دو يا متفق هستند و آنچه را كه
عطا گفته فاسدالمعني نيست بلكه جايز است كه خداوند عزووجل نامگذاري
كرده باشد هر دو را با هم و جمع كرده باشد آنها را كه متباين است
با مخلوقاتش براي اينكه بشناساند بندگانش را به ذكر كردن هر دو با
هم اينكه مقصود ذكر هر دو با هم است بدون اينكه نامگذاري كرده باشد
يكي از مخلوقاتش را با اين وجود چيست تاويل و تفسير هر يك از اين
دو معاني كه نيست در معناي ديگر و به تحقيق گمان كردند بعضي از
بزرگان عرب اينكه عرب نمي شناخت رحمن را و در لغت عرب وجود نداشت
بخاطر همين مشركان گفتند به پيامبر(ص) رحمن چيزي نيست كه او را
سجده كنيم چون امر نكردند ما را كه از بين اين اسماء اين اسم را
انكار كنيم.
گويي محال بود در نزدش اينكه انكار كند اهل شرك
آنچه را كه عالم بودند به صحت آن يا گويي تلاوت نشده از كتاب
خداوند قول خداوند تعالي را. كساني كه عطاء كرديم ايشان را كتابي
را كه معرفي مي كردند آنرا يهني محمد همچنانكه معرفي كردند آن را
فرزندانشان و آنها با اين وجود تكذيب كردند آنرا بخاطر نبوتش محروم
شدند پس با اين توضيح دانسته مي شود كه آنها مدافع حقيقت هستند و
ثابت شده نزدشان صفت آن و محكم شده نزد آنها شناختنش و به تحقيق
براي جاهليت بعضي از افراد نادان ايجاد كرد.
آگاه باش اين فتوت و جوانمردي است آگاه باش غضب
رحمن پروردگار من است طرف راست آن و گفت سلامه بن حبزل طهوري:
تعجيل كرديم ما و تعجيل كرديم بر شما و آنچه را كه مي خواهد خداوند
رحمن كه منعقد مي شود و اطلاق مي شود بر آن و به تحقيق گمان كردند
همچنين بعضي از افرادي كه شناخت ضعيفي دارند بواسطه تاويل و توجيه
اهل تفسير و گفتيم روايتش را نيست سخن گذشتگان از اهل تفسير اينكه
رحمن رجاز آن ذو الرحمه است و رحيم مجاز آن راحم است سپس گفت: گاهي
قادر هستند هر دو لفظ و معني و اين بخاطر وسعت داشتن كلام است در
نزدشان. گفت به تحقيق انجام دادند مثل آنرا پس گفتند: ندمان و نديم
پشيمان هستند سپس گواهي مي دهد به قول برج بن مسعمر ظائي: وندمان
زياد شده كاس پاكي را كه بخشيده به آنها و به تحقيق انجام دادند
مثل آنرا پس گفتند ندمان و نديم (پشيمان هستند) سپس گواهي مي دهد
به قول برج بن مسعمر الظائي: و ندمان زياد شده كاس پاكي را كه
بخشيده به آنها و به تحقيق عذر و تفحص كرده در نجوم و گواهي مي دهد
به ابياتي نظاير آن در نديم و ندمان. پس فرق بين معني رحمن و رحيم
در تفسير قولش: رحمن صاحب رحمت است و رحيم راحم است اگر چه ترك
كرده بيان تاويل و توجيه همگي را به صحنه اش سپس مثل اين است در
لفظي كه مي آيد به يك معني پس بر مي گردد به آنچه كه قرار داده
آنرا براي دو معني و قرار داده است آنچه كه يك معني دارد با اختلاف
الفاظ و شكي نيست كه صاحب رحمت آن كسي است كه ثابت مي كند كه براي
او رحمت است و صحيح است كه صفت باشد براي خداوند و اينكه راحم آن
توصيف شده كه بزودي رحمت مي كند يا به تحقيق رحمت مي كند پس منقضي
شده آن از او يا هو در آن و دلالتي نيست براي او در اين هنگام
اينكه رحمت براي او صفتي است مثل دلالت بر اينكه براي او صفتي است
زمانيكه توصيف مي كند آنرا به اينكه او صاحب رحمت است پس كجاست
معني رحمن الرحيم بر تاويل يعني كه دو كلمه اي كه مي آيد در تقدير
دارد يك لفظ را بواسطه اختلاف الفاظ و اتفاق معني ؟ ولي وقتي زماني
كه غير اصلي باشد تكيه مي شود و بر آن مي باشد واضح و اگر بگويد به
ما گويند: چرا مقدم شده اسم خداوندي كه او الله است بر اسمي كه او
رحمن است و اسمي كه رحمن است بر اسمي كه رحيم است ؟ گفته شده به
خاطر اينكه شان عرب اين است كه هرگاه اراده كردند خبري را از خبر
دهنده مقدم مي كنند اسمش را سپس بدنبال مي آورند صفات و توصيفاتش
را و اين واجب است در حكم اينكه اسم مقدم مي شود و قبل از توصيف
نعمتش تا اينكه شنونده بداند كسي را كه خبر داده پس زمانيكه باشد
اين چنين و خداوند عز و جل ذكر كرده اسماء آن را كه به تحقيق حرام
كرده بر مخلوقاتش اينكه نامگذاري كند و آنرا كه اختصاص دهند آن اسم
را به خودش به تنهايي بدون ديگران اين مانند خداوند است و رحمن و
خالق انسانهاست.
و اسامي تطير اينها و چنين اسمائي لازم نيست بر
اسمائي كه خاص خداوند است مقدم شوند براي اينكه شنونده بفهمد اين
از توجه به سوي اوست از حمد و تمجيد پس پيرو آن اسمائي كه ديگران
به آن متسما مي شوند آورده شوند پس آغاز كرد خداوند جل ثناء يادش
را با نام الله براي آنكه او خدايي است كه به هيچ وجهه من الوجوه
الاهي نيست نه آن جهت مسما شدن به آن و نه از جهت معنا و آن است
معناي آن اللهي كه معبد است و معبودي غير از او نيست و مسما شدن به
آن را خداوند حرام كرده است و اگر قصد شود به متسما شدن به اين
اسامي به نيت سعادت پس آن شقاوت است و به قصد حسن پس آن قبيح است
آيا نمي بيني كه خداوند جل الجلاله در آيه اي از كتابش فرمود اله
منع الله پس كبر ورزيد در اينكه در اين مقام كسي با او باشد و
خداوند در خصوصيات ذاتش فرمود بالله و باالرحمن.
(قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمن أیا ما تدعو فله
الاسماء الحسنی)کسی که رحمان است که ممنوع کرده است خلق را بدان
مستمی شوند و چنانچه بعضی از خلاقیتش استحقاق تصمی بعضی از صفات
رحمت مستمی شوند و جایز نیست که با آن شریک شود بنابراین در مرتبه
دوم بعد از الله آمده است و رحمت از صفات خداوند است پس امر بر
آنچه که توصیفش بیان شد واقع می شود و وجهه تقدیم اسم آمد که او
الله است و اسم او که الرحمن است همانا او رحیم است و حسن بصری می
گوید که رحمان مانند آنچه که نقد کردیم است.
حدیث کرد مرا محمد بن بشار گفت حدیث کرد مرا حماد
بن مسعله از عوف از حسن گفت رحمان اسم ممنوع است سخن دیگر در تاویل
فاتحه الکتاب ابو جعفر می گوید معنی الحمدالله شکر خالص برای
خداوند جل ثناوه سوای آن چیزی که پرستیده می شود و سوای آنچه که
تکلیف بر ما شده است به آنچه که نعمت داده شده است بر بندگانش از
نعمت هایی که قابل شمار نیست و هیچ کس بر آنها احاطه ندارد و حدیث
کرد ما را سعید بن عمرو السکونی که گفت حدیث کرد ما را بقیه بن
الولید گفت حدیث کرد ما را عیسی بن ابراهیم از موسی بن ابی حبیب از
حکم بن عمیر که او برایش صحبت کرده گفت: پیامبر فرمود: هنگامی که
می گوید الحمدالله رب العالمین پس شکر خدای کنید پس بر نفسهای تو
می افزاید. گفت: و گفته می شود و پس گوییم: الحمدالله ثناء خداست با
اسم و صفات حُسنش و سخن اوست که شکر خدا ثناء بر او برای نعمتهایش
می باشد و کعب الاحبار روایت شده است که می گفت: الحمداله ثناء بر
خداست و در روایتی که از او ذکر شده ثناء روشن نیست.
و حدیث کرد ما را یونس بن عبدالاعلی الصدفی گفت:
خبر داد ما را ابن وهب گفت حدیث کرد به من عمر بن محمد، از سهیل بن
ابی صالح، از پدرش: خبر داد ما ر: سلولی ز کعب گفت که گفت:
الحمدالله پس اثنا بر خداست.
و حدیث کرد ما را علی بن الحسن الخراز گفت حدیث
کرد ما را مسلم بن عبدالرحمان الجرمی گفت حدیث کرد ما را محمد بن
مصعب القرقسانی،از مبارک بن فضاله از حسن، از اسود بن سریع، از
پیامبر که فرمود: نیست چیزی محبوب تر نزد او از حمد خداوند تعالی و
گفت الحمدلله.
ابو جعفرمی گوید: و نفی نیست بین اهل معرفت به
زبان عرب از حکم سخن گوینده: الحمدالله شکر سلامتی است. پس روشن
است در نزد همگی صحت آن. که الحمدالله بیان می شود در موضع شکر و
اینکه شکر قرار داده می شود در موضع حمد اگر چنین نباشد اجازه داده
می شود که بگویند: الحمدالله شکرا پس نتیجه می شود از سخن گوینده
الحمدالله مصدر(اشکر)اگر شکر یعنی حمد نباشد پس اگر گوینده بگویند:
پس وجه ادخال الف و لام در حمد چیست؟
گفته نمی شود: حمدالله رب العالمین گفته خواهد
شد: که دخول الف و لام در حمد معنایی است که سخن گویند حمد را تادیه
نمی کند.
به افتادن الف و لام آن و اگر گوینده به ما بگوید:
معنای سخن الحمدالله چیست؟ آیا خداوند حمد کرد خودش را و دستور به
آن داد در حالیکه بدانیم به گفتن آن همانطور که گفته شود وصف شده
است در ذاتش ؟ پس اگر چنین باشد پس چرا سخن خداست: ایاک نعبد و
ایاک نستعین و اوست عزیز ترین معبود نه عابد؟ چنین آنچه که گفته
میشود جبرویل یا حضرت محمد پیامبر خدا!
پس باطل است اینکه آن کلام خداباشد. گفته می شود:
بلکه کل آن کلام خداست.اما او نفس خود را حمد کرده است و ثناء کرده
است به همانگونه اهل او وی راثناء گویند. سپس بدانند آنرا بندگانش
و واجب گردید بر آنها خواندنش پس به آنها گفته می شود بگویید
الحمدالله رب العالمین و بگوئید ایاک نعبد و ایاک نستعین پس بگویند
آنرا ایاک نعبد.
و مانند این است که بگوئید: چنین و چنین پس اگر
بگوید: پس کجاست سخن او به او بگوئید این تاویل چیزی است که ادعا
می کنید به
او گفته می شود: اقامه دلیل می کنیم برآنچه که
گذشت که عرب از شان اوست که هرگاه مکان کلمه را بشناسد و شک نکند
که شنونده
می داند آنچه را که بر لطفش حذف گردیده است. آنچه
را که بر ظاهر لطفش می داند را حذف می کند.
و روايت كرديم خبري را از ابن عباس كه ذكر آن در
ايتدا رفت: (الحمدالله الرب العالمين) كه او مي گويد: جبرئيل به
پيامبر گفت بگو محمد: (الحمدالله الرب العالمين) و روشن است كه
جبرئيل آموخت پيامبر را چيزي كه ديگران را نياموخت و اين خبر روشن
مي كند از درستي آنچه كه در تفسير اين سخن آمده است.سخن در منزل
قول خداوند «رب» .
ابوجعفر مي گويد: آنچه كه گذشت در بيان از تفسير
اسم (الله) كه آن (الله) است در (بسم الله) و حاجتي به تكرار آن در
اينجا نيست.
تفسير كلمه (رب) را كلام «الرب» در كلام عرب متصرف
علي معان است و از اين نمونه سخن لبید بن ربيعه است:
(واهلكن يوما رب الرب في کلام العرب متصرف علی
معان) و بر آن جمله است سخن فرزندبن غالب: (وكانوا كسالئه حمقاء اذ
حقنت سلاها في اديم غير مربوب) در اين نمونه است: « ان فلانا يرن
صنكبه عسزمدن اذ اكان بيارل اصلاحي و ادامتها» علي الخصوص چنانچه
اين كلمه اي كه حذف مي شود سخن يا تفسير سخن باشد چنانكه شاعر مي
گويد: « واعلم انني ساكون رسا از اسارالنواعج لا يسير فقال ابي
تكون لحن خوتم فقال المجزون و لهم عزيز»
ابوجعفر مي گويد: مراد از آن «فقال المجزون لهم»
وزير مرده است كه مرده ساقط شده است هرگاه از كلام بر آن دلالت
گرديده است و چنين است سخن ديگر: (درايت زدجك في الوعي متقلداسيف
ورمحادترعلم ان اسرعح لا ينقلر) كه مراد از آن (رحاملارحا) است و
ليكن همانطور كه معلوم است اكتفا شده به آنچه كه ظاهر است از كلام
از اظهار آنچه كه حذف گرديده است. و گفته مي شود به مسافر به هنگام
وداع صاجامعاني) كه حذف مي شود سر و اخراج مي گردد هرگاه كه معناي
آن معلوم باشد و از ذكر شدن آن خودداري مي شود پس به اين نحو است
در سخن خداوند متعال: (الحمد الله الرب العالمين) و استفاده می شود
هم چنین معنای رب در وجه غیر از اینها. غیر از این وجه که در اینجا
ذکر گردید پس پروردگار متعال که مثل او نسبت و اصلاح که امر
بندگانش که سبقت گرفته است به آنها نعمت هایش و مالکی که برای او
خلق و امر است و به این نحو که گفتیم در تفسیر سخن خدا روایتی از
ابن عباس رسیده است.
حدیث کرده ما را ابو کریب گفت حدیث کرده ما را
عثمان بن سعید گفت حدیث کرده ما را بشر بن عماره گفت حدیث کرده ما
را ابورزوق از ضحاک از ابن عباس که گفت: جبرئیل گفت ای محمد: بگو
«الحمدالله الرب العالمین».
ابن عباس می گوید: میگوید به الحمدالله برای کسی
که تمامی خلق برای اوست تمامی آسمانها و آنچه که در آنهاست و تمامی
اینها و هر آنچه در آن است و پایین آنهاقرار دارد. از آنچه که
میدانیم و نمیدانیم.می گوید به آن ای محمد همانا پروردگار تو هیچ
شبیهی ندارد.
سخن در تفسیر کلمه العالمین
ابو جعفر می گوید: العالمون جمع عالم است و عالم
جمع است که در لفظ واحد نسبت باشد الا، م و مانند اینها که
موضوعاتی هستند که بر جمع دلالت دارند و بصورت مفرد می آیند. و
عالم ای از اضاف اهم است و تمامی صنف عالم است و اهل هر قرنی از هر
صنفی عالم آن قرن و آن زمان است. پس این عالم و همه اهل زمان از
ایشان عالم آن زمان هستند. و جن عالم و سایر گونه های خلق
همه....آن عالم آن زمان می باشد.و این دو جمع بسته می شوند و گفته
می شود عالمون و در این ها گفته العجاج است: فخندف هذا العالم
فجعلهم عالم زمانه و این گفته ای است گفتیم آنرا از اسحق بن عباس و
سعید بن جبیر و آن معنای سخن عامه مفسرین است. حدیث کرده ما را ابو
کریب گفت حدیث کرده ما را عثمان بن سعید گفت حدیث کرده ما را بشر
بن عماره گفت حدیث کرده ما را ابوروق از ضحاک از ابن عباس
الحمدالله الرب العالمین حد خدایی را که برای او تمامی خلق است
آسمانها و زمین و آنچه که در آنها وپایین آنهاست از آنچه که می
دانیم و نمی دانیم و حدیث کرده ما را عمر بن سنان القزازوگفت: حدیث
کرده ما را ابوعاصم از شبیب از عکرمه از ابن عباس رب العالمین جن
وانس و حدیث کرده ما را علی بن الحسن گفت حدیث کرده ما را مسلم بن
عبدالرحمان گفت حدیث کرده ما را مصعب از قیس بن الربیع از عطاء بن
السائب از سعید بن جبیر از ابن عباس در سخن خداوند متعال رب
العالمین گفت پروردگارا جن و انس و حدیث کرده ما را اسحاق بن عیسی
الاهوزی گفت حدیث کرده ما را ابو احمد الزبیری گفت حدیث کرده ما را
قیس از عطاء بن السائب از سعید بن جبیر که در سخن خدا رب العالمین
گفت: جن و انس و حدیث کرده ما را احمد بن عبدالرحیم البرقی گفت
حدیث کرده ما را ابن ابی مریم ازابن لهیعه زا عطاء بن و دینار از
سعید بن جبیر از قول خداوند متعال رب العالمین گفت فرزندان آدم و
جن و انس و تمامی است آنها ست و حدیث کرده ما را محمد بن حمید گفت:
حدیث کرده ما را مهران از سفیان از مجاهد الحمدالله الرب العالمین
گفت: انس و جن و حدیث کرده ما را احمد بن اسحاق اهوازی گفت: حدیث
کرده ما را ابو احمد الزبیری از سفیان از رجل از مجاهد: بمثل آنچه
گفته شد. و حدیث کرده ما را بشر بن معاذ العقدی گفت حدیث کرده ما
را یزید بن زریع از سعید از قتاده که رب العالمین: گفت کل صنف عالم
حدیث کرده ما را عبیدالله بن موسی از ابی جعفر از ربیع انس از ابی
العالیه در سخن خدا رب العالمین گفت: انس عالم و جن عالم و ما سوی
آن هیجده هزار عالم یا چهارده هزار عالم از ملائکی که بر زمین
هستند و برای زمین چهار زاویه است در هر زاویه سه هزار عالم و
پانصد عالم وجود دارد خلق شده اند برای عبادت و حدیث کرده ما را
قاسم بن الحسن گفت حدیث کرده ما را حسین بن داود گفت حدیث کرده ما
را حجاج از ابن جریح در سخن خداوند متعال رب العالمین گفت جن و
انس.
سخن در قول خداوند الرحمن و الرحیم
ابو جعفر می گوید: بیان تاویل آن در الرحمن الرحیم
در بسم الله الرحمن الرحیم ذکر گردید و در این نیازی نیست برای
اعاده ی آن و احتیاجی نسیت که تکرار گردد هر گاه بسم الله الرحمن
الرحیم را آیه ای از سوره فاتحه الکتاب ببینیم پس برای ما مساله
بوجود خواهد آمد که علت تکرار آن در این موضع چیست و خداوند خرد جل
وصف کرد خودش را در سخن بسمالله الرحمن الرحیم پس علت آمدن قرب
مکانی یکی از دو آیه ومجاورت با آن چیست؟ پس این برای ما حجتی است
به این اشتباه که که ادعا نمائیم بسم الله الرحمن الرحیم آیه ای
است از فانحه الکتاب چرا که اگر چنین باشد پس چیست دلیل اعاده آیه
واحد و معنای واحد دوباره در موضوعی که بین آنها فعلی نیست و در
کتاب خدا نیامده است دو آیه مجاوری بطور مکرر به معنی واحد و لفظ
واحد باشند. مگر اینکه بین آنها فصلی باشداز کلام که مخالف آن دو
باشد پس اگر گوینده بگوید که الحمدالله رب العالمین بین آنها فاصله
ای ایجاد کرده است گفته می شود چه بد می پندارند جماعت از اهل
تفسیر و میگویند: این همان موخری است که معنای مقدم دارد و این همان
الحمداله الرب العالمین الرحمن الرحیم و ماک یو الدین و استشهاد می
گیرند به صحت آنچه که ادعا دارند بقول خداوند ملک یوم الدین ومی
گویند: که سخن خد: ملک یوم الدین تعلیم از خداست بنده اش را که
توصیف کند او را به پادشاهی در قرائت که هر کس بخواند ملک و بالملک
هر سخن که قرائت کند مالک و می پندارند که این برای آنها دلیل است
به سخن خدا الرحمن الرحیم به مقدم شدن به رب العالمین و اگر چه در
ظاهر موخر است و می گویند: در این چنین نظایری از تقدیم که آن به
معنی متاخر و موخری که در معنای مقدم است در کلام عرب فاش و در
زبانش بسیار است از آنکه بشمار می آید که از آن نمونه است قول جریر
بن عطیه: طاف الخیال و این منک لما ما فاروج لزورک بالسلام سلاما و
همانطور که خداوند متعال در قران مجید می فرماید: «الحمدالله الذی
انزل علی عبده الکتاب و لم یجعل له عوجا وقیما» معنی حمد مخصوص
خدایی است که به بنده اش کتاب نازل کرد و در آن اعوعاج و نا راستی
قرار نداد.پس در این شواهدی است بر درستی سخن کنندکه بسم الله
الرحمن الرحیم را آیه ای از فاتحه الکتاب نمی پندارد.
سخن از خداوند متعال ملک یوم الدین
ابو جعفر می گوید: قرائات مختلفی در تلاوت ملک یوم
الدین است بعضی می خوانند ملک یوم الدین وبعضهم تلاوت می کنند مالک
یوم الدین بعضی هم تلاوت می کنند مالک یوم الدین با نصف کاف. و
کوتاه کردیم حکایات روایاتی را که در قرائات آمده است و خبر داریم
از آنچه که قرائت آن آمده است و علتی که موجب درستی اختیار ما بر
قرائت آن است و کراهت داریم از آنکه آنرا در اینجا دوباره بازگو
کنیم هر گاه قصد ما در این نوشته بیان وجوه تاویل و تفسیر قرآن است
جدای از قرائات آن در این جمع اهل معرفت به زبان عرب است را الملک
از الملک مشتق گردیده است و اینکه المالک از الملک ماخوذ گردیده
است پس تاویل چنین قرائتی این است: مالک یوم الدین برای اینکه برای
خداست همان روز جزا بطور خالص جدای از جمیع خلق که از قبل در دنیا
بوده اند بصورت ملوک جبار و برای ملک و سلطنت منازعه می کردندادعای
کبریایی و عظمت داشتند پس یقین می یابند در این روز که آنها بسیار
کوجک هستند همانطور که خداوند متعال می فرماید: «یوم هم بارزون لا
یخفی علی الله منهم شی لمن الملک الیوم لله الواحد القهار» پس خبر
می دهد خداوند متعالی که او تنها پادشاه است در آنروز سوای ملوک
دنیا که به زیر کشیده می شوند در قیامت از ملکها یشان به ذلت و
کوچکی و از دنیا یشان در معاد بسوی خسارت و اما تفسیر کسی که قرائت
می کند: مالک یوم الدین پس آنچه حدیث کرده ما را ابوکریب گفت حدیث
کرده ما را عثمان بن سعید از بشر بن عماره گفت حدیث کرده ما را
ابوروق از ضحاک از عبداله بن عباس: مالک یوم الدین می گوید مالک
نسبت آمدی در این روز ملکی را همانند ملکهایشان در دنیا ثم می
گوید: هیچ کسی صحبت نمی کند مگر آنکه خداوند به او اذن دهد و آنگاه
به درستی سخن می گوید و گفت: و خاشع می شود صداها برای رحمان و می
گوید و هیچ کس شفاعت می شود مگر کسی که از او رضایت باشد. ابو جعفر
می گوید: تاویل اولی دراین آیه و صحیح ترین قرائت در نزد من تفسیر
اول است و آن قرائت کسی است که می گوید ملک به معنی الملک برای
اینکه در اقرار به ملک انفردای است و زیادت فضیلت مالک است بر مالک
هرگاه معلوم باشد که هیچ ملکی نیست مگر اینکه برای آن مالکی است.
و بعد خداوند متعال خبر داده است به بندگانش در
این آیه قبل از سخنش: و ملک یوم الدین که اوست مالک جمیع العالمین
و سید آنهاست و مصلح ایشان و ناظر برای آنها و رحیم به آنها در
دنیا و آخرت با سخنش « الحمداله رب العالمین الرحمن الرحیم» پس اگر
خبر دهد ایشان از ملکش و گفت: «رب العالمین» با تقارب دو آیه و
مجاورت دو صفت در این اعاده و تکرار الفاظ مختلف معانی مفید نسبت
برای شنونده از آنچه که تکرار گردد.مالک یوم الدین همان معنایی را
دارد که ملک یوم الدین و آن وصف کردن به الملک است پس روشن می کند
که بهترین قرائت و درست ترین آنها قرائتی است که می خواند: ملک یوم
الدین به معنای خالص به آن ملک برای او در قیامت است سوای قرائتی
که می گوید: مالک یوم الدین به معنای اینکه او حکم می راند بین
آنها و اینکه گمان برند مبنی بر اینکه سخن خد: رب العالمین منظور
پادشاه است در دنیا جدای از آخرت.
بدرستی در سخن خداست: «و لقد آتینا بنی اسرائی
الکتاب والحکم و النبوه و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی
العالمین» دلالت واضح که کل زمان غیر از عالم زمانی که قبل از آن
است و عالم زمانی که بعد از آن است.
هرگاه خداوند متعال فضیلت داده است محمد را و بر
سایر امت ها و خبر داد ایشان را به آن «کنتم خیر امه خرجت الناس
الایه» .
پس معلوم می گردد که بنی اسرائیل در عصر پیامبر
بدون تکذیب آن برترین جهانیان هستند بلکه افضل عالمیان در عصر
خودشان بوده اند و این چنین پنداری که رب، عالم دنیا سوای عالم
آخرت می داند اثبات می کند.
اي محمد: سپاس و حمد مخصوص خداوند جهان است كه
همانا او دانا و رحيم مي باشد و صاحب روز قيامت و بگو اينگونه
محمد: «ایاک نعبد و ایاک نستعین»
نيروي درك نزد عرب كه از منزلت وال و نياز آنها
بود ز ما ترديد داشتند يا دستور مي داد و به حكايت كردن خبري كه
پشت سر هم مي آمد(يعني سخناني كه پيوسته و وابسته به هم باشند)
يعني آن زمان اگر مخاطب مي گويد و سپس از غائب خبري مي دهد از غائب
پس باز مي گردد و به سوي مخاطب. اين طور در حكايت است كه در سخنان
گفته مي شود. (يعني حكايتي را كه در سخن مي گوئيم و در گفتارمان به
مخاطب اشاره مي كنيم) مانند سخني براي مردي: به درستي كه گفتي به
برادرت: اگر بپاخيزد برايش به پا مي خيزد. و به درستي گفتي به
برادرت: اگر برخواست برايش برمي خيزد و آسان است براي او خارج شدن
از آنچه دشوار است براي او و صورتي از جو دارد: صاحب روز قيامت كه
مانند (مالك يوم الدين) مجرور مي باشد سپس باز مي گرداند او را به
سمت مخاطب (اياك نعبد) زماني كه ما آن را قبل از آن ذكر مي كنيم
مانند بيت روان از شعر ابي كبير هذلي: اي دريغا از نفسم گه پوستي
هميشگي و صورتي سفيد كه از خاك پوشيده پس بر مي گردد و به سوي
مخاطب پنا به سخن او: و صورتي سفيد. بعد از آنچه مي گذرد و تمام مي
شود خبر از خالد(هميشگي) به معني خبر از غائب و مانند سخن او گفته
لبيدبن ربيعه: شب را صبح رساندم شكايت كردم از نفس با اشك چشم و به
دوستي كه حمل كردم تو را 77 سال. پس بر مي گردد و به سوي مخاطبش
نفس او، ومقدم بر مي دارد خبر را از آنها به صورت خبري از غائب و
او آورده اين سخن خداوند را كه او صادق دانسته و آن را با حجت ثابت
كردن.(حتي اذ اكنتم في الفلك و جورين بهم بريح طيب) پس مخاطب قرار
داده پس باز گشته به سوي خبر از غائب و نگفته: كه جومي شوند براي
شما. و شواهد در سفر و سخن عرب در آن بيشتر است از اين كه ايجاد
شود و در آنچه ذكر كرديم ما حكايت مي كنيم براي كسي كه موافق باشد
تا بفهمد پس خواندن: مالك يوم الدين ممنوع و غيرجايز مي باشد براي
اجماع جميع دليل از خواندگان و دانشمندان امتي كه نپذيرفتن و كنار
گذاشتن خواندن اين گونه را. سخني در تاويل سخن خداوند متعال: (يوم
الدين) گفته است ابو جعفر: والدين در اين موضوع تاويل مي شود به
حساب و مجازات در اعمال همان طور كه گفت كعب بن جميل: (ز ما يادكر
پرتاپ كرديم ما پرتاپ مي كنند آنها و نزديك مي شوند نسل آنچه قرض
دادند به ما.
و همانند سخن آخر: و آگاه باش و يقين داشته باش كه
همانا پادشاهي تو زائل مي باشد و آگاه باش به اين كه به آنچه كه
ايمان و تدوين داري ايمان دارند يعني آنچه كه جزا مي دهد جزايت مي
دهند و از سخنان خداوند بلند مرتبه كه بزرگ و عظيم است ثناي او: (تل
بل تكذبون باالدين) يعني به جزايشان مي رسند و اينكه بر شما است كه
حافظان آن و حفظ كنيد آنچه كه فرا گرفته از اعمال و كارها) و سخن
خداوند بلند مرتبه است: (ذلولا ان كنتم غير مدينين) يعني اينكه به
شما جفا داده نمي شود مگر با اعمالتان و محاسبه كردن آنها. و براي
دين معاني زيادي در كلام عرب است كه غير از معني حساب را دارد. و
جزا را ذكر خواهيم كرد در مكان خودش ان شاء الله. و آنچه كه ما در
تاويل سخنش گفتيم
روز دين مي آيد آثاري از گذشتگان در نزد اسزاف
كنندگان با تصيح شاهدان براي تاويل آنها تاويل كساني كه تاويل مي
كنند او در آن موقع. به ما سخن گفتند ابو كريب محمدبن العداير
گفتند كه براي ما بيان داشته روز حساب خلائق را كه او همان روز
قيامت مي باشد پاداش داده مي شوند به واسطه عمل هايشان اينكه خير
را با خير و شر پاداش مي دهند مگر اينكه كسي نزد او عف شود پس امر، امر و فرمان اوست. پس گفت: آيا مگر نيست براي او خلق كردن و براي
من سخن گفت موسي بن هارون همداني: گفت كه: براي ما بيان داشته
عمربن حماد القناد، گفت حدیث کرد مرا أسباط بن نصر الهمدانی از
إسماعیل بن عبد الرحمن السدی از أبی مالک از أبی صالح از مره
الهمدانی از ابن مسعود از ناس از اصحاب نبي(ص) صاحب روز دين: همان
روز حساب و قيامت است.
بيان داشته است براي ما حسن بن يحيي و مي گويد:
خبر آورده براي ما عبد الرزقاق، گفت: خبر آورده براي ما محمد از
قناده در سخنش. مالك يوم الدين گفت: روزي كه در مقابل خداوند قرار
مي گيرند انسانها با اعمالشان و بيان داشته براي ما قائم بن حسن:
گفته: بيان داشته براي ما حسين بن داود، گفته: براي من بيان داشته
حجاج از ابن جريح: مالك روز حساب را مي گويد: روزي كه در آن مردم
مورد مصابه قرار مي گيرند و سخن است در تاويل اين سخن خداوند
تعالي: (اياك نعبدو اياك نستعين) گفته ابو جعفر در تاويل كلام او:
اياك نعبد بر تو مي باشد كه خداوند را خشوع و بي اصل نشماري و
اقرار كني به اينكه به ربوبيت و وحدانيت خداوند و كسي را همتا و
شريك او نشناسي همانطور كه بيان داشته ابوكريب گفت براي گفته عثمان
بن سعيد گفت: كه براي ما بيان داشته بشربن عماره گفت: براي ما بيان
داشته ابعدوق از ضحاك، از عبدالله بن عباس گفت: كه گفتند جبرئيل
به محمد(ص) بگو اي محمد اياك نعبد(تنها تو را مي پرستيم) يعني تنها
تو اي پروردگارا تنها هستي و مي پرستيم و مي ترسيم ما و برمي گرديم
اي پروردگارا به سوي تو نه به سوي غير تو. و آن از سخن ابن عباس
است به معني آنچه كه گفتيم ما و همانا برگزيديم تاويل سخن او را
اينكه همانا او را خشوع مي كنيم بدون بيان از او به اين كه همانا
به سوي او باز مي گرديم و نمي ترسيم و اگر بور اميدواري و ترس
نبودند هرگز با آنها ذلت به خاطر اينكه عبوديت و بندگي در نزد عرب
اصلش به ذلت است و همانا آنها ناميدند راه پورهرو. با سواران كه
حوائج و خواسته ها دارند: معبد: و همانا او نام گرفته شده از عبد.
عبد يعني بندگي و خوار بودن در برابر مولايش و شواهدي در اشعار عرب
است و نيز در سخنان آنها كه اكثر آنها مقاوم و پايدار شدن در آنچه
ذكر كرديم ما از كفايت مي كند براي كسي كه وفق بدهد با فهمش آن را
ان شاء الله تعالي و سخن در تاويل سخن خداوند تعالي اينگونه و اياك
نستعين و ما از تو ياري مي جوييم.
گفته است ابوجعفر: و معني سخنش اينكه، و اياك
نستعين (يعني ما از تو ياري مي جوييم اي پروردگار و همانا تو
پروردگار ما هستي و ما ياري جوينده هستيم با عبادت هايمان و طاعت
هايمان براي توست. و در كارهايمان و همه آنها هيچ كسي نيست جز تو
اي خدا، زماني كه هر كسي كه كفر بورزد به تو ياري مي جويد در
كارهايش معبود او كسي است كه او را عبادت مي كند از بت ها و غير
آنها و ما به سوي و از تو ياري مي خواهيم در همه كارهايمان مخلص
هستيم در عبادت تو اي خدا همانند كسي كه سخن آورد براي ما ابوكريب
گفت: سخن گفته به ما عثمان بن سعيد گفت: به من گفته بشربن عماره،
مي گفت: به ما گفته و بيان داشته ابوروق از ضحاك، از عبدالله بن
عباس و اياك نستعين، گفت: كه ما از تو ياري مي جوييم در عبادت و
طاعت تو در همه امور و كارهايمان پس گوينده ديگري گفت: و چيست
زماني اينكه امر مي كند خداوند عبادت كنندگان را به اينكه سوال مي
شود از معنويت او بر طاعتش نسبت به خدا؟ يا اينكه جايز مي شمارد و
دستوري مي دهد به عبادت خداوند و اينكه معني آن را نمي داند ؟ آيا
مي گويد گوينده به پروردگارش كه از تو ياري مي جوييم بر طاعت و
عبادت تو مگر اينكه او بر سخن او باشد به خاطر آنكه آن معناهايش و
آن معنا همان طاعت و عبادت اوست پس چيست وجه و صورت مساله بندگي؟
گفته مي شود همانا تاويل آن به اين معني است كه آن به بهترين و
خيرترين وجه است كه كساني كه مي روند به سمت او همانا آنان ادعاي
اين را دارند كه از مومنين نسبت به پروردگارشان هستند يعني اينكه
بر طاعت او هستند و ادعا دارند به اينكه در آنچه از باقي عمرشان
است را مكلف است به طاعت و عبادت خداوند بدون اينكه عمل صالح و
خيري در خلال عمرش انجام دهد. و جايز مي داند مسئله بندگي
پروردگارش را به خاطر اينكه عطا مي كنند خداوند به بنده اش آنچه كه
او را در كنارش تمكين مي كند به خاطر اداء آنچه كه بر او مكلف و
تكليف نموده و خواتض او را بجاي آورده بخشش خداوند در مقابل ثناي
او و لطف او شامل او مي شود و نسبت در ترك تفاضيل براي بعضي از
بنده هايش به رسيدن يا مشغول شدن در محبت و طاعت خدا پس ارج مي نهد
در تدبير و نيست هيچ ستمي در حكم. پس جايز است به اينكه جهل كند
جاهل. و امر مي كند به بنده اش به مساله اي در بندي و طاعت خداوند
و در فرمان و امر خداوند بلند مرتبه عبادت مي كند او را و مي
گويند: (تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو ياري مي جوييم) كساني
كه حلال داشتند به اينكه امر مي كند خداوند هر يك از بنده هايش را
با فرمانش يا مكلف كرده كار آنها بعد از انجام خير و ترك گناه
پاداش مي دهد آنها و اگر كساني بودند كه مي گفتند همان گونه كه مي
گفتند براي باطل كردن و گرايش به سوي خداوند را در پاداش در عبادتش
اگر آنها بر سخنانشان بودند با وجود او و نهي آنها و تكليف حق و
واجبي كه خداوند برگردن بنده اش گذاشته و مي بخشد به او بندگي را.
سوال مي كند از بنده اش آن را و او آن را ترك مي كند و اي كاش بود
امري در آن بر آنچه كه گفتند: اياك نعبد و اياك نستعين
سوال مي كند پروردگارش كه نيست ستمكاري اهل اسلام
همگي تصويب مي كنند سخن گوينده را. خداوندا من نيازمند ياري تو
هستم. سخن گويند اينكه خداوندا تجارت نمي كنيم ها دلايل آشكار بر
خطا آن است كه آنچه گفتند كساني كه وصف كرديم سخنانشان را زمانيكه
تاويل مي شود سخن گوينده نزد آنه: خداوندا من نياز به ياري تو
دارم،خداوندا ترك نكن ياري كردنت را نسبت به ما كه اگر ترك كني و
ما را ياري نكني ستم بر من فائق مي آيد پس اگر بگويد گوينده چگونه
مي گويد: اياك نعبد و اياك نستعين پس مقدم مي شود خبر از عبادت و
آيا باز مي ماند مساله ياري بر آنها؟ و همانا بوده است عبادت با
ياري رساندن پس مساله ياري بوده است به درستي و حق با مقدم داشتن
قبل از معاني بر اوست و از عمل و كار عبادت كنندگان نسبت به آن است
گفته مي شود: زمانيكه معلوم است كه عبادت راهي نيست براي بنده براي
رسيدن به آن. مگر با ياري كردن او به واسطه خداوند جلال و عظيم و
محال بوده به اينكه بنده عابد باشد مگر اينكه او در عبادتش جايگاهي
داشته باشد و اگر داراي جايگاههايي باشد همانا او فاعل است كه جدا
بوده مقدم كردن آنچه مقدم دانسته از آنها بر يارش و همراهش
همانگونه كه جدا مي كند سخن تو براي مردي زماني كه به پايان مي
رساند نياز تو را پس چه نيكو است نزد تو در پايان رساندن آن به
پايان رساند حاجتم را بس نيكو است نزد من پس پيش مي آورد ياد انجام
دادن نياز تو را يا مي گويد چه نيكو نزد من پس انجام دادي حاجتم را
پس مقدم است يار احسان و نيكي نسبت به ذكر و ياد انجام حاجت زيرا
كه نبوده انجام دادن حاجت تو را مگر همانا بر توست احسان و احساني
نيست نزد تو مگر اينكه براي شخصي كه برآورده مي كند نياز تو را پس
اين گونه است جدا از سخن گوينده خداوندا من تنها تو را مي پرستم پس
تنها تو را مي پرستم و سخن او: خداوندا مرا خوار نكن نسبت به عبادت
پس من تنها تو را مي پرستم ابوجعفر مي گويد: و به درستي كه گمان مي
كنند بعضي از اهل غضب به اينكه همانا كسي كه مقدم معنايش در تافيد
است همانطور كه امرالقيس مي گويد: و اي كساني كه آنچه كه سعي كردم
پشت نمي شمارم زندگي و معشيت را كفايت مي كند مرا و طالب نيستم كم
است از مالي كه رد مي كنم و پس مي زنم به اينكه كفايت مي كند مرا
مال كسي و من زياده نمي خواهم و آن از به معني تقديم و تافيد است و
شبيه است اين بيت امروالقيس به عزل كردن. همانا او برخود كافي مي
داند مال كسي را و طلب زياد را پس نيست موجودي كه او را كفايت
كنداز آن به خاطر اينكه او ترك كرده خواستن زياد را پس همانا بوده
مانند عبادت كسي كه به وجودش وجود يارش گري است بر آنها و ياد هر
يك از آنها دليل بر ديگري مي باشد پس اعتدال دارد در صحيح بودن
كلام و مقدم داشتن آنچه مقدم دانسته از آنها قبل از مصاحبش پس اگر
بگويد: پس چيست و چه تكرار آن مي گويد براي او همانا كاف كه همراه
با ايا است آن كاف كه متصل به فعل مي باشد به زحمت انداخته و عنوان
ساخته در سخنش پرستش مي كنم اگر موفر بعد از فعل قرار گيرد آن
كنايه ام مخاطب منصوب از فعل است پس فراواني ايا و مقدم داشتن
اوست.
سخن عرب بر حرف واحدي است پس زماني كه كاف از اياك
باشد آن كنايه از ام مخاطب است كه كاف تنها و متصل مي باشند به فعل
زماني كه بعد از فعل مي آيد سپس براي آنها بهره اي است كه برمي
گردد به همه فعلهاي متصل به آن پس مي گويم: خداوندا من پرستش مي
كنم تو را و از تو ياري مي جويم و تو را حمد مي كنم و شكر مي كنم و
اين بسيار فصيح و متداول است در كلام عرب. آنچه كه گفته مي شود:
خداوندا من پرستش مي كنم تو را و ياري مي جويم و حمد مي كنم زماني
كه مقدم مي شود كنايه از ام مخاطب قبل از فعل موصول ب (ايا)
فصيح است برگشتن آن به همه فعل همانگونه كه در كلام عرب فصيح است
بازگشت آنها به همه افعال زماني كه بعد از فعل متصله فرار مي گيرد
و ترك آن نيز جايز مي باشد و به درستي كه تكميل مي كنند بعضي از
آنها زماني كه بر مي گردد اياك با نستعين بعد از اين مقدم مي شوند
در سخنانش اياك نعبد به معني سخن عدي بن زيد العبادي: و هزد دارند
خورشيد را اندك به خاطر مخفي شدن آن در بين روز و بين شب به درستي
كه جدا كردند و مانند سخن شاعر اعتني هدان: ميان شجاع ترين و بين
قيس با ذخ بخ بخ براي فرزند او و تولد او آن جهل است از گوينده آن
و سخن گوينده اينگونه: خداوندا تنها تو را مي پرستم اين كلامي تام
مي باشد پس اين معلوم مي باشد كه نياز همه كلمه بي نظير بود اياك
نعبد چون اياك نيازي است براي عبادت كردن و بهتر اينكه آنها با هم
تكرار شوند زماني كه جمله به صورت خبر و يا مبتدا قرار مي گيرد
هيان حكم مخالف است آن حكمي كه بين و ميان آنها وفق مي دهد ميان
آنها را وصف مي كنيم ما سخن او را سخني در تاويل سخن خداوند تعالي
(اهدنا الصراط المستقيم)
ابو جعفر گفت: و معنای این سخن: اهدنا صراط
المستقیم در این موضع نزد، این است: موفق بدار ما را بر ثبات یا بر
آن. همانطور که از ابن عباس روایتگردیده است.حدیث کرده را ابو کریب
گفت حدیث کرده را عثمان بن سعیدگفت حدیث کرده را بشر بن عماره گفت
حدیث کرده را ابو روق از ضحاک که از از عبدالله ابن عباس گفت:
جبرئیل به پیامبر فرمود: بگو یا محمد اهدنا صراط المستقیم. می گوید
الهام کن به ما راه هدایت را.والهام گراو بجز آنکه از توفیق مسیر
هدایت همانطور که در تاویل آن گفتیم.
و معنای آن نظیر معنای سخن اوست: ایاک نستعین چرا
که آن مساله مهم است که پروردگارش توفیق ثبات در عمل بطاعت را به
او و به حق واصل شود و راه درست رابیابد و هر آنچه که بدان امر شده
است و نهی نماید از آنچه که استقبال می کند در عرش سوای آنچه که
گذشت از اعمالش و آنچه که مابقی عمرش را در آن خواهد گذراند
همانطور که در سخن خداست.
و عموم کرده است به بیان جمیع مکلفین از خلقش را
؟ و ام خداوند عز وجل که بدانها توفیق نمی دهد و گشایش نمی دهد
برای حق و ایمان سینه هایشان و بعضی گمان برده اند که تاویل این
سخن چنین است اهدنا یعنی زیاد کن هدایت را و این خارج از دو امر
نیست یا گوینده آن گمان برده پیامبر اکرم مساله زیادتی در بیان
زیادتی در یاری و توفیق کرده است پس اگر گمان او بر بیان زیادتی
باشد این وجه درستی نیست چرا که خداوند مکلف نمی کند بنده اش را بر
فریضه ای مگر اینکه آن را تبیین کرده و اقامه دلیل نماید برای او و
چنانچه معنی آن مساله بیان باشد چنین است که بخواهند از
پروردگارشان تا روشن کند برای آنها آنچه فرض شده و مبین شدن کسی که
بر او فرض گردیده است.
و در بطلان وجه مساله بنده توفیقی است که معنای
اهدنا الصراط المستقیم غیر از معنای روشن کن برای ما واجبات و
حدودت را،یا گمان اینکه امر به درخواست خدا زیادتی در یاری و
توفیق باشد پس اگر مسئله بدین شکل باشد پس مسئله خالی نیست و این
زیادتی در یاری به آنچه که از علتش گذشته است یا آنچه که انجام
بدهد.
پس هرگاه کاف از ایاک نباشد آن کنایه ای است از
اسم مخاطبی که متصل به فعل می باشد اگر بعد از فعل بیاید پس به هر
فعلی که به آن متصل گردد اعاده می شود.پس گفته می شود: اللهم
ایانعبدک و نستعینک و این چنین گفته ای در کلام عرب فصیح تر می
باشد از اینکه گفته شود اللهم انا نعبدک و نستعین که در این صورت
هر گاه کنایه از اسم مخاطب تقدم شود قبل از نصل موصوله بـ ایا که
آن با هر فعلی فصیح تر خواهد بود همانگونه که فصاحت از کلام برگشتش
با هر فعلی است،هر گاه بعد فعل متصل به آن باشد و اگر اعاده باشد
جایز است و عده ای گمان برده اند ممکن نیست اعاده ایاک و نستعین
بعد از تقدم آن در سخن خداوند و این جهل گوینده آن بخاطر ایاک است
اگر مکرر باشد با هر فعلی و گاه وصف می کنیم چیزی را از علت واین
نسبت حکم برای اینکه هرگاه اختفاء نماید مگر تکرار هرگاه برگشت
نماید هرگاه منفرد شود به یکی و اگر نشود به یکی از دو اسم اقتضایش
از دو کلام مستعیل میشود در این احکام نقض وجود ایاک نستعن مسئله
ای است که پروردگار آنچه که از او خواسته به او یاری می دهد آنچه
که از عرش باقی است. پس این است معنای کلام اللهم ایاک نعبد این
است که بندگان فقط مخلص برای تو هستند و غیر از تو خدایی ندارند پس
بر بندگان باری کن و موفق بدار ما را همانطور که موفق کردی کسانی
راکه به آن نعمت دادی مانند اهل طاعت پس اگر گوینده بگوید و من
یافتم هدایت را در کلام عرب بمعنی توفیق؟ به او گفته می شود این در
کلام آن بسیار واضح تر از آن است که بتوان آنها را بر شمرد در
مثالهای متعدد پس آن نمونه ها سخن شاعر است: لا تحرمنی هداک... یعنی
خداوند موفق نماید مرا برای انجام دادن خواسته هایم و در آن سخن
دیگری است و لا تعجلنی هداک... که معلوم است شاعر مراد گفتن این را
دارد: خداوند موفق گرداند مرا برای اجابت حق در کارم. و آن سخن
خداوند که خداوند یاری نمی نماید برای ظالمین واجباترا و چگونه
اجازه داده می شود که معنای آن چنین باشد و در کمال نیاز عبد به
یاری در آنچه که از عملش فوت گردیده است دانسته نمی شود چرا که آن
مسئله زیادتی در عملی است که انجام می گیرد. و هر گاه امر همانگونه
باشد که وصف کردیم و گفتیم در آن مسئله عبد از پروردگارش توفیق
برای انجام آنچه که مامور به ادای آن شده است در باقیمانده عمرش و
در درستی آن بطلان اهلی است که گمان می برند که همگی مامور به
انجام امر یا مکلف به فرض می باشیم پس اگر یاری داده شود بر آنچه
که اوج گرفته است با آن در این فرض حاجت او سوی پروردگارش که اگر
امر به آنچه که آنها می گویند باشد بطلان قول خداست: ایاک نعبد و
ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم.
و در صورت درستی آنچه که گفتیم بطلان سخن آنان است
و بعضی گمان کرده اند که معنای سخن خد: اهدنا الصراط المستقیم: راه
بهشت را در روز رستاخیز به ما نشان بده همانطور که خداوند می
فرماید که بدین وسیله آنها داخل جهنم می شوند.
و در گفته خداوند متعال: ایاک نعبد و ایاک نستعین
آنچه که روشن می کند از اشتباه در تاویل به شهادت مفسرین در تخطئه
آن است و آن این که جمیع مفسرین از صحابه و تابعین قائلند به اینکه
معنی صراط در این مکان غیر از معنایی است که گوینده این سخن تاویل
کرده است. ایاک نستعین درخواست عبد از پروردگارش در یاری در عبادات
است پس به این نحو سخن او در اهدنا که آن مساله ثبات بر هدایت در
باقیمانده عمر اوست وعرب می گوید: هدیت فلانا الطریق،و هیته
للطریق،و هدیت الی الطریق و تمامی اینها در قرآن آمده است خداوند
می فرماید و قالوا الحمد لله الذی هدانا لهذا و در جایی دیگر
میگوید اجتباه و هداه الی صراط المستقیم و می گوید اهدنا الصراط
المستقیم و تمام آنان آشکار شد در سخنش و در وجود کلامش و از این
نمونه سخن شاعر است استغفرلذنبک و منه... النباحا یرید، و از این
دست اشعارشان بسیار است و آنچه که ذکر آن رفت کفایت است.
و سخن در تاویل قول خداوند متعال: الصراط المستقیم
که ابو جعفر می گوید ارجاع نمودند تمامی اهل تاویل به اینکه صراط
مستقیم راهی است که در کجی و نادرستی نیست و مانند آن در لغت تمام
عرب می باشد که از آن قول جریربن عطیه الخطفی است.
اهدنا الصراط المستقیم یعنی موفق بدار ما را بر
ثبات به آن چه که تو راراضی می کندو موفق بدار ما را بر آنچه که به
عبدگانی که به آنان نعمت دادی از قول و عمل و این راه مستقیم است و
هر کس که بدان توفیق یافت، توفیق می یابد از آنچه که خداوند به
پیامبران و صدیقین و شهدا نعمت داده است و توفیق یافته است به
اسلام و پیامبران و تمسک به کتاب خدا و عمل به آنچه که ما اختیار
کردیم از تفسیر آن و آنچه که گفته شد از آن در روایتی از علی بن
ابی طالب رضی الله عنه از پیامبر است که گفت: قرآن را یاد فرمود و
گفت آن صراط مستقیم است و حدیث کرد به آن موسی بن عبدالرحمن
المسروقی گفت حدیث کرده را حسین الجعفی از حمزه الزیات از مخطار
الطایی از ابن الحارث از علی از پیامبر و حدیث کرد ما را از
اسماعیل بن ابی کریمه گفت: حدیث آورده را محمد بن سلمه از ابی سنان
از عمروبن مره از ابی البختری از حارث از علی از پیامبر به مانند
آن و حدیث کرد ما را احمد بن اسحاق الاهوازی گفت حدیت کرده ما را
ابو احمد زبیری گفت حدیث کرده ما را حمزه الزیات از ابی مختار
الطایی از ابن اخی الحارث الاعور از حارث از علی گفت صراط المستقیم
کتاب خداوند است.و حدیث کرد ما را محمود بن خداش الطالقانی گفت
حدیث کرد حمیدبن عبد الرحمن الرواسی گفت حدیث کرد ما را علی و حسن
پسران صالح از عبدالله بن محمد بن عقیل از جابر بن عبدالله اهدنا
الصراط المستقیم اسلام است گفت آن وسیع تر است از آنچه که مابین
آسمان و زمین است.
حدیث کرد ابوکریب گفت: حدیث کرد مرا عثمان بن سعید
گفت: حدیث کرد مرا بشر بن عمار گفت: حدیث کرد مرا أبوروق از ضحاک
از عبدالله بن عباس گفت: جبرئیل به محمد گفت: ای محمد بگو: « اهدنا
الصراط المستقیم» .
و حدیث کرد مرا محمود بن خداش گفت: حدیث کرد مرا
محمد بن ربیعه الکلابی از اسماعیل ازرق از ابی عمر البزار از ابن
حنیفه در قول خداوند: اهدنا الصراط المستقیم گفت آن دین خداست که از
بندگان غیر او پذیرفته نیست و حدیث کرد مرا موسی بن هارون همدانی
گفت: حدیث کرد مرا عمروبن طلحه قناد گفت: حدیث کرد مرا اسباط از
اسدی در خبری که از ابی مالک آورده است و از ابی صالح از ابن عباس
از مه همدانی از ابن مسعود و از جماعتش از صحابه پیامبر: اهدنا
الصراط المستقیم گفت: آن اسلام است.
و حدیث کرد ما را قاسم بن حسن گفت: حدیث کرد ما را
حسین بن داود گفت: حدیث کرد ما را حجاج از ابن جریج گفت: ابن عباس
در سخن خدا اهدنا الصراط المستقیم گفت: طریق است.
حدیث کرد ما را عبدلله بن کثیرابوصدیف الاملی گفت:
حدیث کرد هاشم بن قاسم گفت: حدیث کرد ما را حمزه بن ابی المغیره از
عاصم از قول ابی عالیه: اهدنا الصراط المستقیم و گفت: او رسول خدا
و صاحب بعد آن است: ابوبکر و عمر و حدیث کرد ما را یونس بن عبد
الاعلی گفت: حدیث کرد مرا ابو صالح گفت: حدیث کرد مرا معاویه بن
صالح از عبدالرحمن بن جبیر حدیث کرد او را پدرش از نواس بن سمعان
انصاری از رسول خدا گفت: خداوند متعال مثال زده است صراط المستقیم
را و صراط اسلام است.
وحدیث کرد ما را مثنی گفت: حدیث کرد ما را آدم
عسقلانی گفت: حدیث کرد مرا الیث از معاویه بن صالح از عبد رحمن بن
جبیر بن نفیر از پدرش از نواس بن سمعان انصاری از پیامبر اکرم به
مثل آن.
ابو جعفر گفت: اینکه خداوند وصف می کند آنرا به
استقامت برای اینکه درست است و در آن خطایی نیست.
سخن در تفسیر قول خدا "صراط الذین انعمت علیهم غیر
المغضوب علیهم ولا الضالین" و سخن خداست "صراط الذین انعمت علیهم "
یعنی هر راهی از راه حق صراط مستقم باشد پس گفته شد به محمد
(ص): بگو ای محمد هدایت کن ما را راه پروردگار ما را به صراط مسقیم
راه آنهایی که به آنها نعمت دادی برای طاعت و عبادت تو از فرشتگان
و انبیاء و صالحین وصدیقین و شهداء. و این نظیر آنچه است که خداوند
می فرماید: "ولو أنهم فعلوا ما یوعظون به لکان خیرا لهم و... انعم
الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء والصالحین" و هر کس
اطاعت خدا و رسولش را نماید بمانند کسانی هستند که داوند به آنها
صفت داده است از پیامبران و صدیقین و شهداء و صالحین.
ابو جعفر می گوید: پس آنچه که محمد و امتش درخواست
می کنند از خدا برای هدایت به راه مستقیم،آن هدایت راهی است که
وصف می نماید خداوند جل ثناء صفت آن را و این راهی است که وصف می
کند برای آنها خداوند و وعده به هر کسی که آنرا بپیماید و در آن
راه استقامت نماید و از خدا و رسولش اطاعت نماید و بر وعده آنرا
انجام نمی دهد.
و بنحوی که ما گفتیم خبری از ابن عباس و دیگران
رسیده است.
حدیث کرد ما را محمدبن العلا گفت: حدیث کرد ما را
عثمان بن سعید گفت: حدیث کرد ما را بشر بن عمار گفت: حدیث کرد ما
را ابوروق از ضحاک از ابن عباس: صراط الذین انعمت علیهم و گفته طریق
کسانی است که آنها نعمت داده شده است به جهت اطاعت و عبادت خداوند
از ملائکه و پیامبران و صدیقین و شهدا کسانی که او را اطاعت و
بندگی کردند.
و حدیث کرد احمد بن حازم غفاری گفت: خبر داده مرا
عبیدالله بن موسی از ابی جعفر از ربیع: «صراط الذین انعمت علیهم که
گفته پیامبران می باشد»
و حدیث کرد ماراقاسم گفت: حدیث کرد مرا حسین گفت:
حدیث کرد مرا حجاج بن جریج گفت: ابن عباس: انعمت علیهم برای مومنین
می باشد و حدیث کرد مرا قاسم گفت: حدیث کرد مرا حسن گفت: وکیع گفت:
انعمت علیهم مسلمین می با شند.
و حدیث کرد مرا یونس بن عبدالاعلی گفت: خبر داد
مرا ابن وهب گفت: ما را عبدالرحمان بن زید از سخن خد: صراط الذین
انعمت علیهم گفت: پیامبر خداو کسانی که با او هستند ابو جعفر می
گوید در این آیه: دلیل روشنی بر اینکه اطاعت خداوند جل ثنا می رسد
به اطاعت کنندگان که به انعام خدا بر آنها و توفیق نمودن ایشان.
اولا شنیده می شود که می گوید: صراط الذین انعمت
علیهم سپس اضافه می کند کل آنچه با اراده ایشان باشد از هدایت
یافتن و طاعت و عبادت انعام اوست به آنها، سپس اگر گوینده بگوید
تمام این خبر کجاست ؟ گفته می شود به او بیان را در اول کتاب
آوردیم.
حميدبن مسعده الشامي براي ما روايت كرده، گفته
بشربن المفض براي ما روايت كرده گفته الجريري از عبدا... شفيق گفته
كه مردي نزد رسول خدا (ص) آمد و وادي القري را محاصره كرد پس گفته
اينها كه محاصركرده اند اي رسول خدا چه كساني هستند؟ گفت اينها
كساني هستند كه بر آنها غضب شده است اليهود(11) و يعقوب بن
ابراهيم. با من گفتگو و صحبت كرد گفت ابن عليه براي ما صحبت كرده
پيرامون سعيد الجريري از عروه از عبدا.. بن شقيق، كه مردي نزد
رسول خدا (ص) آمد و سلام كرد پس از او ياد كرد و به سوي او رفت.
الحسن بن يحيي براي ما صحبت كرد، گفته: عبدالرزاق
به ما خبر داد گفته معمر به ما اطلاع داد پيرامون بديل العقيلي
گفته: عبدا.. بن شقيق به من خبر داد كه او از شنيده شده پيامبر (ص)
او را مطلع كرده است در حالي كه او در روستاي القري بوده در حالي
كه بر اسبش نشسته و در همان حال مردي از بني القين از او سوال مي
كرد پس گفت: اي رسول خدا اينها چه كساني هستند؟ گفت اينها كساني
هستند كه بر آنها غضب شده است و به يهود اشاره كرد القاسم بن الحسن
براي ما صحبت كرد گفته حسين براي ما صحبت كرده گفته خالد الواسطي
براي ما صحبت كرده از خالد الخداء از عبدا.. بن شقيق كه مردي از
پيامبر(ص) سوال كرد پس از او ياد كرد و به سوي او رفت. ابوكريب به
ما گفته گفته: عثمان بن سعيد به ما گفته، گفته بشربن عمار براي ما
صحبت كرد گفته ابوروق از ضحاك از ابن عباس براي ما صحبت كرده: (غير
از كساني كه بر آنها خشم گرفته شده يهني يهود كساني هستند كه بر
آنها خشم گرفته شده است.
موسي بن هارون المعمداني براي من صحبت كرده گفته
عمروبن طلحه براي ما صحبت كرده گفته اسباط بن نصر براي ما صحبت
كرده از السديي در خبر كه از ابي مالك آورده است و از ابي صالح از
ابن عباس و از مره الهداين از ابن مسعود و از مردم از ياران
پيامبر(ص)(به غير از كساني كه برايشان غضب شده است) آنها يهودي
هستند.
پسر حميد الرازيي براي ما صحبت كرده گفته: مهران
براي ما صحبت كرده از سفيان از مجاهد گفت (غير از كساني كه برايشان
غضب شده است) آنها يهود هستند.
احمد بن حازم الغفاريي براي ما صحبت كرده گفته
عبدا.. براي ما صحبت كرده از ابن جعفر از ربيع (غير از كساني كه بر
آنها غضب شده) گفت يهود. قاسم براي ما صحبت كرده گفته: حسين براي
ما صحبت كرده گفته: حجاج براي من صحبت كرده از ابن جريح گفته ابن
عباس گفت (غير از كساني كه بر آنها خشم گرفته شده) گفت يهود يونس
براي من صحبت كرده گفت ابن وهب به ما خبر داده گفته ابن زيد براي
من صحبت كرده از پدرش گفته (غضب و خشم بر آنها است) يهود. ابوجعفر
گفت و ايجاد مشكل كرد در صفت خشم از خداوند متعال پس بعضي از آنها
گفتند: خداوند متعال بر كسي كه بر عليه او خشم كند از خلقتش خشم و
غضب مي كند. و نسبت به كسي خشم و غضب كرده چه در دنيا و چه در آخرت
مجازات يا سرانجام را جايگزين آن مي كند همانطور كه خودش را در
كتاب خود توصيف كرده و فرموده پس از زماني كه مورد تاسف ما واقع
شدند از آنها انتقام گرفتيم پس همگي آنها را غرق كرديم و همانطور
كه گفت و فرمود آيا شما را از بشري كه به خاطر ثواب نزد خداوند
متعال مورد لعن و خشم خداوند متعال قرار گرفتند و از آنها خوك و
ميمون قرار داد با خبر كرد.
بعضي از آنها گفته خداوند متعال بر كسي از بندگانش
خشم و غضب گرفت كه گناهي از آنها بوده است نه به خاطر عملشان و
آنها را با گفتار مورد بازخواست قرار داده و بعضي از آنها گفتند
خشم خدا معني مفهومي دارد همانند كسي كه معني خشم را مي شناسد غير
از آن و اگر همانطور از جهت اثبات باشد پس معنايش با آنچه از غضب
آدميان كه آنها را ناراحت مي كند و تحريك مي كند و باعث اذيت و
آزار آنها مي شود فرق دارد و مخالف آن مي باشد چرا كه خداوند تبارك
و تعالي حمد و ثنايش آشكار است وجود او فنا ندارد و جايگزين نمي
شود ولي براي او صفتي است همانند علم و توانايي خداوند متعال براي
او صفتي است آنچه كه از جهت اثبات عقلاني است گرچه از لحاظ معاني
مختلف و مخالف مي باشد آن معاني علوم بندگاني است كه آن علوم قلوب
و دلها مي باشد و پايداري و مقاومت آنها به علومي است كه با وجود
اعمال يافت مي شود و با نيستي آنها نيست مي شود سخن در مورد تفسير
و تشريح سخن خداوند متعال: (و نه گمراهان) گفته ابوجعفر: بعضي از
اهالي بصره گمان مي كنند كه نه ((همراه گمراهان)) به عنوان كامل
كننده كلام وارد شده در حالي كه معني آن حذف آن مي باشد و در مورد
گفتارش به خانه عجاج شاهد مي آورد: سوره زخرف، آيه 55 (2) سوره
مائده آيه 60.
پس آشكار نشده كه مسخره نكنند هنگامي كه الشمط
القفند را را مي بيند ودرحالي كه اومي خواست پس آشكار نشد كه مسخره
كند و به گفته احوص: مرا مشغول لهو و لعب مي كند در حالي كه آنرا
دوست ندارم چرا كه براي لهو و لعب دردي طولاني مي باشد غير از غفلت
مي خواهد و مرا در لهو سرگرم مي كند كه آنرا دوست مي دارم و به
گفته خداوند متعال تو را از سجده كردن منع نكرده مي خواهد كه سجده
كند از گوينده اين مقاله حكايت شده كه او غير را كه با المغضوب
عليهم مي باشد به معني سوي تفسير مي كرد پس گويي كه معني كلمه نزد
او (جمله) مي باشد. بعضي از عالمان علم نحو كوفه آن گفتار را منكر
مي شوند و تصور مي كردند (گمان مي كردند) كه غيري كه با المغضوب
عليهم است شايد به معني سوي باشد گرچه خطاست اينكه بر آن كلمه لا
عطف شود هنگامي كه (چرا كه) لا به آن كلمه به خاطر جحد و نفي كه
جلو آمده عطف نمي شود همانطور كه گفتار گوينده خطا و اشتباه مي
باشد پيش من به جز برادرت و نه پدرت براي اينكه سوي از حروف نفي و
جحد نمي باشد مشخص است كه گوينده گمان كرده كه غير من المغضوب
عليهم در معني سوي المغضوب عليهم خطا و اشتباه مي باشد زماني كه بر
او كلام را با لا تكرار كرده بود و گمان مي كرد كه غير آنجا فقط به
معني نفي مي باشد و در بين آنها كاربرد دارد ظاهر و آشكار مي باشد
برادرت غير محسن است و نه مجمل است منظور از آن برادرت نه محسن است
نه مجهل و مورد انظر واقع مي شود كه لا در معني حذف در كلام در
ابتدا بيايد در حالي كه جحد بر آن تقدم پيدا كرده است و مي گويد
اگر آمدن آن در ابتدا در معني حذف قبل از دلالتي كه از جحد قبلي
دلالت مي كند جايز مي باشد. گفتار گوينده كه گفته صحيح مي باشد مي
خواهم كه به برادرت اكرام و بخشش كنم در معني خواستم كه به برادرت
اكرام كنم در حالي كه مي گويد پس در مورد شهادت و گواهي اهل معرفت
در زبان عرب به اشتباه گويند آن دلالتي روشن به اينكه لا معني حذف
در ابتدا نمي آيد در حالي كه جحد بر آن متقدم مي شود و در مورد لا
تفسير مي كرد كه در خانه عجاج كه ذكر كرديم شخص اهل بصره كه به
گفتار گواهي آورده.
بازگشت به صفحۀ آثار دانشجویی
بازگشت به بالای صفحه |